تبليغاتX
فریاد سکوت

فریاد سکوت

بالاخره جناب رییس بزرگ آقای کروبی به روزنامه تشریف آوردند. البته قرار بود استاد فردا تشریف فرما بشوند اما خوب دیگه دیدار افتاد یک روز جلوتر. صبح با بابا رفته بودیم یک سر منزل دایی جان که به خاطر اینکه در ایام عید تهران نیستیم تبریکی بگیم که رییس غمخوار تلفن کردند که اگر با مقنعه نیستی بدو برو خونه حجاب رو کامل کن که استاد بزرگ امروز تشریف میارند. ما هم در این ترافیک شب عید و ترافیک نماز جمعه از اون سر تهران رفتیم خونه و مقنعه رو برداشتیم و شتافتیم به روزنامه. خلاصه حاج آقا کروبی حوالی ساعت ۴ بود که پس از چند دقیقه که خدمت اعضای شورای سردبیری بودند به تحریریه آمدند و با بچه ها خوش و بشی و ............

استاد کروبی پس از دیدار از همه سرویس ها قصد داشتند که با دبیران گفت و گو داشته باشند که ابتدا کادو بسیاربسیار ناچیزی که به قول خودشون جنبه مالی نداشت را به بچه ها هدیه کردند و بعد هم با خبر گزاری ها صحبت کردند. دبیران هم یه لنگه پا منتظر...

جدی میگم کادو رو زیادی جدی نگیرید روم نمیشه بگم چقدر بود. پس بی خیال  زیاد جدی نگیرید.

راستی جناب آقای کروبی در پاسخ به مزاح برخی از دوستان که گفتند حاج آقا یه چند دور دیگه هم در تحریریه می زدید تا بچه ها به یک نان و نوای بیشتری می رسیدند تا پاکت های حاوی پول بیشتری دریافت کنند گفت: مگه اینجا ببره است؟

خلاصه که آقای کروبی هم چنان نزد دوستان در شورای سردبیری تشریف دارند. راستی این رو هم بگم که امروز داخل روزنامه اطلاعیه زدند که حقوق ها را فردا پرداخت می کنند.  

l لینک l    جمعه بیست و ششم اسفند 1384 17:20  میترا خلعتبری  | 

چهارشنبه سوری هم بالاخره تموم شد. یک هفته ماموران نیروی انتظامی و دادسراها و ....... کلی اطلاعیه دادند و حرف و حدیث  تا اینکه بالاخره این شب هم تمام شد. دیشب والا تا اونجایی که من دیدم و مسیرهایی که من تا خونه رفتم که همه جا در امن و امان بود تازه از همه شب های دیگه هم ساکت تر و خلوت تر بود اما امروز وقتی اومدم روزنامه و عکس افراد مجروح دیشب را دیدم متوجه شدم مثل اینکه امن امن هم نبوده.  

بگذریم کمتر از یک هفته دیگه عیده اما ما هنوز حقوق نگرفتیم آخه چرا کسی نمی خواد بفهمه این قشر هم خرج دارند.

از این هم چو بگذریم امروز ویژه نامه دو تا روزنامه که شرق و سرمایه بود در اومد. شرق که مثل همیشه کتاب در آورد اما در نگاه اول که جذابیت چندانی نداشت حالا بریم تعطیلات بخونیم ببینیم بر و بچ چه گلی زدند. راستی ویژه نامه روزنامه ما هم شنبه در میاد البته تا یادم نرفته این رو هم بگم که کروبی قراره شنبه بیاد روزنامه به خانم های روزنامه هم تذکر پوشش با مقنعه دادند بیچاره ما که ...............

l لینک l    چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 17:21  میترا خلعتبری  | 

امشب چهارشنبه سوری هست اما خوش به حال اونا که میروند و این جشن رو به جا میارن. نه مثل ما بیچاره ها بمونند در روزنامه و خبر رد کنند و نوبت صفحه بندیشون هم باشه. خوب به هر حال این مسائل هم یه حس و حالی می خواد که ما اگر هم داشته باشیم باید به روی مبارک خودمون نیاریم . چه میشه کرد دیگه. البته من امشب همراه خانوده محترم یک مهمانی خانوادگی دعوت هستم اما اصلا حس رفتنش نیست و خلاصه می خوام به طرز خیلی فجیعی عمل پیچوندن رو انجام بدهم دیگه چه کنیم دیگه. بعد چی میشه هیچی میشینیم تو روزنامه و هر چند دقیقه با یه صدای دهشناکی از جامون می پریم. جالبه ها

راستی امروز یه صفحه لایی بستم که پنجشنبه چاپ میشه نمی دونید چه کولاکی قراره بشه سه تا استاد نشستند و نبوغشون رو کنار هم گذاشتند و نمی دونید چه کردند. اون هم چه اساتیدی علی حمزه ئی.علیرضا حسینی. روزبه میر ابراهیمی

جدا صفحه جالبی شده پیشنهاد میکنم حتما بخونید..........

چهارشنبه سوری همه هم مبارک

l لینک l    سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 17:54  میترا خلعتبری  | 

25 ماه‌ پس‌ از قتل‌ آنديا 16 ساله‌

فراز و پدرش‌ به‌ اتهام‌ قتل‌ و سوزاندن‌ جسد محاكمه‌ شدند

جوان‌ 19 ساله‌اي‌ كه‌ متهم‌ به‌ قتل‌ دختر مورد علاقه‌ خود به‌ نام‌ آنديا است‌، روز گذشته‌ در جلسه‌ محاكمه‌ خود در شعبه‌ 74 دادگاه‌ كيفري‌ استان‌ تهران‌ منكر اتهام‌ خود شد.

فراز، متهم‌ است‌ 16 بهمن‌ماه‌ سال‌ 82 آنديا را به‌ قتل‌ رسانده‌ و پس‌ از سوزاندن‌ جسد اين‌ دختر 16 ساله‌ آن‌ را در چاهي‌ در حوالي‌ اشتهارد كرج‌ رها كرده‌ است‌.

در ابتداي‌ جلسه‌ محاكمه‌ روز گذشته‌ علي‌ دلداري‌، نماينده‌ دادستان‌ با اعلام‌ اينكه‌ پرونده‌ قتل‌ آنديا، داراي‌ دو متهم‌ است‌ گفت‌: متهم‌ رديف‌ اول‌ فراز نام‌ دارد كه‌ متهم‌ به‌ مباشرت‌ در قتل‌ عمدي‌ آنديا و مشاركت‌ در جنايت‌ بر ميت‌ است‌. همچنين‌ پدر فراز كه‌ 49 سال‌ سن‌ دارد متهم‌ به‌ امحا و اخفاي‌ ادله‌ جرم‌ براي‌ رهايي‌ پسرش‌ و مشاركت‌ در جنايت‌ بر ميت‌ است‌.

جسد سوخته‌ آنديا از چاه‌ بيرون‌ كشيده‌ شد

17 بهمن‌ماه‌ سال‌ 82 پدر آنديا 16 ساله‌ با مراجعه‌ به‌ اداره‌ آگاهي‌ از ناپديد شدن‌ مشكوك‌ دخترش‌ خبر داد و گفت‌: دخترم‌ يك‌ شب‌ است‌ كه‌ به‌ طرز مشكوكي‌ ناپديد شده‌ است‌. هرجا را كه‌ فكر مي‌كرديم‌ به‌ آنجا رفته‌ باشد، سر زديم‌ اما خبري‌ از او نيست‌.

پدر آنديا در همان‌ شكايت‌ اوليه‌ خود پسر جواني‌ به‌ نام‌ فراز را مورد ظن‌ خود معرفي‌ كرد و گفت‌: »اين‌ پسر 19 ساله‌ با دختر من‌ دوست‌ بود. از شب‌ گذشته‌ هرچه‌ با موبايل‌ فراز هم‌ تماس‌ مي‌گيريم‌، جواب‌ نمي‌دهد. فكر مي‌كنم‌ او از دخترم‌ خبر داشته‌ باشد. آنديا ساعت‌ 30\21 دقيقه‌ روز گذشته‌ كه‌ در خانه‌ مادربزرگش‌ در خيابان‌ فرجام‌ تهران‌ ميهمان‌ بود، به‌ بهانه‌ سپردن‌ سگ‌ خانگي‌اش‌ به‌ يكي‌ از دوستان‌ خانه‌ را ترك‌ كرد اما ديگر بازنگشت‌.«

پس‌ از بازجويي‌ از پدر و مادر آنديا مشخا شد دختر جوان‌ با پسري‌ به‌ نام‌ فراز رابطه‌ داشته‌ كه‌ اصرار بر ازدواج‌ با او دارد. ماموران‌ سپس‌ به‌ بازجويي‌ از فراز پرداختند و او لب‌ به‌ اعتراف‌ گشود و جزئيات‌ شب‌ حادؤه‌ را تعريف‌ كرد.

فراز گفت‌: شب‌ حادؤه‌ سراغ‌ آنديا رفتم‌ و او را در نزديكي‌ خانه‌ مادربزرگش‌ سوار خودروي‌ پژوي‌ پدرم‌ كردم‌، من‌ و آنديا يك‌ اختلاف‌ جزئي‌ داشتيم‌، آنديا ابتدا سرش‌ را به‌ شيشه‌ خودرو كوبيد، سپس‌ نيمه‌جان‌ شد، از روي‌ ترس‌ پيكر وي‌ را به‌ پشت‌ پمپ‌بنزين‌ وردآورد انتقال‌ دادم‌ و آنجا او را پس‌ از زدن‌ ضربات‌ سنگ‌ به‌ سرش‌ ترك‌ كردم‌ تا اينكه‌ با پدرم‌ سراغ‌ جسد رفتيم‌، آن‌ را داخل‌ موكتي‌ پيچاندم‌ و به‌ بالاي‌ يكي‌ از چاه‌هاي‌ اشتهارد كرج‌ بردم‌ و با سوزاندن‌ جسد آنديا آن‌ را داخل‌ چاه‌ انداختم‌.

پليس‌ با راهنمايي‌هاي‌ پدر فراز توانست‌ چاهي‌ به‌ عمق‌ 22 متر را در اشتهارد كرج‌ شناسايي‌ كند و با همكاري‌ و تلاش‌ ايستگاه‌ 8 امداد و نجات‌ آتش‌نشاني‌ كرج‌، جسد سوخته‌ »آنديا« را از چاه‌ بيرون‌ بكشد.

در حالي‌ كه‌ فراز، تنها متهم‌ پرونده‌ مدعي‌ شده‌ است‌ كه‌ آنديا با كوبيدن‌ سرش‌ به‌ شيشه‌ خودرو باعث‌ مرگ‌ خود شده‌ است‌، پزشكان‌ جنايي‌ تهران‌ پس‌ از معاينه‌ جسد اعلام‌ كردند، اين‌ دختر جوان‌ بر اؤر خفگي‌ جان‌ خود را از دست‌ داده‌ است‌.

نماينده‌ دادستان‌ از سوي‌ ديگر روز گذشته‌ با شرح‌ مختصري‌ از اظهارات‌ متهمان‌ و ماجراي‌ پيش‌ آمده‌ براي‌ دو متهم‌ پرونده‌ تقاضاي‌ اشد مجازات‌ كرد و گفت‌: »به‌ ديگر اتهام‌ متهم‌ رديف‌ اول‌ بدون‌ شرح‌ در كيفرخواست‌ در جلسه‌ غيرعلني‌ دادگاه‌ رسيدگي‌ خواهد شد.«

ما حق‌ ديدن‌ جسد دخترمان‌ را نداشتيم‌

با پايان‌ اظهارات‌ نماينده‌ دادستان‌ پدر مقتول‌ اظهار داشت‌: »براي‌ فراز تقاضاي‌ قصاص‌ مي‌كنم‌ زيرا اين‌ پسر 19 ساله‌ متهم‌ است‌ به‌ اينكه‌ دختر مرا ربود و سپس‌ به‌ قتل‌ رساند. از سوي‌ ديگر براي‌ متهم‌ رديف‌ دوم‌ نيز به‌ خاطر اخفاي‌ ادله‌ جرم‌ و سوزاندن‌ جسد دخترم‌ تقاضاي‌ مجازات‌ دارم‌.«در ادامه‌ عموي‌ آنديا به‌ نمايندگي‌ از برادرش‌ لايحه‌اي‌ را خواند و تقديم‌ دادگاه‌  كرد.

در اين‌ لايحه‌ پدر مقتول‌ اظهار داشته‌ بود: »28 روز طول‌ كشيد تا بالاخره‌ چيزي‌ شبيه‌ به‌ جسد به‌ ما تحويل‌ دادند. 28 روز تمام‌ من‌، همسر و پسرم‌ با خانواده‌اي‌ طرف‌ بوديم‌ كه‌ مانند هنرپيشگان‌ براي‌ ما فيلم‌ بازي‌ كردند«.

مادر فراز به‌ ما مي‌گفت‌ براي‌ پيدا كردن‌ آنديا شمع‌ نذر كرده‌ است‌. پدر فراز مدام‌ با من‌ تماس‌ مي‌گرفت‌ و مي‌خواست‌ براي‌ پيدا كردن‌ آنديا دنبالش‌ برويم‌. آنها با احساسات‌ ما بازي‌ كردند. اين‌ پدر و پسر نه‌ تنها به‌ زنده‌ آنديا رحم‌ نكردند بلكه‌ حتي‌ جسدش‌ را هم‌ نمي‌خواستند ببينند. چرا دست‌ و پاي‌ دخترم‌ از هم‌ جدا بود. چرا او را در قعر 22 متري‌ يك‌ چاه‌ انداختند. جسدش‌ را چرا مثله‌ كردند. آيا اين‌ حق‌ دختر 16 ساله‌ بي‌دفاع‌ من‌ بود* دخترم‌ واقعا مستحق‌ قتل‌، سوزانده‌ شدن‌ و زغال‌ شدن‌ بود* من‌ و مادر آنديا حق‌ ديدن‌ جسد دخترمان‌ را هم‌ نداشتيم‌. امروز قضات‌ دادگاه‌ پدر و پسري‌ را محاكمه‌ مي‌كنند كه‌ همه‌ فضيلت‌هاي‌ انساني‌ را زيرپا گذاشتند. اين‌ پدر و پسر حتي‌ مشخا نيست‌ با آن‌ حيوان‌ بي‌گناه‌، با )سگ‌ خانگي‌( دخترم‌ چه‌ كردند*«از سوي‌ ديگر مادر آنديا پس‌ از قرائت‌ لايحه‌اي‌ كه‌ پدر آنديا تهيه‌ كرده‌ بود، گفت‌: »من‌ هم‌ براي‌ قاتل‌ دخترم‌ تقاضاي‌ قصاص‌ مي‌كنم‌. اين‌ پدر و پسر و خصوصا پدر فراز بايد به‌ اشد مجازات‌ برسند.«

آنديا با چند پسر به‌ كيش‌ رفته‌ بود

در ادامه‌ جلسه‌ محاكمه‌ كه‌ به‌ رياست‌ قاضي‌ قاسم‌كوه‌كمره‌اي‌ برگزار شد متهم‌ پرونده‌ با حضور در جايگاه‌ گفت‌: »قتل‌ آنديا را قبول‌ ندارم‌. من‌ او را نكشتم‌ و در مرگ‌ او نيز هيچ‌ دخالتي‌ نداشتم‌.«

متهم‌ كه‌ در زمان‌ قتل‌ تنها 19 سال‌ سن‌ داشت‌ در ادامه‌ اظهار داشت‌: »از حدود دو سال‌ پيش‌ از مرگ‌ آنديا با او آشنا شدم‌. اوايل‌ رابطه‌ ما زياد نبود اما در ادامه‌ دوستي‌، به‌ هم‌ علاقه‌مند شديم‌ تا آنجا كه‌ قول‌ و قرار ازدواج‌ هم‌ گذاشتيم‌. پدر و مادر آنديا و حتي‌ بستگان‌ نزديك‌ او مرا به‌ خوبي‌ مي‌شناختند. شب‌ حادؤه‌ از ساعت‌ 30\7 دقيقه‌ غروب‌ شروع‌ به‌ تماس‌ گرفتن‌ با تلفن‌ همراه‌ آنديا كردم‌ اما او پاسخ‌ نمي‌داد. به‌ مادر آنديا تلفن‌ كردم‌ و پرسيدم‌ كه‌ دخترش‌ كجاست‌ پس‌ از اينكه‌ متوجه‌ شدم‌ آنديا در خانه‌ مادربزرگش‌ است‌ به‌ آنجا رفتم‌ و از آنديا خواستم‌ تا باهم‌ صحبت‌ كنيم‌.«

قاضي‌: چرا آنديا در ابتدا پاسخ‌ تلفن‌هايت‌ را نمي‌داد*

فراز: آن‌ موقع‌ نمي‌دانستم‌ اما وقتي‌ در زندان‌ بودم‌ متوجه‌ شدم‌ چرا جواب‌ تلفن‌هايم‌ را نمي‌دهد. آنديا نزد يك‌ پسر ديگري‌ بود.

متهم‌ 19 ساله‌ پرونده‌ در ادامه‌ نزد 5 قاضي‌ به‌ تشريح‌ روز حادؤه‌ پرداخت‌ و گفت‌: »داخل‌ كوچه‌ فرهنگ‌ در خيابان‌ فرجام‌ خانه‌ مادربزرگ‌ آنديا بود. به‌ آنجا رفتم‌ و او را از جلوي‌ در خانه‌ بردم‌. سگ‌ آنديا نيز همراه‌ او بود.

آنديا تازه‌ از مسافرت‌ كيش‌ بازگشته‌ بود. عموي‌ او كه‌ پس‌ از سال‌ها از خارج‌ آمده‌ بود، آنديا و دختر عموي‌ او را به‌ كيش‌ برده‌ بود. مطمئن‌ بودم‌ كه‌ در كيش‌ با چند پسر بودند به‌ همين‌ خاطر اين‌ مساله‌ را پيش‌ كشيده‌ و از او خواستم‌ واقعيت‌ را به‌ من‌ بگويد. آنديا در جواب‌ من‌ گفت‌ در كيش‌ با چند پسر بوديم‌ اما آنها دوستان‌ دخترعموي‌ من‌ بودند و من‌ با آنها رابطه‌اي‌ نداشتم‌. من‌ گفتم‌ مگر مي‌شود كه‌ يك‌ هفته‌ با چند پسر دركيش‌ باشيد و رابطه‌اي‌ بين‌ شما نباشد كه‌ او بازهم‌ منكر شد.«

خودش‌ سرش‌ را به‌ شيشه‌ اتومبيل‌ كوبيد

فراز در ادامه‌ اظهاراتش‌ گفت‌: »هر دو از بحث‌ پيش‌ آمده‌ عصباني‌ بوديم‌. آنديا وقتي‌ عصباني‌ مي‌شد، سرش‌ تير مي‌كشيد كه‌ من‌ هميشه‌ آن‌ را برايش‌ ماساژ مي‌دادم‌. آن‌ روز هم‌ دچار همان‌ سوزش‌ سر شد اما در يك‌ لحظه‌ ناگهان‌ سرش‌ را به‌ شيشه‌ كنار اتومبيل‌ زد. شيشه‌ همان‌ لحظه‌ خرد شد و از بيني‌، گونه‌ و پلك‌ آنديا خون‌ آمد. آن‌ لحظه‌ كه‌ اين‌ اتفاق‌ افتاد ما در اتوبان‌ همت‌ بوديم‌، تصميم‌ گرفتم‌ به‌ نزديك‌ترين‌ بيمارستاني‌ كه‌ به‌ نظرم‌ رسيد  برويم‌، بيمارستان‌ اميرالمومنين‌ در شهرآرا بود. چند دقيقه‌ بيشتر از اين‌ ماجرا نگذشته‌ بود كه‌ آنديا سرش‌ را روي‌ پاي‌ من‌ گذاشت‌. من‌  با دست‌ صورتش‌ را كه‌ پر از خون‌ بودأ پاك‌ كردم‌ كه‌ گفت‌ صورتش‌ مي‌سوزد و دست‌ نزنم‌. كاملاص دستپاچه‌ شده‌ بودم‌.

من‌ يك‌ قطره‌ خون‌ هم‌ تا آن‌ لحظه‌ نديده‌ بودم‌. نمي‌توانستم‌ درست‌ تصميم‌ بگيرم‌.

وقتي‌ به‌ پل‌ ستارخان‌ رسيديم‌، متوجه‌ شدم‌ آنديا نفس‌ نمي‌كشد. هر چه‌ او را صدا زدم‌، چيزي‌ نمي‌گفت‌. فهميدم‌ كه‌ فوت‌ كرده‌ است‌. در يك‌ لحظه‌ ترسيدم‌ كه‌ او را به‌ بيمارستان‌ ببرم‌. مي‌ترسيدم‌ كه‌ بگويند من‌ اين‌ بلا را سر او آوردم‌. بر سرعت‌ اتومبيلم‌ اضافه‌ كرده‌ و به‌ سمت‌ كرج‌ رفتم‌.«

تلفن‌ همراه‌ را به‌ بيرون‌ پرتاب‌ كردم‌

قاضي‌: چرا داخل‌ بيمارستان‌ نرفتي‌*

فراز:  در آن‌ لحظه‌ مدام‌ فكرهاي‌ منفي‌ مي‌كردم‌. ترسيده‌ بودم‌.

قاضي‌: مگر نمي‌گويي‌ كه‌ عاشق‌ آنديا بودي‌، پس‌ چطور مي‌توانستي‌ ببيني‌ او جلو چشمانت‌ در حال‌ مردن‌ است‌*

فراز:  عاشق‌ او بودم‌. نمي‌دانم‌. مي‌خواستم‌ او را جايي‌ ببرم‌ كه‌ كسي‌ پيدا نكند. ترسيده‌ بودم‌.

حوالي‌ پمپ‌ بنزين‌ وردآورد داخل‌ يك‌ جاده‌ خاكي‌ شده‌، جسد آنديا را برداشته‌ و از اتومبيل‌ خارج‌ كردم‌. سگ‌ او هم‌ از اتومبيل‌ بيرون‌ پريد. آنقدر ترسيده‌ بودم‌ كه‌ سريع‌ سوار خودرو 405 پدرم‌ شده‌ و فرار كردم‌. 5 دقيقه‌ از حركتم‌ نگذشته‌ بود كه‌ متوجه‌ شدم‌ جسد را حوالي‌ مترو رها كردم‌ و فردا صبح‌ حتماص آن‌ را پيدا خواهند كرد. دوباره‌ برگشتم‌ جسد را داخل‌ صندوق‌ عقب‌ خودرو گذاشتم‌.«

قاضي‌: در اظهارات‌ اوليه‌ گفتي‌ كه‌ با سنگ‌ در حوالي‌ پمپ‌ بنزين‌ وردآورد به‌ سر آنديا زدي‌، حالا چه‌ مي‌گويي‌*

فراز:  در بازجويي‌ها تحت‌ فشار بودم‌، هرگز چنين‌ كاري‌  نكردم‌.

قاضي‌: اما در نزد بازپرس‌ نيز به‌ دفعات‌ به‌ اين‌ عمل‌ اعتراف‌ كردي‌ كه‌ با توجه‌ به‌ اين‌ موضوع‌، نشان‌ مي‌دهد كه‌ آنديا تا پمپ‌ بنزين‌ وردآورد زنده‌ بوده‌ است‌*

فراز:  نه‌، قبول‌ ندارم‌. در بازجويي‌هاي‌ اوليه‌ پدرم‌ را به‌ اداره‌ آگاهي‌ آورده‌ بودند. نمي‌توانستم‌ ببينم‌ پدرم‌ در آنجا است‌ به‌ همين‌ خاطر به‌ دروغ‌ اعتراف‌  كردم‌.

متهم‌ 19 ساله‌ پرونده‌ در ادامه‌ افزود: »پس‌ از اينكه‌ جسد را براي‌ بار دوم‌ داخل‌ صندوق‌ عقب‌ خودرو گذاشتم‌ به‌ سمت‌ باغي‌ كه‌ در كرج‌ داشتيم‌ حركت‌ كردم‌. تلفن‌ همراه‌ آنديا نيز در خودرو بود و مرتب‌ زنگ‌ مي‌خورد از شدت‌ عصبانيت‌ آن‌ را برداشته‌ و از شيشه‌ اتومبيل‌ به‌ بيرون‌ پرتاب‌ كردم‌.«

سگ‌ آنديا چه‌ شد*

قاضي‌: وقتي‌ براي‌ بار ديگر سراغ‌ جسد آنديا رفتي‌، سگ‌ او كجا بود*

فراز:  نمي‌دانم‌، در آن‌ لحظه‌ فكر سگ‌ نبودم‌ اما آنجا نبود.

قاضي‌: باوفاتر از سگ‌ هيچ‌ موجودي‌ نيست‌، چطور در عرض‌ 10 دقيقه‌ سگ‌ آنديا ناپديد شده‌ بود در حالي‌ كه‌ براي‌ صاحب‌ آن‌ چنين‌ اتفاقي‌ افتاده‌ بود*

فراز:  باور كنيد سگ‌ آنجا نبوده‌ نمي‌دانم‌. جسد آنديا را به‌ باغ‌مان‌ در كرج‌ بردم‌. ما در حال‌ بنايي‌ ويلاي‌ داخل‌ باغ‌ بوديم‌ به‌ همين‌ خاطر كمي‌ مصالح‌ و آشغال‌ دورتادور خانه‌ ريخته‌ شده‌ بود. آنجا اشتباه‌ بزرگي‌ كردم‌ و آن‌ اين‌ بود كه‌ جسد آنديا را داخل‌ موكتي‌ پيچيدم‌ و با سيم‌ برقي‌ پايين‌ و بالاي‌ آن‌ را محكم‌ بستم‌. با خودم‌ فكر كردم‌ جسد اگر در باغ‌ بماند به‌ راحتي‌ كارگران‌ فردا آن‌ را پيدا مي‌كنند بنا بر اين‌ دوباره‌ آن‌ را داخل‌ صندوق‌ عقب‌ گذاشتم‌ و به‌ سمت‌ اشتهارد حركت‌ كردم‌. در آنجا نزديك‌ چاهي‌ رسيدم‌. در يك‌ لحظه‌ فكر كردم‌ شايد اگر جسد آنديا را بسوزانم‌ ديگر كسي‌ متوجه‌ ماجرا نمي‌شود. پدرم‌ هميشه‌ در صندوق‌عقب‌ يك‌ گالن‌ 4 ليتري‌ بنزين‌ نگهداري‌ مي‌كرد. آن‌ را برداشتم‌ و روي‌ جسد آنديا ريختم‌ و سپس‌ با كبريت‌ او را آتش‌ زدم‌. جسد آنديا در حال‌ سوختن‌ بود كه‌ با پا لگدي‌ به‌ جسد زده‌ و آن‌ را داخل‌ چاه‌ انداختم‌. سپس‌ سوار خودرو شدم‌ و به‌ سمت‌ خانه‌ آمدم‌.

در پاركينگ‌ خانه‌مان‌ لباس‌هايم‌ را كه‌ خوني‌ بود تغيير دادم‌ و بالا رفتم‌. پدرم‌ بيدار و در حال‌ تماشاي‌ تلويزيون‌ بود آبي‌ به‌ سر و صورتم‌ زدم‌ و نزد پدرم‌ رفته‌ و طبق‌ عادتي‌ كه‌ داشتم‌ و همه‌ چيز را براي‌ پدرم‌  تعريف‌ مي‌كردم‌ گفتم‌ ماجرا از چه‌ قرار است‌. پدرم‌ باور نمي‌كرد و مدام‌ با دست‌هايش‌ به‌ سرش‌ مي‌كوبيد.فرداي‌ آن‌ روز پدرم‌ خودرو را به‌ كارواش‌ برد و شيشه‌ شكسته‌ را تعويض‌ كرد. دو روز پس‌ از اين‌ ماجرا پدرم‌ را بر سر همان‌ چاه‌ بردم‌ و گفتم‌ جسد آنديا داخل‌ چاه‌ است‌ تا باور كند كه‌ من‌ جسد را آتش‌ زدم‌.«

آنديا بر اؤر خفگي‌ مرده‌ است‌

قاضي‌: چرا در اظهارات‌ اوليه‌ گفته‌ بودي‌ كه‌ پدرت‌ در آتش‌ زدن‌ جسد آنديا با تو همكاري‌ كرده‌ بود*

فراز:  تحت‌ فشار بودم‌. اين‌ طور نيست‌ فقط‌ اين‌ را گفتم‌ كه‌ پدرم‌ ماموران‌ را بر سر چاه‌ ببرد. خودم‌ طاقت‌ رفتن‌ به‌ آنجا را نداشتم‌.

قاضي‌ قاسم‌ كوه‌كمره‌اي‌ در ادامه‌ به‌ تشريح‌ نظريه‌ پزشكي‌ قانوني‌ پرداخت‌ و گفت‌:  پزشكان‌ پزشكي‌ قانوني‌ در نظريه‌ خود مطرح‌ كردند كه‌ در آنديا هيچگونه‌ آؤار شكستگي‌ در جمجمه‌ وجود نداشته‌ است‌. در بند اول‌ اين‌ نظريه‌ آمده‌ است‌ كه‌ به‌ خاطر موي‌ زياد سر و وجود روسري‌ هيچ‌ اؤري‌ از شكستگي‌ و يا آسيب‌ به‌ استخوان‌ها وجود ندارد و تنها خون‌ جاري‌ شده‌ به‌ خاطر پارگي‌ پوست‌ بوده‌ است‌.

اين‌ موضوع‌ نيز در حالي‌ است‌ كه‌ پزشكان‌ اعلام‌ كرده‌اند دور از انتظار است‌ كه‌ يك‌ دختر 16 ساله‌ با توجه‌ به‌ ويژگي‌هاي‌ روحي‌ و جسمي‌ بتواند اين‌ چنين‌ سر خود را به‌ شيشه‌ بكوباند.از سوي‌ ديگر پزشكان‌ دليل‌ اصلي‌ مرگ‌ را فشار بر عناصر حياتي‌ گردن‌ اعلام‌ كردند و اين‌ بدان‌ معناست‌ كه‌ آنديا به‌ خاطر ضربه‌ سرش‌ كه‌ به‌ شيشه‌ خودرو خورده‌ بود فوت‌ نكرده‌ است‌ بلكه‌ شخصي‌ با فشردن‌ يك‌ رشته‌ سيم‌ به‌ دور گردن‌ او، آنديا را به‌ قتل‌ رسانده‌ است‌.

نظريه‌ پزشكي‌ قانوني‌ غلط‌ است‌

از سوي‌ ديگر در ادامه‌ جلسه‌ محاكمه‌ يكي‌ ديگر از

 5 قاضي‌ شعبه‌ 74 به‌ طرح‌ سوالي‌ از متهم‌ پرداخت‌ و گفت‌: تو مدعي‌ هستي‌ زماني‌ كه‌ به‌ پل‌ ستارخان‌ رسيدي‌ آنديا فوت‌ كرده‌ بود پس‌ يك‌ فرد مرده‌ ديگر خونريزي‌ نمي‌تواند داشته‌ باشد اما زماني‌ كه‌ جسد آنديا را به‌ بيابان‌هاي‌ وردآورد بردي‌ در آنجا مقدار قابل‌ توجهي‌ خون‌ ريخته‌ شده‌ است‌. اين‌ خون‌ بر اؤر چيست‌*

فراز:  نمي‌دانم‌ چه‌ بگويم‌. اما مطمئن‌ هستم‌ كه‌ آنديا زماني‌ كه‌ به‌ پل‌ ستارخان‌ رسيديم‌ مرده‌ بود.

با پايان‌ يافتن‌ اظهارات‌ فراز، وكيل‌ مدافع‌ وي‌ در دفاع‌ از موكل‌ 19 ساله‌ خود گفت‌: »هيچ‌ سيمي‌ وجود نداشته‌ كه‌ آنديا با آن‌ به‌ قتل‌ رسيده‌ باشد. سيمي‌ كه‌ كشف‌ شده‌ است‌ همان‌ است‌ كه‌ فراز با آن‌ موكت‌ دور جسد را پيچيده‌ است‌. مساله‌ مهم‌ اين‌ پرونده‌ نظريه‌ اشتباه‌ پزشكي‌ قانوني‌ است‌. اين‌ نظريه‌ كاملا غلط‌ است‌ و من‌ آن‌ را قبول‌ ندارم‌. از سوي‌ ديگر پزشكان‌ هم‌ با ترديد اعلام‌ كردند كه‌ خفگي‌ علت‌ اصلي‌ مرگ‌  است‌. همچنين‌ اگر بخواهيم‌ نظريه‌ پزشكي‌ قانوني‌ را درست‌ فرض‌ كنيم‌ پس‌ آن‌ همه‌ خون‌ براي‌ چه‌ بود. خفگي‌ كه‌ خون‌ ندارد. پزشكي‌قانوني‌ گفته‌ است‌ سيمي‌ كه‌ البته‌ به‌ طور تصادفي‌ روي‌ گردن‌ جسد سوخته‌ شده‌ كشف‌ شده‌ است‌ گره‌ نداشته‌ پس‌ چطور اين‌ سيم‌ مي‌تواند بر عناصر حياتي‌ گردن‌ فشار بياورد.«

محمد اعرابي‌، وكيل‌ مدافع‌ فراز در ادامه‌ گفت‌: »ايراد بعدي‌ من‌ به‌ متن‌ كيفرخواست‌ نماينده‌ دادستان‌ است‌. كوچكترين‌ دليلي‌ مبني‌ بر اينكه‌ اين‌ ماجرا قتل‌ باشد وجود ندارد. اصلا  انگيزه‌اي‌ براي‌ قتل‌ وجود نداشته‌ است‌، فراز به‌ شدت‌ به‌ آنديا علاقه‌مند بود و حتي‌ قصد ازدواج‌ هم‌ داشت‌. پس‌ دليلي‌ براي‌ كشتن‌ وجود نداشته‌ است‌. پزشكان‌ قانوني‌ به‌ خاطر شدت‌ سوختگي‌ جسد به‌ طور حتم‌ و كامل‌ موفق‌ به‌ معاينه‌ دقيق‌ نشدند پس‌ همه‌ نظريه‌ها براساس‌ احتمال‌ است‌.«

انگيزه‌ قتل‌ وجود داشت‌

با پايان‌ يافتن‌ دفاعيات‌ وكيل‌ مدافع‌ متهم‌، علي‌ دلداري‌ نماينده‌ دادستان‌ در واكنش‌ به‌ اظهارات‌ اعرابي‌ گفت‌: »زماني‌ كه‌ جسد از سوي‌ ماموران‌ انتظامي‌ و آتش‌نشاني‌ كشف‌ شد، آنها كارشناس‌ نبودند تا سيم‌ را ببينند كه‌ دور گردن‌ بوده‌ يا نه‌ كه‌ البته‌ اين‌ كار را پزشكان‌ قانوني‌ انجام‌ داده‌اند.

از سوي‌ ديگر وكيل‌مدافع‌ متهم‌ اظهار داشته‌ كه‌ هيچ‌ انگيزه‌اي‌ براي‌ قتل‌ وجود نداشت‌ در حالي‌ كه‌ فراز در جلسه‌ محاكمه‌ اقرار كرد كه‌ آنديا به‌ او خيانت‌ كرده‌ بود پس‌ به‌ همين‌ خاطر انگيزه‌اي‌ محكم‌ براي‌ قتل‌ وجود دارد.

در ادامه‌ اظهارات‌ نماينده‌ دادستان‌، وكيل‌ مدافع‌ اولياي‌ دم‌ نيز در جايگاه‌ حضور يافت‌ و گفت‌: وكيل‌ مدافع‌ متهم‌ قتل‌ را نفي‌ مي‌كند و اين‌ ساده‌ترين‌ راه‌ است‌أ پاك‌ كردن‌ صورت‌ مساله‌. فراز از ابتداي‌ دفاعياتش‌ دروغ‌ گفته‌ و حقيقت‌ را كتمان‌ كرده‌ است‌. آنديا بارها به‌ دوستانش‌ گفته‌ بود كه‌ از سوي‌ فراز تهديد مي‌شده‌ و از او مي‌ترسيده‌ است‌. فراز دچار عقده‌ حسادت‌ است‌ و به‌ همين‌ خاطر يا دوست‌داشته‌ كه‌ آنديا با او باشد و يا در غير اين‌ صورت‌ بميرد. همه‌ اين‌ مسائل‌ حكايت‌ از قتل‌ به‌ دست‌ فراز دارد.

پس‌ از دفاعيات‌ وكيل‌ مدافع‌ اولياي‌ دم‌، رئيس‌ شعبه‌74 دادگاه‌ كيفري‌ استان‌ تهران‌ همراه‌ 4 قاضي‌ مستشار افتخاري‌، مظفري‌، باقري‌ و گنجي‌ از تجديد جلسه‌ محاكمه‌ در وقت‌ فوق‌العاده‌ ديگري‌ خبر دادند.

 

l لینک l    دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 14:7  میترا خلعتبری  | 

امروز محاکمه خیلی جنجالی در دادگاه کیفری بود. محاکمه پسر ۱۹ ساله که دو سال پیش دوست دختر ۱۶ ساله خودش رو کشته بود. بعد جسدش رو سوزانده و داخل یک چاه انداخته بود. از دو سال پیش که این ماجرا رو روزنامه ها فهمیدم گهگاه یه خبرهایی ازش می زدند شاید اسم فراز و آندیا رو شما هم شنیده باشید. به هر حال فردا گزارش کامل محاکمه در روزنامه اعتماد ملی چاپ میشه. ماجرای جالبی داره. پیشنهاد می کنم حتما بخونید برای آینده همگی عزیزان خوبه.

از اون گذشته محمد رییس هم در حال بستن صفحات ویژه نامه هست. علیرضا حسینی یه تبریک دیگه هم بگو. حس عید هم که همچنان ادامه دارد. راستی فردا صبح هم قراره رییس و روسا برن پیش رییس بزرگ کروبی برای بازدید عید. امیدوارم که عیدی بچه ها رو هم فراموش نکنه استاد عزیز. به هر حال دوستان عزیز و گلم همیشه سبز باشید و سعی کنید اگر حس عید تون نمی یاد یه جوری به زور هولش بدید که بیاد چون فقط سالی یک بار این حس و حال میاد.  

l لینک l    یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 22:8  میترا خلعتبری  | 

آفرین. این تکه کلام یکی از بچه های روزنامه اعتماد ملی است. به خاطر این بود که امروز بگی نگی حس و حال عید اومد. دلیل اصلی اون هم فکر کنم به این خاطر بود که امروز بچه های گروه نشستیم و مطالب ویژه نامه عید را نوشتیم. مطلب من در مورد ................

نه دیگه نشد باید بعدا که چاپ شد برید بخرید و ببینید که در مورد چی نوشتم. در کل از مطلبم راضی بودم. خوب بود. مطلب شاهد هم همین حالا رد شد. محمد هم هم چنان سخت در حال نوشتن است. بیشتر بچه ها مطالب عید رو رد کردند می شه گفت فقط تا امروز ما مونده بودیم که هیچ مطلبی رد نکرده بودیم که بالاخره طلسم شکسته شد.

دلیل دوم هم که میگم حس و حال عید اومده به خاطر اینکه امروز کلی عکس های خرید دم عید و از این مسائل گرفتم. خداییش آدم حال می کنه همه دارن خونه تمیز می کنند و همه دارند خرید می کنند.

راستی هوا هم امروز بالاخره یه تکونی خورد نم نمکی بارون هم زد. خلاصه که من حس و حالم اومد اما حس اصلی اون موقعی هست که حقوق بگیری و بری دلی از عزا در بیاری........

l لینک l    شنبه بیستم اسفند 1384 20:14  میترا خلعتبری  | 

امروز داشتم به این فکر می کردم که چقدر وقتی نزدیک عید می شه مردم در تلاش هستند مدام میرن بیرون از خونه برای خرید و ......

اما جالب این بود که امروز در تاکسی که نشسته بودم یه آقایی میگفت چه فایده از این همه شلوغی و ترافیک و ازدحام وقتی بیشتر مردم برای دیدن از خونه هاشون در میان و توان خرید کردن ندارند.

شاید راست می گفت چون با این در آمد های کم و ناچیز آخه چی می خوان بخرن یا برای کدوم یکی از اعضای خانواده بخرن. این موقعه هاست که همیشه بابا و مامان ها از خودشون میگذرند و برای دل خوشی بچه ها اونها رو در الویت قرار میدهند اما چرا مگه اونا دل ندارند. به خدا قسم خانواده ای رو می شناسم که از اون موقع ای که حداقل من به یاد دارم وقتی این موقع های سال میرسید از خجالت بچه هاش روزی هزار بار میمرد و زنده میشد اما چه فایده کی به فکرش هست. به قول معروف اونها که دارند که خوشا به حالشون و هر روز شون بهتر از دیروز اونها هم که ندارند..........

همیشه برای همه این موقعه های سال پر از کار و سرگرمی و خنده و شادیه اما یه عده هستند که نه تنها براشون این روزها روزای خوبی نیست بلکه...........  

l لینک l    چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 17:10  میترا خلعتبری  | 

پس از یه مدت خیلی خیلی طولانی سلام امیدوارم اینجا دیگه قطع نشم تا بچه ها فکر نکنن من بنده خدا تنبلم. به هر حال اینجا خدمتتون هستم اساسی.  

l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 17:20  میترا خلعتبری  | 

 

 

با چند روز تاخیر این مطلب رو می زارم چون وبلاگم خراب بود:

وقتی میرسیم به این تاریخ همه به جای اینکه به فکر این باشند که فقط یک ماه دیگه از زمستون مونده میگن وای یک ماه دیگه عید. البته این هم خیلی خوبه اما چرا هیچ وقت کسی به ماه اسفند که آخرین ماه فصل زمستونه فکر نمی کنه.

هوا هم سرده هم گرمه. کلی مردم تو جنب و جوشن و خلاصه ماه قشنگی هست.

از این ماجرا چو بگذریم، این هفته برای من تا حالا که خیلی پربار بوده چون هنوز یه روز هم حوزه خبری نرفتم اما نه اینکه تنبل بازی بخوام در بیارم. چون کارهای مهم تر از اون داشتم که البته رییس در جریان هستند. وقتی هم که رییس در جریان باشند دیگه بقیه مهم نیستند چون باید فقط به ایشون جواب پس بدی که چرا خبر خوردی.

از این ها گذشته امروز برای اولین مرتبه خبرم رفت صفحه یک روزنامه زیبامون اعتماد ملی. در مورد آزادی قدیمی ترین زندانی زن از زندان اوین.

گزارش خوبی بود اما از اونجا که قرار بود یه گزارش مهم دیگه رو کار کنیم من زیاد بهش بها نداده بودم چون دوست داشتم بهتر بنویسمش. خلاصه که بعدا این خبر رو می گذارم روی وبلاگم تا ببینید این میترا خلعتبری چه می کنه.

« بابا من دیگه کی هستم دست شیطون رو بستم » من واقعا از روی همه شرمنده هستم که این قدر خودم رو تحویل گرفتم اما پس از روزها بی حوصله گی خفن قبول کنید که لازمه.

راستی یه عکس هم برای اینکه کم کم داره زمستون میره گذاشتم. صفا کنید.......

l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 17:8  میترا خلعتبری  | 

کاش می بریدم هر آنچه با عاطفه نسبتی داشت.........
l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 17:7  میترا خلعتبری  | 

بعضی وقت ها یه چیزای کوچیکی تو زندگی پیش می آد که آدم پی به چیزای خیلی بزرگتری می بره. یه حرفی یه کاری یه حسی اما همش بی فایده است چون که اون چیزی رو که نباید می فهمیدی بهش پی بردی........

بگذریم انقدر این کارها و حرف ها بد رو آدم تاثیر می گذاره که دلت می خواد داد بکشی که آخه من کجا هستم و بقیه چه فکری می کنن. خرج همه این مسائل هم میدونی چیه یه شب تا صبح نخوابیدن و اینکه به این نتیجه نرسی که بالاخره تو اشتباه فکر می کنی یا بقیه احمقن.

اما واقعیتش هم اینکه اگه یه روزی هم به این نتیجه برسی چندان فرقی نمی کنه چرا که خودت هم از این مردمی و همه تو قفس حماقت خودمون گرفتاریم.

بقیه بماند.............

l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 17:6  میترا خلعتبری  | 

امروز ساعت ۸ صبح ( کله سحر برای من ) از خونه زدم بیرون و رفتم دادگاه کیفری استان تهران واقع در چهارراه گلوبندک. ساعت ۹ با عبدالصمد خرمشاهی ( وکیل مدافع چند تا از این زنان قاتل خفن که حالا خداییش هم کارش درسته) قرار داشتم تا ازش یه مطلب بگیرم خلاصه بعد از ملاقات با صمد جون رفتن شعبه ها رو سر زدن برای یافتن خبر آخه ما بچه های بینوای حوادث مدام باید در تکاپو باشیم برای یه لقمه نون حلال. خلاصه در دیدار با قضات ارجمند بودم که متوجه شدم به به هیچ کدوم از عزیزان دل خوشی از بنده نداردند چون در دو شماه ای که ستون بدون منبع رو با بچه ها در آورده بودیم حسابی از من به خاطر مطالبی که در مورد این دادگاه زده بودم شاکی بودند. با افتخاری یکی از قضات مستشار دادگاه صحبت می کردم که دیدم خیلی ازم دل خوره حالا بیا و ثابت کن که آقا ما منظورمون از اینکه برخی قضات مستشار پرونده هارو نمی خونن و در محاکمات خمیازه می کشن اون نبوده . جونم براتون بگه که یه مقداری از سوء تفاهمات حل شده بود و رفتم به شعبه ۷۴ دادگاه که حالا خر بیار و باقالی بار کن از نوع بسیار اساسی.

تا وارد شعبه شدم استاد ارجمند قاضی عزیز قاسم کوه کمره ای که البته همه بچه های حوادثی ایشون رو بسیار خوب می شناسن شروع به صحبت کردند.

قاضی کوه کمره ای: خانم خلعتبری آخه این چه کاری هست که می کنید چرا با آبروی فضات این جوری بازی می کنید بفرمائید بیرون خانم بفرمائید دیگه هم حق ندارید از شعبه من خبر بزنید و یا در محاکمات حاضر بشید.

خلاصه بعد از اینکه بسیار زیاد مورد عنایت و لطف جناب کوه کمره ای قرار گرفتم و پس از چند دقیقه که یه دورکی در دادگاه زدمد اومدم بیرون و به رییس زنگ زدم و با کلی قهقهه و خنده گفتم: خبرنگارت رو کشتند هی هی. خینش رو ریختند هی هی.

در نتیجه اینکه رییس شعبه ۷۴ دادگاه کیفری استان تهران که البته من شخصا به دلایلی که شاید بعد ها گفتم ارادت خیلی خیلی خیلی خاصی نسبت بهشون دارم ورود این حقیر را به این شعبه ممنوع کردند ولی من در نهاین بی آبرویی پرو پور ایستادم رو به رو ایشون و گفتم: حتما که دیگه نمی یام اصلا شعبه شما همچین خبر تاپی هم نداره. گذشته از اون دوستان به ما لطف دارند که اگر هم نیام خبر هارو به ما می رسونن.

در نهایت این ماجرا سبب خیری شد و ما ساعت ۱۰ اومدیم روزنامه و به کلی از کارهامون رسیدیم.

l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 17:6  میترا خلعتبری  | 

امروز هم هوا بارونی بود پس سکوت واجب و گوش دادم به صدای بارون بهترین چیز هست...........

l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 17:5  میترا خلعتبری  | 

امشب تقریبا زود اومدم خونه. صفحه تقریبا زود تمام شد و تونستم حدودا ساعت ۷ و ۳۰ دقیقه برسم خونمون. فردا البته تیتر دو روزنامه برای گروه ماست. مربوط به قایق مصری هست که در دریای سرخ غرق شده بود با اون همه سرنشین. جالبه امروز داشتم به این موضوع فکر می کردم دیگه خبر بد شنیدن برامون عادت شده حالا اگه یه وقت خبر خوب بشنویم جا می خوریم. یه موقعی بود اگه می گفتن یه نفر یه کسی رو کشته کلی برا آدما جالب بود اما حالا همه چیز مسخره شده اصلا برای کسی مهم نیست کسی بمیره وقتی می شنویم یه کسی مرده یا حالا به قتل رسیده ( مهم اینه که جونش رو از دست داده) برامون تازگی نداره از شنیدنش وحشت نمی کنیم البته این موقعه ها کار و کاسبی ما بچه های حوادث خوبه اما حقیقتش اینه که ما هم خودمون رو گول می زنیم. مدام داریم با این جور چیزا سر و کله می زنیم خیلی از کسانی که می فهمن ما حوادث کار می کنیم براشون جالبه همون کسانی که تا می گیم قتل میگن وای عجب کار مزخرفی همش باید با این جور چیزا کار داشته باشی آدم دپرس میشه اما یه کسی نیست به همین آدما بگه مثلا شما ها خیلی احساس دارید که........

بی خیال باز تند رفتم باشه شاید یه روزی بقیه رو گفتم بهتر سکوت کنم .........

l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 17:5  میترا خلعتبری  | 

باز هم یک جمعه دیگه. دیشب خیلی برام شب بدی بود و اتفاقی که نباید می افتاد بالاخره..........

بگذریم تا صبح نخوابیدم و مدام داشتم موزیک گئش میدادم. مهرداد (برادرم) ظهر دیروز رفت شمال و وای از اینکه من هم چقدر هوس شمال کردم و انقدر کار دارم که نمی تونم از جام تکون بخورم. به خاطر اینکه از چند روز پیش وضع جسمی بدی داشتم دیروز تولد علی هم نرفتم. اساتید رفته بودند جمشیدیه. اما علی خان من که تا شیرینی نخورم ول کن نیستم. هوا آخر شمال کاش آلان تو حیاط خونه تو شمال نشسته بودم. یه چای و قلیونی هم به پا بود. وای چه توهمی خوبه حالا اکس نزدم.

از طرفی هنوز که ساعت ۱۲ و ۲۰ دقیقه ظهر هست نه رییس اومده و نه رفیقش شاهد. فقط من اینجا مثل اینکه خیلی تلاشم (به به چه تعریفی) دمم گرم. راستی یکی دو روز هست که گواهینامه رانندگیم اومده اما نامردا یک ساله صادر کردند انقدر وقتی دیدم یک ساله است لجم گرفت که .......

حالا بماند. اما امروز با اینکه هوا شمالی هست و در کل روز بدی نمی تونه باشه اما من خیلی کلافه و بی حوصلم. شاید به خاطر اینکه دیشب نخوابیدم و شاید هم به خاطر اینکه یه چیزایی قراره یه جور دیگه باشه. 

l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 17:4  میترا خلعتبری  | 

امروز هم شعبه ۷۱ دادگاه کیفری استان تهران محاکمه داشت مثل خیلی از روزهای دیگه اما با یه تفاوت خیلی خیلی بزرگ که تا همین لحظه هم هنوز حالم خرابه. محاکمه امروز در مورد یه پسر بچه ۹ ساله بود که به دست دوست پسر مامانشون به قتل رسیده بود. فکرش رو بکنید نه به دست مادر و نه پدر و نه حتی خواهر یا برادر به دست دوست پسر مامان جونش.

وای خدای من داره مخم سوت میکشه آخه چرا یه عده از مردم انقدر بدبخت هستند چرا در حق بعضی از مردم انقدر بلا میاد. نمی دونم از ظهر که از محاکمه اومدم دارم رو این موضوع فکر می کنم اما به هیچ جا نرسیدم. حالم از همه آمار و ارقامی که هر ماه و هر سال میگیرن و چاپ میکنن داره به هم می خوره. حالم از همه تحلیل هایی که هر روز هر روز از دهان هزار تا کارشناس و روانشناس و دکتر و غیره در می آد به هم می خوره. یکی از همین به اصطلاح مدافعان حقوق کودکان نیست که بیاد بگه آقا این همه گفتیم و نوشتیم پس چرا هر ساله باز هم به آمار کودک آزاری اضافه میشه. حالا عزیزان کودک کشی بماند.

این مسائل همه یه طرف کاش امروز بودید و برادر امین (مقتول) ۹ ساله رو می دیدید. اسمش محمد بود و فقط ۱۲ سالش بود. مثل همون پسر بچه های نازی که فقط دوست داشت از در و دیوار بالا بره اما نمیدونید وقتی دیدمش که روی یکی از صندلی های دادگاه کنار بابای معتاد و مادربزرگ پیرش نشسته چقدر دلم براش سوخت. جای محمد ۱۲ ساله اونجا نبود. اصلا جای اون کنار یه پدر معتاد هم نبود. اصلا چرا یه برادر ۹ سالش باید مرده باشه و یه برادر ۵ سالش هم ناپدید شده باشه. آلان مثلا وضعیت اون خیلی خوبه دیگه؟؟؟؟؟؟؟

فکر اینکه مادر این ۳ تا پسر بی خیال از اینکه سر بچه هاش چه بلایی اومده معلوم نیست کجا گذاشته و رفته. فکر این که محمد ۱۲ ساله نه مادر بالای سرش هست و نه پدر. فکر اینکه چه جوری اون پسر ۲۲ ساله این همه اون بچه هارو کتک میزده دیوونه کننده هست.

اما این اولین مورد نبوده و مطمئنا هم آخریش نمی تونه باشه ...............

و اما وای به حال همه کودکانی که هر روز و هر روز زیر دست شکنجه های پدر و مادر و یا افراد دیگه ای که به خودشون اجازه میدن به اون ها  آزار برسونن.

چون هیچ کس به فکر اونا نیست حتی مدافعان حقوق کودک که اگر بودن وضعیت بهتر از این بود.............

l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 17:4  میترا خلعتبری  | 

خبرها رد شده. دبیران عزیز در جلسه شورای تیتر هستند و شهر در امن و امان است. اه اه چند دقیقه پیش زنگ زدم به مثلا (((((((((دکتر)))))))))) فربد فدایی که اه حالم به هم خورد. مردک مزخرف بهش در مورد یه خبر میگم احمق میگه که صحت نداره. یعنی هر چی از دهنم در بیاد و بگم حقم هست. اصلا همش تقصیر این بچه های روزنامه ایران هست که این موجود مزخرف رو بزرگ کردن و فکر کرده که چه خبر است. وای خدا از دست این آدمای قیافه آدم دوست داره بزنه تا بچسبن به دیوار. این هم عکس فربد جون که به اصطلاح دکتر روانشناس است.اه اه اه اه

l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 17:3  میترا خلعتبری  | 

چند وقتی هست که خیلی هوس ظهیر الدوله کردم اما امان از دست این دوستان بدقول که مدت هاست که مدام برنامه می زارن و هر بار به دلیل و بهانه ای نمی ریم. چند تا از عکس های مزار فروغ فرخزاد و بقیه عزیزان از دست رفته رو گذاشتم اما خیلی از عزیزان دیگه ای اونجا خواب هستن که در وصف نمی گنجند. فکر می کنم سکوت اینجا معنی دار ترین حرف شاید هم به خاطر همین اسم وبلاگم سکوت هست.........

پ

 

l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 17:3  میترا خلعتبری  | 

به به امروز هم دادگاه نرفتم دیگه بهتر از این نمیشه. یعنی همه چیز دست به دست هم داده تا من زندگی کنم. دلیل اینکه به دادگاه هم نرفتم فقط و فقط به خودم مربوطه البته یه کمی به رییس هم مربوط میشه که اجازه اون رو گرفتم البته باز هم به این شرط که فردا یه خبر خوب بدم.

خوب بگذریم از همه این حرف ها. راستی در مورد روزنامه اعتماد ملی که امروز درست شد یک هفته که داره میره روی کیوسک. انشاالله که ۱۰۰۰ سال دیگه هم بره و البته به ما هم حقوق بدن. راستی یادم افتاد کسی نمی خواد به ما در این روزنامه نوپا که از ۶ دی ماه داریم همش و همش میایم حقوق بده.

ای بابا یه ذره به ما بیاندیشید اهالی بالادست مگر نمی بینید میترا خلعتبری داره اینجا فریاد میزنه.

ای بابا ای بابا امروز هم باز تا حالاش که بی خبری بوده تا ببینیم چه پیش میاد

چی میشد آلان من تو این جاده بودم به جای این روزنامه

تا بعد.........

l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 17:2  میترا خلعتبری  | 

این عکس  رو هم به خاطر ارادت کامل خودم نسبت به بارون گذاشتم

 

l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 17:2  میترا خلعتبری  | 

امروز هوا بارونی.

انقدر قشنگ هست که البته حتما خودتون هم دیدید. امروز حالم خیلی خوب هست چرا که یه مشکل خیلی بزرگم حل شده و از طرفی هوا بارونی و از یه طرف دیگه صبح حوزه نرفتم و مستقیم اومدم روزنامه. آخه می دمنین ما بچه های مظلوم و تحت ظلم قرار داده شده حوادث که بینوا هم هستیم هر روز صبح باید بریم دادگاه. هر روز فکرش رو بکنید اما بیشتر حوزه ها این جور نیست.

بی خیال. از بحث کار خارج بشیم که من امروز خیلی خیلی خوبم. الان که دارم می نویسم خبرهای صفحه رو رد کردیم. محمد در انتظار شورای تیتر هست البته با اعصاب داغون به خاطر تغییر تیتر مطلب یک امروز که چاپ شد. شاهد هم که همش با این تلفن می حرفه و من هم که حالا.........

هوس شمال کردم تو این هوای بارونی بد آخ آخ کاش اونجا بودم در حیاطمون قدم می زدم بعد هم زیر لب می خودم

بوی باران

بوی سبزه

بوی خاک

می دونید که آهنگی هست که داریوش می خونه.

وای خداجون اصلا کاش همه آهنگ های بارونی دنیا رو آلا گوش می کردم البته در شمال.راستی یادم افتاد یه دلیل دیگه پر انرژی بودنم به خاطر این هست که امروز چهارشنبه بود و ادامه داره.

خداییش این دبیر ها میرن شورا چقدر خلوت می شه ها اه اه پس حالا میفهمیم که همه شلوغی ها به خاطر وجود این دبیر هاست. خدا رحم کند. آهان راستی یادم رفت در روزنامه ما ( یه کسایی به اندازه بز هم نمی فهمن) بعدا در گوشی بهتون میگم که چه کسانی هستن.

اما فقط بارون عشقه..............

l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 17:1  میترا خلعتبری  | 

امروز اصلا حالم خوب نبود از صبح کسل بودم و باز هم مثل بیشتر موقع ها بدون دلیل. فکر کنم دارم افسردگی می گیرم و خودم نمی دونم. راستی دیشب بعد از حدود ۵ ماه که خونمون بنایی داشتیم و حدود دو هفته ای میشه که تموم شده موفق شدم تا اتاقم رو راه اندازی کنم نمیدونین چه اتاقی شده. کاغد دیواری آبی یعنی زندگی. از دیشب هم که دارم وسایلم رو جابه جا می کنم به خصوص روزنامه های در هم و بر هم رو که پول ندارم بدم صحافیش کنم. بهر حال از همه اینها گذشته امروز یعنی دوشنبه تا حالا که دارم می نویسم روز خوبی نبوده چرا؟ نمی دونم. اما من از همون بچگی هم روزهای دوشنبه رو دوست نداشتم اصلا یه روز بی خودی هست. عشق فقط چهارشنبه هاست. به قول فرهاد که میگه:

روز چهارشنبه من

روز خوشبختی ما

خیلی شعر باحالیه باحاش کلی حال می کنم خوب حال بقیه روزهای هفته رو گرفته به خصوص روز جمعه که می گه:

روز جمعه حرف تازه ای برام نداشت

اما باز هم از همه ای ها گذشته بازم امروز خیای خیلی دپرسم

l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 17:0  میترا خلعتبری  | 

امروز هم از نظر کاری روز بدی نبود. یعنی از نظر حوزه رفتن و خبر گرفتن. میشه گفت در کل یه روز معمولی. امروز دیگه برف نیومد به جاش یه روز آفتابی سرد بود از دیشب هم که همه آب های روی زمین یخ زده بود. بحر حال تا چند دقیقه دیگه قرار که علی حمزه یی یکی از بچه های باشگاه خبرنگاران که نمی دونم که با کی می خواد بیاد و علی رضا حسینی از بچه های خوبه ایلنا بیان روزنامه اعتماد ملی که من و رییس( محمد غمخوار) و شاهد صفحه حوادث رو در می آریم ( اه اه یک بار دیگه هم گفته بودم) بریم بیرون که مثلا ما شیرینی در اومدن روزنامه رو بدیم.اونم چه شیرینی ای.اصلا هم الان حوصله ندام. 

l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 17:0  میترا خلعتبری  | 

امروز روز پرباری بود چون از صبح رفته بودم دادگاه کیفری استان تهران برای پوشش یک محاکمه. اون هم چی توی یک روز برفی خیلی خیلی قشنگ. خیلی برف باحالی میزد. محاکمه جالبی بود البته جالب که نمی شه گفت چون یک زنی با همدستی پسر ۱۹ ساله خودش و یک پسر ۱۸ ساله که گویا همسایه اونها بوده شوهرش رو کشته بودند. تمام زمانی که دادگاه در حال برگزاری بود مدام به این موضوع فکر می کردم که چه قدر آدم ها می تونن بدبخت باشن. هر کدوم از طرفین که حرف می زدند می گفتم این راست می گه اما با صحبت کردن نفر بعدی همه پیش بینی ها غلط از آب در می اومد. محاکمه که ساعت فکر می کنم ۱۱ شروع شده بود ساعت ۴ بعد از ظهر تمام شد. بعدش هم که اومدم روزنامه و حالا اضطراب اینکه باید سریع خبر رد کنیم. بهرحال با کلی چک و چونه با اهالی محترم شورای سردبیری موفق شدیم تا ساعت ۵ و ۳۰ دقیقه خبر هارو شوط کنیم حروف چینی. حالا فقط ۳۰ دقیقه از زمان اصلیش هم گذشته بود. بی خیال

l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 16:59  میترا خلعتبری  | 

 

امروز از ساعت ۹ صبح رفتم روزنامه قراره فردا البته گوش شیطون کر روزنامه اعتماد ملی که من و محمد و شاهد حوادث اون رو در می آریم بره روی کیوسک. خلاصه همگی کلی خسته شدیم یه دلیل خیلی بزرگ اون هم این بود که مشکل فنی داشتیم . بحر حال به قول رئیس(محمد غمخوار) احتمال ۸۰ درصد در می آییم امیدوارم که روزنامه خوبی بشه. تحریریه بدی نداره اما این گذشت زمان که همه چیز رو مشخص می کنه.فقط امیدوارم توقیف نشیم.

 

l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 16:58  میترا خلعتبری  | 

 
امروز پس از مدت ها بالاخره تصمیم گرفتم تا وبلاگی بسازم و بعضی موقع ها یه چیزایی بنویسم. پیش از این خیلی از دوستان بهم پیشنهاد داده بودند تا وبلاگ بسازم اما نمیدونم چرا زیاد خوشم نمی یومد اما حالا که ساختم. خودم هم نمی دونم که می خواهم چی ها بنویسم اما حالا تا بعد.....
 
l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 16:57  میترا خلعتبری  | 

بالاخره پس از مدت ها تصمیم گرفتم که در یک آدرس جدید وب بسازم و البته مطالب قبلی رو به اینجا انتقال بدم آمیدوارم برای این یکی وبلاگم موردی پیش نیاد و مرتب بتونم بنویسم پس لطفا از این به بعد اگر خواستید افتخار بدید به وب قبلی تشریف نبرید که کسی خونه نیست بیایید اینجا.

l لینک l    سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 16:56  میترا خلعتبری  |