سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
من نمی دونم در این سال چه گناهی کردم که همین جوری بلا بر سرم نازل میشه!!!!!!!!!!
روز دوشنبه وقتی داشتم از روزنامه می رفتم خونه از اتوبوس شرکت واحد افتادم. اون هم چه افتادنی چون پام پیچ خورد و یه خانم دیگه هم بعد از خودم لطف کردند و افتادند روی پای بینوای من. آخه از اون جایی که ما جزء قشر مستضعف اجتماع هستیم باید هر روز با اتوبوس پر ازدحام شرکت واحد خودمون رو تا خونه برسونیم که این هم از مصائبش هست.
بگذریم فردای اون روز حوالی غروب با یکی از عزیزان تصمیم گرفتیم بریم بیمارستان تا حداقل ورم پای بینوا بخوابه و توان راه رفتن داشته باشیم. چشمتون روز بد نبینه رفتیم بیمارستان فیروزگر که مثلا هم دولتی هست، هم بیمه تامین اجتماعی قبول می کنه و هم نزدیک روزنامه هست. دوست عزیز ما رفت پرونده تشکیل داد و قرار شد بنشینیم تا به اصطلاح آقا یا خانم دکتر تشریف فرما بشن و یه نگاهی به پای بیچاره ما بندازند. ۱۵دقیقه، ۳۰دقیقه، ۴۰دقیقه ......... نه مثل اینکه دکتر عزیز خیال آمدن ندارد. عزیز ما رفت پرسید که آقا این مریض ما ۴۰دقیقه است که اینجا نشسته پس چرا کسی نمی یاد؟؟
دکتر هم نه آقای مثلا رزیدنت در جواب فرمودند: دو تا تصادفی آوردند مگر نمی بینید که حالشون بد هست. این خانم فقط از بلندی افتاده و خودش و یه آدم 90 کیلویی رفته روی پاش و نمی تونه راه بره اتفاق مهمی که رخ نداده برید جانم برید یه چند صد ساعت دیگه اگر وقت داشتم و عشقم کشید میام مریضتون رو می بینم.
من هم که از اونجایی که آدم خیلی خیلی آروم و با اعصاب سالمی هستم، درد پا رو دقایقی به باد فراموشی سپردم و رفتم نزد پرستار بخش مثلا اورژانس و داد و بیداد که:
خانم محترم خوبه اینجا دکتر درست و حسابی ندارید. جوجه دکتراتون وقتی آلان این جوری هستند وای به حال اینکه پس فردا دکتر هم بشوند.
خلاصه با کلی داد و بیداد پاره کردن پرونده و ....... اومدیم بیرون حالا یه ماشین که تا روزنامه بریم.
آقا تا روزنامه ما سرجمع ۱۰ دقیقه پیاده راه هست. به راننده تاکسی می گم چقدر تا روزنامه. ۲۰۰۰ تومان ناقابل بیا خواهر سوار شو برسونمت.
۲۰۰۰ تومان چه خبره؟ دو قدم راه هست فقط. همین هست که هست.
بله جالبه بعد میگن ملت ایران بلد نیست پول دربیاره. تاکسی داران عزیز جلو بیمارستان کشیک می دهند تا کدوم مریض بینوایی با اعصاب داغون می آد بیرون تا پول هاش رو تیغ بزنن از این که بهتر نمی شه.
خلاصه بگم براتون تا پایان شب سه شنبه ما 4 تا بیمارستان رفتیم اما خوب به لطف خدا همشون یا دکتر نداشتند، با بیمه قبول نمی کردند، یا دکتراشون حس دیدن مریض نداشتند، یا خدا تومان پول می خواستند، بگذریم..............
آخر از همه اون سر تهران یه بیمارستان مختص همین مسئله یافتیم که پای بینوای ما رو که اگر جونی هم براش مونده بود، کاملا زیبا شد رو بستند و گفتند تا ۱۰روز اصلا زمین نگذار.
سه روز تموم هم موندم خونه و فقط از داغون بودند اعصاب و ......... خوابیدم، همین.
نکته اخلاقی ۱: اگر از درد هر کدام از نواحی بدن جون هم دادید لطف کنید به دکتر و بیمارستان مراجعه نفرمایید چون علاوه بر دردتون به نوع های مختلف درد اعصاب هم می گیرید.
نکته اخلاقی ۲: اگر اتومبیل ندارید اصلا از خونه خارج نشید چون یا مثل من جزء تلفات اتوبوس ها هستید یا هر چیزی در میارید باید پول تاکسی بدهید.
نکته اخلاقی ۳: من از اول هم از این دکتر جماعت خوشم نمی آمد.
نکته اخلاقی ۴: اگر در این مملکت پول نداریم باید همگی خیلی خیلی ببخشیدا بریم .......
نکته اخلاقی ۵: بهتر عشق وطن نباشیم و زندگی رو جمع کنیم و به دیار غربت کوچ کنیم چون این جوری از درد اعصاب سه روز در خانه فقط فقط نمی خوابید.
شاید از همون موقعی که پیشنهاد و بحث اینکه زنان بخواهند دیروز در میدان هفت تیر تجمع کنند مطرح شد می شد حدس زد که این اتفاقات بیفته.
منظورم از اتفاقات کتک خوردن زنان و البته چند تنی از مردان، فحش شنیدن، فریاد کشیدن بر سرشان، گاز اشک آور تحمل کردن و مابقی ماجراهاست.
خوب این مسائل رو می شد از پیش فرض کرد اما جالب این جا است که با وجود اینکه خیلی از بچه ها بیانیه داده بودند و گفته بودند این تجمع کاملا مسالمت آمیز هست و فقط می خواهند بگو یند این حقوق از دست رفته ما است پس یه فکری به حالش کنید این اتفاقات پیش آمد.
صبح که اومدم روزنامه و عکس ها رو دیدم نمی دونستم باید چی بگم. از عکس هایی که دیده بودم بدم می اومد. بی محابا بگم از پلیس زن کشورمان بدم اومد. در حالی که این پلیس زن می تونست خیلی بهتر از این خودش را نشان بده اما واقعا افسوس افسوس .........
جالب بود زنان پلیس ما که تا چند وقت پیش بحثشان سر این مسئله بود که باید حتما با پوشش چادر باشند یا نه دیروز خیلی راحت چادرها را از سر برداشته بودند تا شاید به قول یکی از دوستان راحت تر کتک بزنند.
اما واقعا چرا مگر تمامی زنانی که دیروز تجمع کرده بودند به جز حقوقی که باید وجود داشت و نداشته چیز دیگه ای می خواستند؟ من نمی دونم اگر خیلی از رفتارها در این تجمع ها از پیش تعیین شده نبوده پس چرا ژیلا بنی یعقوب را با دستبند از میدان می برند؟
امروز صبح برای اطلاع از وضعیت ژیلا به تورنگ زنگ زدم. رییس مرکز اطلاع رسانی تهران بزرگ که حقا بعضی از صحبتهاش به حق بود.
« من از دیشب وضعیت کسانی که دستگیر شده بودند را دنبال می کردم. خانم بنی یعقوب در اختیار اطلاعات قرار گرفته اند و بهتر است بقیه ماجرا را از ضابطان قضایی پیگیری کنید.»
با اینکه با بعضی از صحبت های تورنگ به هیچ وجه موافق نبودم اما با این حال از اینکه جوابم را مثل همیشه واضح داده بود تشکر کردم. اما می خواستم از این طرف خط تلفن داد بزنم که آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر می گویید که بچه ها مجوز نداشتند باشه درست هر چند که این مسئله هم جای بحث داره، اگر می گویید یه عده از بچه ها فقط قصد شلوغ بازی و داد بیداد داشتند درست اما بچه های روزنامه نگاری که فقط دنبال حق از دست رفتشون بودند، چی آقای تورنگ؟؟؟؟؟
منظورم از حقوق از دست رفته آزادی بی معنی و مفهوم نیست. منظورم این هست که حق من نصف یک مرد ایرانی هست در صورتی که من هیچ چیزی کم تر از یک مرد ایرانی در اجتماع ندارم. منظورم نصف بودن دیه ام هست. منظورم اعتراض به بسیاری از ماده های قوانین کشور هست.
چند تا از وبلاگ بچه ها رو که داشتم می خوندم دیدم نوشته بودند به کتک خوردنمان هم افتخار می کنیم. اما چرا چرا انقدر باید کوتاه بیاییم که وقتی کتکمان هم می زنند افتخار کنیم. اصلا چرا کتک مگر همه عزیزان دولتی و غیر دولتی دم از مذاکره نمی زنند. پس چرا خشونت. اون هم به این طرز فجیع.
من رفتار همه بچه ها رو در مسئله دیروز تایید نمی کنم اما واقعا رفتار بسیاری از ماموران پلیس به خصوص « خواهران پلیس » درست بود؟؟؟؟؟؟؟؟
خواهرانی که دختران جوان فقط با دیدن آنها به یاد جلو آوردن روسری ها و از کنارشان گذشتن به گونه ای که دیده نشوند، می افتند.
وقتی بحث به کارگیری زنان به خدمت پلیس مطرح شد، بسیاری از همین افراد که دیروز از همین خواهران کتک خوردند، خوشحال بودند که از همجنسان ما در این نیرو نیز به خدمت در آمدند.
آن روز بسیاری از زنان روزنامه نگار و یا حتی بقیه افراد جامعه به خود می بالیدم که زنان در این زمینه هم مانند همیشه خود را به خوبی مطرح خواهند کرد اما واقعا با ماجرای دیروز برداشت همه ما از این زنان به کلی نقش بر آب شد.
زنان پلیس از این به بعد با ذهنیت بدی که در همه ایجاد کردند تنها به سان زنانی هستند که با در دست داشتن باتوم و چماق و اسپری اشک آور در جست و جوی دختران و زنانی هستند که برخلاف آنها هیچ گاه به دنبال حقوق از دست رفته اشان نیستند.

دیروز جشن شماره ۱۰۰ روزنامه اعتماد ملی بود. بعد از ظهر بود که دیدیم بر و بچه ها میز سرویس اندیشه رو گذاشتند وسط تحریریه و بعد از اون هم کیک جشن شماره ۱۰۰ روزنامه و بقیه مخلفات........
کروبی هم دیروز به همین مناسبت اومده بود روزنامه. در کل یه چند دقیقه ای میشه گفت که روزنامه کارش رو تعطیل کرده بود و بچه ها مشغول رسیدن به شکم شده بودند.
جالبه تا چشم به هم زدیم رسیدیم به صدمین شماره امیدوارم حالا حالا باشیم شاید فقط به این خاطر که دل خوش هستیم به کار کردن و اینکه شاید مطالبی رو که می نویسیم که کسی بخونه.....
واقعا که چه آرزوهایی اما خوب جالبه دیگه. به هر حال که خیلی از روزنامه ها از این جشن ها گرفتند اما بعدش هم توقیف شدند تا چند وقت بعدش هم هیچ کس از اونها هیچ یادی نمی کنه به جز بچه هایی که در اون روزنامه کار می کردند و هر چند وقت یک باری خاطراتشون رو مرور می کنند. آهی می کشند و دوباره مشغول به کار می شوند.
عکس هایی هم که گذاشتم کار یکی از عکاس های خوب روزنامه است. آقا سعید فرجی گل و گلاب
در این عکس هم که من و شاهد و محمد ( دبیر حوادث روزنامه) و رییس بزرگ هستیم.

تمام تعطیلات رو دعا می مردم تا در خونه نبودم. مدام یا کلاس داشتم یادرس لعنتی رو می خوندم یا خواب بودم. البته دیروز در کل روز بدی نبود. صبح دیروز پس از مدت ها با بر و بچ رفتیم کوه جاتون خالی خوش گذشت. قله رو فتح کردیم مثلا........
اما نکته جالب دیشب بود. دیروز از عصر تبلیغ یه فیلم باحال رو در یکی از کانال های فرا ایرانی دیدم و کلی برنامه ریزی کردم که به ساعت ایران کی باید این فیلم رو تماشا کنم. کلی هم زود کارهام رو انجام دادم تا حدود ساعت ۱۰ شب که بنا به برنامه ریزی قبلی قرار بود تا چند دقیقه بعدش فیلم شروع بشه.
رفتم برای خودم چای درست کردم. کلی هم بالش و پتو تا زیر باد خنک کولر کز کنم و میوه و باقی مخلفات. به به فیلم شروع شد. یک دقیقه با موفقیت رفت. یک دقیقه و ۳۰ ثانیه با موفقیت. دقیقه دوم ناگهان صفحه سیاه شد و کانال قطع.
وای خدا تا حالا تو زندگیم این همه سر تماشای یک فیلم ضد حال نخورده بودم خیلی بد بود خیلی. انقدر که از چای خوردن و بقیه مخلفات گذشتم. کنترل بیچاره تلویزیون رو محکم پرت کردم به گوشه اتاق و رفتم خوابیدم.
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب!
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد!
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخ هايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبه رو خواهد ماند.
يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»
فکر کنم سرم خورده به جایی یا واقعا این چند وقت خیلی به من فشار اومده اما خداییش خیلی خوشگله من دیروز فکر کنم حدود ۱۵ دقیقه به این آقا موشه خیره شده بودم. ببین چه خوشگله. چه خوشگل مسواک میزنه. چه لباس خوشگلی پوشیده. چقدر نازه. میدونم اگه یه کم دیگه بگم باور می کنید که یه چیزیم شده اما جدا من که دوستش دارم.