تبليغاتX
فریاد سکوت

فریاد سکوت

می دونید چرا مملکت ما آباد نمیشه چون انسان های لجنی هستیم که فرصت تنفس به دیگران نمیدیم. ما خیلی ریزه میزه هستیم. دنیامون شده  خراب کردن دیگران، خب حق داریم هیچی نشیم چون لیاقت نداریم، چون یک میلیمتر جلوتر از دماغ هایمان را نمی بینیم البته به سایز این عضو شریف هم بستگی داره، فعلا تا همین جا، بقیه را بعدا می گم . . .

l لینک l    پنجشنبه سوم مرداد 1387 2:12  میترا خلعتبری  | 

گاهی وقت ها دوست داری حرف بزنی ولی کلمه هات مثل خاکستر آتیش میمونه، دیگه گرمی نداره . گاهی وقتها از تکرار خسته میشی. از تلاش دل میبری. به آینده شک میکنی. به هستی به بودن به امید. همه چیز از تو ذهنت تو یه لحظه میگذره . . .

گاهی وقت ها دوست داری خوب باشی ولی توی کتاب سفید زندگیت حتی معنی خوبی رو هم ننوشتن، می ترسی! چشم هات سیاهی میره، حس میکنی دنیا دور سرت میچرخه، مست شدی!

گاهی وقتها دلت میگیره میخوای فریاد بزنی ولی میدونی اگه بغضت رو بشکنی توی دنیا خوردت میکنن، تحقیرت میکنن، لهت میکنن، آخه روزگار ما روزگار قدرت و حماقته.

گاهی وقت ها...

گاهی وقت ها... 

گاهی وقت ها................

گاهی وقت ها دوست داری زندگیت اینطوری نباشه، حقیقت نباشه، عشق نباشه، سادگی نباشه، حرف زبونت حرف دلت نباشه، اصلا خدا نباشه.

گاهی وقت ها می بینی زندگیت اونی نیست که کردی و میکنی، حرفت اونی نیست که زدی و میزنی، عشقت اونی نبود که عاشقش شدی و موندی، رویات هم اونی نبود که داشتی اما دیگه وقتی واسه گاهی وقت ها نیست حالا همه وقتت انتظاره، انتظاری که تو همون کتاب سفیدت با امید همراه میشد حالا تو ذهن شلوغت به یه چیز دیگه ختم میشه . . .

l لینک l    چهارشنبه دوم مرداد 1387 1:25  میترا خلعتبری  | 

یعنی میشه بعد از بدترین روز زندگیت و یکی از بدترین و سخت ترین شب های زندگیت دو تا اتفاق دیگه هم  رخ بده و تو حالا اینجا بشینی تو غروب اولین روز مرداد ماه مزخرف و دونه دونه اشک بریزی و به خودت و زمین و زمان فحش بدی؟

اول اینکه دیگه در روزنامه اعتمادملی یقینا کار نمی کنم که هر چند با اتفاقاتی که افتاد همون بهتر که دیگه برنمی گردم. (بعدها مفصل در مورد روزنامه اعتمادملی و لطف حضرات به خودم اینجا می نویسم)

دوم اینکه با عده بسیار بسیار زیادی از دوستانم تصمیم دارم هیچ ارتباطی بعد از این نداشته باشم به خصوص با یکی از دوستان که ارزش والایی تا دیروز براش قائل بودم و فهمیدم چه اشتباهی می کردم (ما را به خیر، شما را به سلامت)

پی نوشت: حالا هی بشین و به خاطر خیلی چیزا اشک بریز دختر دیوانه . . .

l لینک l    سه شنبه یکم مرداد 1387 18:27  میترا خلعتبری  | 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود درشهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود راپیدا کنند  و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.  

آنها به استاد گفتند: «ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند.

آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود، «کدام لاستیک پنچر شده بود؟»

l لینک l    سه شنبه هجدهم تیر 1387 15:8  میترا خلعتبری  | 

پسر کوچکی وارد داروخانه شد. کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره‌ای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. 

پسرک پرسید، «خانم، می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌ها را به من بسپارید؟» زن پاسخ داد، «کسی هست که این کار را برایم انجام می‌دهد.» 

پسرک گفت: «خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می‌گیرد انجام خواهم داد.» زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملاراضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد، «خانم، من پیاده‌رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر... از رفتارت خوشم میاد. به خاطر این‌که روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم.»  پسر جوان جواب داد، «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می‌سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می‌کنه.»

پی نوشت: به این میگن یه متنی که یه دنیا حرف داره، اين طور نيست؟

l لینک l    دوشنبه هفدهم تیر 1387 12:56  میترا خلعتبری  | 

9 تير براي من يكي از بهترين روزهاي زندگيم هست. روزي كه پا به اين دنيا گذاشتم. هر چند در اين سال ها عذاب زندگي كردن كم از مسائل فلاكت بار ديگه نيست اما با اين حال خوشحالم از اين كه به اين دنيا اومدم.

اميدوارم تا 9 تير سال بعد اون تغيير اساسي را كه دلم مي خواد پيش بياد، همين . . .

l لینک l    یکشنبه نهم تیر 1387 17:7  میترا خلعتبری  | 

به دنبال تلاش وزارت کار و در رأس آن دولت نهم برای انحلال انجمن صنفی روزنامه نگاران امروز شنبه ساعت ۱۱صبح نشستی در محل انجمن برپا خواهد بود که جمع زیادی از روزنامه نگاران در آن شرکت خواهند کرد.
از تمامی دوستان همکار تقاضا می کنم در این نشست شرکت کنند. این نشست با حضور نمایندگان رسانه های خارجی و داخلی برگزار خواهد شد و تمامی اعضای انجمن و خبرنگاران رسانه ها می توانند در آن حضور یابند.
نشانی انجمن: بلوار کشاورز، خیابان شهید کبکانیان، کوچه هفتم، پلاک 87
l لینک l    شنبه هشتم تیر 1387 1:58  میترا خلعتبری