تبليغاتX
فریاد سکوت

فریاد سکوت

پس از چهار روز سفر خوب روز چهارشنبه از شمال اومدم. وای که چقدر این سفر برام لازم بود و چقدر هم خوش گذشت.

خوب از ماجرای سفر و پر انرژی شدن بنده که بگذریم، میریم سراغ این چند روز که ما در تهران نبودیم و گویا خبرهای زیادی شده است. از جاری شدن آب فاضلاب در مترو بگیر تا گواهینامه های 5 ساله که دیگه خیلی با حال بود.

به هر حال که هر چقدر این چهار و پنج روز اتفاق افتاد من که فط از گوشه و کنار میشنیدم و چیزی به طور کامل دستگیرم نمی شد. میگم بعضی مواقع این بی خبر از همه جا بودن هم خوبه ها.

اما این خبر و عکس ها دیگه برام خیلی خیلی خیلی جالب بود.

اولين دستاوردهاي پوشش زنان اسلامي در همايش زنان سرزمين من به نمايش گذاشته شد.

عکس ها رو اگه ببینید خودتون متوجه میشید من نمی دونم طراح این لباس ها چه کسی بوده و یا واقعا این لباس ها مناسب برای استفاده در محل کار و یا خیلی جاهای دیگه هست یانه اما جدا من  که با پوشیه یا این همه پارچه ای که در بعضی از این مانتو ها به کا رفته نمی تونم تصور کنم از این دستاورد پوشش استفاده کنم. من هم مثل خیلی از زنان دیگه کشورم..... بماند!!!!!!

بله! و این هم عکس هاش که کار ساتیار عزیز هست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

l لینک l    جمعه سی ام تیر 1385 11:12  میترا خلعتبری  | 

زندگي تفسير سه کلمه است:

خنديدن .... بخشيدن .... و فراموش کردن .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن

هيچ وقت ديگه نخواستم در اين مورد بنويسم. نخواستم آشكارش كنم. نخواستم بگم چي دارم مي كشم اما چرا؟

مگه من منم آدم نبودم؟

چرا اين همه ريختم تو خودم؟

چرا بعد از اين همه سال يادم افتاد كه چه حماقت هايي كه نكردم. خستم از اينكه به كسي اطمينان كردم.خستم از اينكه خودم رو نفهميدم. خستم از اينكه بي هويت بودم.

خستم خستم خستم

الان كه مي نويسم آهنگ از كرخه تا راين رو گوش ميدم. دوست دارم من هم برم كنار راين و داد بزنم. فرياد بكشم كه چقدر تنهام. با وجود اين همه دوست. اين همه دوستان خوب و اين همه آشنا من باز هم تنهام. چند شبي هست كه نخوابيدم و در تمام اين شب ها به اين فكر مي كردم كه چه تنها در اين چارديواري نشستم و به دوردستي كه خاليه خاليه نگاه مي كنم.

دوردستي كه حالا هيچ معني و مفهومي برام نداره. يه روزي اين دوردست برام زيبا بود. بوي زندگي مي داد. بوي طراوت و تازگي داشت اما حالا بيهوده است.

با خودم دارم مي جنگم مدت هاست كه با خودم مي جنگم تا بيهوده نباشم تا راه جديد زندگيم رو پيدا كنم اما چه جوري؟

از حرف زدن خسته ام از گوش دادن خسته ام از اين همه دروغ و ريا خسته ام

اما كجا برم كه اين چيزا نباشه. هر گوشه اي كه ميرم خبري از... هست. هر جا رو نگاه مي كنم............

خودم خواستم و ناراحت هم نيستم. ناراحتي من به خاطر حماقتم هست. حماقتي كه چند سال طول كشيد و من اسمش رو گذاشتم حماقت زيبا.

براي من زيبا بود چون ازش خاطره دارم. چون تا روزي كه بميرم جزء زندگي من محسوب ميشه اما خودم خواستم تا در اوج اين خاطره براي هميشه بمونه و تبديل به نفرت نشه.

خسته ام از داروهاي خواب آوري كه ديگه اثر نداره. خسته ام از اين مريضيه ..... خسته ام حرف هايي كه ديگه سودي نداره. خسته ام از پچ پچ هاي بچه هاي مطبوعات. خسته ام از توضيح دادن و نصيحت گوش دادن. كاش كاش كاش كاش كاش ......

هزار تا كاش در دل دارم كه هيچ وقت به حقيقت نرسيد نمي دونم مي خوام براي آينده چه كنم. خسته ام از روزهاي تكراري. از كار. از خوردن. از خوابيدن. از حرف زدن. از گوش دادن. از آدم ها خسته ام

مي خوام مدتي از اينجا دور باشم. پاي سفر پيدا نكردم. كسي كه واقعا بتونه يه سفر چندين روزه اي كه دور از دغدغه هاي امروز باشه بياد.

من زياده خواهم باز هم زياده خواي هاي ميترا.......

مثل هميشه دور از منطق اما اين بار تصميم گرفتم برم و تا خوب نشدم برنگردم.

من محكوم به زندگي هستم پس ميرم...........

 رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان وآشنایان

هرکس مرا می بیند

از دور می گويد:

این روزها انگار

حال وهوای دیگری داری!

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می کنم

از روزهای پیش کمی بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

- از تو چه پنهان -

با سنگها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال،از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

 حس می کنم گاهی کمتر

گاهی شدیداً بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

یک جور دیگر می پرستم

این روزها دیگر

تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

گاهی

برای یادبود لحظه ای کوچک

یک روز کامل جشن می گیرم

گاهی

صد بار در یک روز می میرم

حتی

یک شاخه از محبوبه های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

هوایی می کند

اما

غیر از همین حسها که گفتم

 و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال وهوای ساده وعادی

حال و هوای دیگری

در دل ندارم

l لینک l    پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 1:27  میترا خلعتبری  | 

 ... کوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.

مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن.

درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.

هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.

مسافر بازگشت.

رنجور و نااميد.

خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.

 به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد.

جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.

درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت.

دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

l لینک l    یکشنبه هجدهم تیر 1385 20:10  میترا خلعتبری  | 

باز هم خرابم. بچه ها، دوستان خوبم به من خورده نگیرد. پیش از شماها می دونم که خیلی تلخم اما تنها دل خوشی من همین وبلاگه. به روز کردنش و گفتن حرف هایم. مهم نیست که کسی بخوندشون یا نه مهم اینه که من می نویسم چون چاره ای جز این ندارم. حالا بهترین کسی که حرف هام رو گوش میده همین صفحه مجازی هست که مدت ها در روز با اون کار دارم. مدت ها خیره به صفحه مانیتور هستم بدون اینکه به چیز خاصی فکر کنم. کارهای روزمره کارهایی که هیچ کدوم تمومی نداره. یه مدت خوب شدم کمی اما چرا باز هم این جوری شدم. پس کی می خواد این زندگی لعنتی به یه جایی برسه که این احساس پوچی از من گرفته بشه. نمی دونم مدت هاست که قصد دارم به خیلی چیزا فکر نکنم. به گذشته ای که چه رویاهایی داشتم و همش ....

بی خیال الان که دارم می نویسم موزیکی که دوست دارم رو می شنوم. یه حس غریبی دارم. امروز با یکی از دوستان به یه جایی رفتم که منو برد به اون دنیا واقعا به اون دنیا...... یه لحظه احساس کردم چقدر آدمیزاد بی ارزشه .......

یه لحظه وقتی دوستم ماشین رو خاموش کرد فقط می تونستی صدای جیر جیرک ها رو بشنوی و بقیه همه سکوت بود. تهران رو باز هم زیر پاهام دیدم البته از یه زاویه دیگه. به هر حال انقدر اون چند دقیقه اون بالا به من آرامش داد که تصورش غیر قابل ممکن بود.

اما یه عیبی در کار بود که من رو یاد چیزی انداخت که مدت ها اون رو فراموش کرده بودم. یه انسان زنده، یه خاطره، یه آرزو نه هیچ کدوم از اینها نبود. چیزی که مدت هاست مثل خوره داره من رو می خوره و شاید هیچ وقت نتونم بیانش کنم.

وای که چقدر دنیا بی ارزشه.......... اما جدا دنیا بی ارزشه؟

l لینک l    جمعه شانزدهم تیر 1385 23:31  میترا خلعتبری  | 

هادی حیدری بابا شد.

باید حس خیلی قشنگی باشه.

این جوری که هادی در وبلاگش نوشته که میشه حس کرد چقدر خوشحاله. اصلا کی هست که از این حس بدش بیاد. وقتی ببینی یه موجود زنده متعلق به خودته از جونته. وای خداجون خیلی قشنگه. چه قدر چیزای خوبی در این دنیا وجود داره که آدما کمتر حسش می کنند.

حس زیبای پدر شدن رو هادی حیدری بیشتر از هر کسی در سایتش تعریف کرده ببینید.

بارا ن من امروز متولد شد


امروز چهارشنبه 14 تيرماه 1385 ساعت 10.50صبح ، خدا باران رحمتش رو بر سرم باريد.
خدا يك دختر كوچولوي زيبا به من هديه كرد كه معصوميت از چهره اش مي باربد.
نامش رو "باران" گذاشتيم.
حس عجيبي دارم كه نمي تونم بيان كنم.
اين چند خط رو مي نويسم براي ثبت در اين جا و اين كه هميشه يادم باشه كه چندباره خدا لطف و محبت خودش رو شامل حالم كرده.
"باران" عصر امروز براي اولين بار چشم هاي كوچولوي خودش رو باز كرد تا ببينه اين جايي كه صبح واردش شده چه شكليه.
خدا رو شكر مي كنم به خاطر تمام محبت هايي كه به من كرده و اميدوارم قدم "باران" مبارك باشه.

l لینک l    جمعه شانزدهم تیر 1385 17:32  میترا خلعتبری  | 

می دونم که مدت هاست خیلی تلخ شدم اما انگار شادی جدا به من نیومده. از دیشب دیگه تصمیم جدی گرفتم تا همه چیز رو بدم به دست باد و با یه فکر جدید زندگیم رو ادامه بدم اما گاهی اتفاقاتی می افته که همه فکرایی که می کردی تو خالی از آب در می یاد.

نمی دونم...............

 دوستی داشتم که می گفت آدم تنها به باد سلام می رسونه.

نمی دونم چرا یاد این حرف افتادم اما حس می کنم که شرح حال خودمه. من هم هر روز با وجود تمام کسانی که دور و برم هستند به باد سلام میگم و از باد خداحافظی می کنم اما با این حال هم ........

دیروز داشتم تنها تو خیابان های تهران قدم می زدم مثلا رفته بودم خرید کنم اما حسش نیومد و باز هم بیهوده داشتم قدم می زدم. فکر فکر فکر این فکرای لعنتی که انگار هیچ وقت نمی خواد دست از سرم برداره.

سه ساعت قدم زدن در خیابان های شلوغ تهران، دیدن مردمی که هر کدوم کلی مشکل دارند، دیدن دختر و پسر هایی که هزار تا آرزو برای خوشبخت شدن دارند و ..........

اما من دنبال چی هستم؟ من می خوام به کجا برسم؟ من برای چی بین این همه آدم دارم نفس می کشم؟ نفسی که احساس می کنم برای لحظه لحظه اون دارم حقارت رو تحمل می کنم. کاش کاش میشد .......

کاش میشد نفسی رو برید که بدون دلیل دم و بازدم داره اما حیف که برای این کار هم باید کلی فکر کرد.

نیاز به خندیدن دارم خنده از اعماق جونم، نیاز به استراحت دارم، نیاز به فکر آزاد دارم اما پای رفتم به هیچ جا رو هم ندارم.

این هفته تصمیم گرفته بودم برم شمال اما حتی تصمیم نمی تونم بگیرم که برم یا نه. فکر می کنم اما به چی خودم هم نمی دونم؟ اصلا چرا این جوری در یک کلام از خودم خسته شدم. از این زندگی که هر جاش رو می گیرم یه جای دیگش در میره خسته شدم.

باز هم شارژم تموم شد. امروز از صبح وضعیتم خوب بود یعنی سعی می کردم که خوب باشه اما باز چی شد؟ کجای کار ایراد داشت که این طور شد؟

یه حرف، یه نگاه، یه اشاره. با چی با چی انقدر به هم ریختم. آخه چرا نمی تونم بفهمم چی شد؟

l لینک l    سه شنبه سیزدهم تیر 1385 18:19  میترا خلعتبری  | 

 

There was a blind girl who hated herself because of being blind. She hated everyone except her boyfriend. One day the girl said that if she cud only see the world she would marry her boyfriend, one day someone donated their eyes 2 her and then she saw everything including his boyfriend, her boyfriend ask her, "now that you can see, will you marry me?", the girl was shocked when she saw her boyfriend is also blind, and she refuse to marry him. Her boyfriend walks away with tears and said, “Just take care of my eyes dear

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قصه  آن دختر را می دانی ؟

که از خودش تنفر داشت

که از تمام دنیا تنفر داشت

و فقط یک نفر را دوست داشت

دلداده اش را

و با او چنین گفته بود

« اگر روزی قادر به دیدن باشم

حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم

عروس حجله گاه تو خواهم شد »

 و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را

رودخانه ها و درخت ها را

آدمیان و پرنده ها را

و نفرت از روانش رخت بر بست

 دلداده به دیدنش آمد

و یاد آورد وعده دیرینش شد:

« بیا و با من عروسی کن

ببین که سال های سال منتظرت مانده ام »

 دختر برخود بلرزید

و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نا بینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد:

قادر به همسری با او نیست

 دلداده رو به دیگر سو کرد

که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد

هق هق کنان گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

l لینک l    دوشنبه دوازدهم تیر 1385 22:32  میترا خلعتبری  | 

این متن رو فقط به این خاطر میگذارم تا از لطف همه دوستان خوبم تشکر کنم. واقعا از همه دوستان خوبم که این همه به من لطف دارند ممنونم و فکر کردم شاید این جوری بتونم یه جوری بگم چقدر دوستون دارم و برام اهمیت دارید.

نويسنده: حسام

نمی دونم فراموش کردن روز تولد نشونه خوبیه یا نه؟ اما منم گاهی یکی دو روز بعد از روز تولدم یادم میاد به دنیا اومدم.

نويسنده: سارا

سلام دوستم . من نمی دونستم . امیدورام سال های سال در چنین روزی همانطور که بودنت را جشن می گیری پایان یک سال موفقیت و خوشبختی را به نظاره بنشینی. با یک دنیا ارزوهای خوب برای تو بهترین و هزاران سبد گل سرخ به نشانه مهربان بودنت . راستی اگر دوست داشتی به وب لاگ جدید ما هم سری بزن .
تولدتتتتتتتتتتتتتتت مبارکککککککککککککککککککککک

نويسنده: momali

تولدت مبارک

نويسنده: محمد جواد شکری

سلام...خوبی....مبارکه

نويسنده: موسی

سلام بر میترا
تبریک صمیمانه ی من رو به خاطر سالروز تولدت پذیرا باش.
امیدوارم (همچون من) دوستانی داشته باشی که چنین روزی را همچون بهترین روز زندگی خود جشن بگیرند...
و من هم هر سال، این بهترین روز را ، همین جا به تو شاد باش بگم.
شاد باشی و همیشه سر بلند. راستی چقدر جالب !!
چون من تازه همین امروز فرصت کرده بودم به مدیریت وبلاگم سر بزنم و به تو لینک بدم...
تقریبا 4 - 5 روزی بود که دنبال فرصتی برای انجان این کار بودم و عجیبه که درست روز تولدت این فرصت پیش اومد !!!
...............................باز هم تبریک می گم تولدت رو..................................

نويسنده: سیاورشن

سلام ... تبریک میگم ...

نويسنده: موسی

رفتم و به خاطر امروز به آخر لینکت یه چیزی اضافه کردم.
دوست داشتی بیا ببین !

نويسنده: محبوب

میترا عزیز دلم تولدت مبارررررررررک!!!!!!!خودت هم نوشتی می بینی به همین سادگی یک سال گذشت پس زیاد سخت نگیر ....

نويسنده: مریم شبانی

میترا جون تولدت مبارک.نبینم ناراحتی ات را...

نويسنده: سردبیر دیپلم

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند / دیوار زندگی را زین گونه یاد داران
این نغمه محبت بعد از من و تو ماند / تا در زمانه جاری است آواز باد و باران
نولدت مبارک . ربط این شعر به تولدت چیه نمی دونم . فقط نوشتم . از شفیفعی کدکنی هم یادی شده باشه

نويسنده: شاهد

میگن هر وقت آدم خوس باشه عیده
من میگم هروقت خوش باشه خوشه و هر وقت ناراحت ناراحت
خوشی وغم در گذرند
میان و میرن
اما
اما
مهم اینه که این گذراها چقدر در آدم تاثیر میذاره
همین خوشیا و غماس که آدمو میسازه
پس بنابراین همیشه خدت باشی آرزو میکنم
و هر روز متولد

نويسنده: احمد جلالی فراهانی

میترا خانم تبریک . چرا دیگه سری به من نمی زنی ؟ نمی دونم چند ساله شدی اما تولدت مبارک . حالا که این را می نویسم یاد همشری افتادم و سکوتهای ممتد و بی پایانت . چقدر درونت پر آشوب بود و من نمی دانستم . سری هم به من بزن .برایت از حافظ کادویی خولستم و آمد :
زهی خجسته زمانی که یار باز آید
بکام غمزدگان غمگسار باز آید
راست و دروغش با خودش . برایت لبی پر لبخند آرزو می کنم . تولدت مبارک ! همکار ساکت و مرموز روزهای خوب همشهری !

نويسنده: مجید

اولا تولدت مبارک...(البته ما تبریک گفته بودیما)
ثانیا قالب جدید هم مبارک...
ثالثا همکاره ساکت و مرموز یعنی چی؟؟

اما در آخر باز می خواستم از چند تا از کسانی که واقعا از شون ممنونم به خاطر خیلی چیزا تشکر کنم

اول از همه از احمد جلالی عزیزم که اولین دبیرم بود و هنوز امید این رو دارم که فرصتی برای کار کردن دوباره با هم داشته باشم. از محبوب عزیزم که واقعا برای من مثل یک خواهر خوب و صبور هست. از سارا عزیزم که این چند وقت بیشتر از همیشه به من لطف داره. از شاهد که همیشه در کنارم هست و از موسی عزیز که خیلی به من محبت داره. به هر حال من در این مدت دوستان خیلی خیلی خوبی پیدا کردم که همشون رو دوست دارم.

این روزها که می گذرد

همه در جست و جویند

همه می گردند...می کاوند...ورق می زنند

ذهنت را....قلبت را....تک تک صفحات خاطراتت را

این روزها

نمی دانم چه می گذرد

همه بی اجازه به ذهنت سرک می کشند

در جسجوی نامی ...اسمی ...کسی

این روزها

عشق را دیگر در پستوی خانه نیز جایی نیست

این روزها

بی آنکه دوست بداری محکوم می شوی

همه نگرانند تا مبادا گفته باشی دوستت دارم

تا مبادا دوستت داشته باشند

میگردند به دنبال کسی که هرگز نبوده است

هرگز

می نویسم ...از آنچه نیست

می نویسم...بی آنکه حقیقت داشته باشد

می نویسم فقط همین

:

:

l لینک l    یکشنبه یازدهم تیر 1385 1:12  میترا خلعتبری  | 

امروز روز تولدم بود.

سال ها پیش در این روز متولد شدم. این روز سال ها بود که شاید به عنوان بهترین روز زندگیم محسوب می شد. خودم را مجبور به خوشحال بودن می دونستم. حتی اگر نبودم چون در محضر دوستان بودم در چنین روزی باید مدام لبخندی گوشه لب داشتم و از همه به خاطر حضور سبزشان تشکر می کردم اما امروز به رسم حدود 5 سال پیش تصمیم گرفتم این روز رو تنها باشم و تا جایی که می شد به کسی نگفتم جز چند دوست قدیمی که می دانستند و با من تماس گرفتند. تنهای تنها. تصمیم گرفتم بزنم از خونه بیرون. کجا؟ نمی دونم اما می دونم هر جا بودم تنهایی بود. امروز هم گذشت مثل خیلی از روزهای دیگه بدون اینکه برای کسی مهم باشه حتی...... حالا من میرم و به این فکر می کنم که در تمام این سال ها  چهگذشت.                                                                                                              

ای خویشاوند و دوستان راستین!

که هرگز با شما نبوده ام،

ای مخاطب من!

که هیچگاه با تو سخن نگفته ام

بی تو با بیگانگی و سکوت می میرم

انتظار، گم کردن توست 

غربت غم دوری تو 

اضطراب درد بی تو ماندن

و غم، داغ بی تو زیستن ....

به قول فردمنش « می روم جایز نیست، من رفتم »

l لینک l    شنبه دهم تیر 1385 2:10  میترا خلعتبری  | 

دلم مدت هاست گرفته نه به خاطر ماجراهایی که در این چند وقته اتفاق افتاد که البته اون هم بی تاثیر نبود اما این حس و این حال از مدت ها پیش با من هست. شاید از همون موقعه ای که دنیای روزنامه نگاری هم برایم کاملا تکراری و بی روح شد. شاید از همون موقعه ای که متوجه شدم روزنامه نگاری هم مثل خیلی از شغل های دیگه پر از نیرنگ و بدی هست. به بچه های روزنامه نگار بر نخوره اما جدی یه لحظه حداقل با خودمون که می تونیم روراست باشیم. تا پیش از اینکه وارد مطبوعات بشم و با بچه ها بیرون که می رفتیم برایم عجیب بود که همه سرگرمی و حرف بچه ها در مورد این هست که فلان کس بلد نیست کار کنه یا اینکه رفتارش در کار خوب نیست یا چرا انقدر زیاد حقوق می گیره و هزاران هزار حرف دیگه.....

حرف بچه ها، حرف بچه های دیگه بود و من اون زمان شاید هیچ وقت فکرش رو نمی کردم شاید این مسئله شبیه به یک سنت در عالم مطبوعات شده باشه.

بگذریم دلم گرفته از این همه روزهای تکراری و شبیه هم. همه چیز احساس می کنم گذرا و پوچ هست. آخرش به کجا می رسیم خودم هم نمی دونم. قشر روزنامه نگار و بقیه مردم شاید یه کم کمتر هر روز دوندگی داریم. هر روز به خاطر هزار تا مسئله از راننده تاکسی بگیر تا با کسانی که داریم زندگی می کنیم در حال جر و بحثیم. از خودمون دور افتادیم. شاید اصلا مدت هاست نمی دونیم از خودمون از زندگیمون از رابطه هامون چی می خوایم.

وقتی تو خیابون های شهر قدم می زنم و مردمی رو می بینم که چه راحت به همه چیز لبخند می زنند. وقتی دختر و پسر هایی رو که شاید دغدغشون فقط سیخ کردن موهاشون و ست کردن رنگ لاکشون با آرایششون هست دیوانه میشم. در این چند وقته خیلی از ساعت های روز رو پیاده در خیابان های تهران راه رفتم. تنهای تنها که شاید این تنهایی همه این فکر ها رو که مدت ها توان و فرصت گفتنش رو نداشتم به جونم انداخت.

بعضی وقت ها تنهایی خیلی خوبه. وقتی که بتونی تنها باشی و سر خودت داد بکشی. وقتی بتونی تنها باشی و خودت را باز خواست کنی و وقتی تنها باشی  و تنها بودنت رو جشن بگیری. وای که چقدر همیشه تن ها به تنهایی نیاز دارند.

اما این روزها هم می گذره مثل همه روزهایی که گذشت و فقط از شون خاطره موند. خاطره و من مدت هاست که دل خوش به همین خاطرات هستم. 

 احساس هستي

هستي بیمار

احساس درد

زخم كاري

ما يك ديگر را با نفسها مان الوده مي سازيم

خوشبختي ...؟

ما از صداي باد ميترسيم

ما از نفوذ سايه شك به دلها مان رنگ رخ باختيم

ازوحشت لرزيده ايم

ما بر زمين هرزه روييده ايم

ما هيچ در راه ديد ه ايم

ما از عشق به خود پيچيده ايم

ما خاك را زيرپاله كرديم

ما بر اسمان ناسپاسي كرديم

ما دلتنگيم...؟

افسوس ايا ما خوشبختيم ...؟

دلتنگيم.........

 

l لینک l    چهارشنبه هفتم تیر 1385 13:23  میترا خلعتبری  | 

وقتي ارتباط عاشقانه ات به انتها ميرسد، فقط به سادگي بگو «همه اش تقصير من بود.»
                                                                                               جكسون براون
l لینک l    یکشنبه چهارم تیر 1385 1:20  میترا خلعتبری 

شاید هفته گذشته یکی از سخت ترین روزهای عمرم بود چون باید چند تا تصمیم حیاتی و اساسی برای زندگیم می گرفتم اما بالاخره با کمک یکی از دوستان خیلی خیلی خیلی خوبم موفق شدم که خدا رو شکر تصمیم قطعی زندگیم رو بگیرم.

خیلی انرژی  خوبی گرفتم. احساس می کنم خیلی کارها باید انجام بدم. خوب راستی یه خبر دیگه هم بدم و اون اینکه شماره تازه مجله نسیم هم در آمد. پیشنهاد می کنم که حتما بخونیدش نه برای اینکه در مورد یه سوژه باحال که اون هم زنان قاتل هستا نه برای اینکه واقعا زرد در نمی آرن. راستش در این هیاهو درست کار کردن زرد ننوشتن هم حسنی است دیگه. هر چند عزیزان به ما خیلی لطف دارند و مدام از هر دری نیشی وارد می کنند. بماند.......

البته این عکسی که گذاشتم فکر کنم شماره یک یا دو این مجله هست. عکس رو جلد این ماه خیلی باحاله. مخصوصا اینکه پرونده این هفته در مورد زنان قاتل هست. شهرام فرهنگی هم که مثل همیشه گل کاشته.

خودمونیم خیلی برای نسیم نوشابه باز کردما........

 

l لینک l    شنبه سوم تیر 1385 12:57  میترا خلعتبری  |