تبليغاتX
فریاد سکوت

فریاد سکوت

برای فصل شکفتن
جوونه ها در انتظار
امید زندگیشون
طناب چوبه دار
گل های خشک تو باغچه
تو عطش آب بارون
دل گمگشته من
شن شده تو بیابون
تو آینه گذشته ها
زندگیم رو کردم قمار
شکستم آینه رو
وای از این روزگار
میون مرگ و زندگی
دیگه نمونده فاصله
روزا پوچ و خالی
عشقا بی حاصله
تو اون قدیما میگفتن
که زندگی دو روزه
عجب دو روزی وای
تنم داره می سوزه
تو آینه گذشته ها
زندگیم و کردم قمار

پی نوشت: بی دلیل!

l لینک l    جمعه سی و یکم شهریور 1385 15:44  میترا خلعتبری  | 

خوب این هم گزارش بنده در مورد اعدام های شهریور ماه که امروز در اعتماد ملی چاپ شد.

 

                          دو محكوم به مرگ سحرگاه روز گذشته در زندان اوين اعدام شدند 

                                         2 جوان پاي چوبه‌دار به زندگي بازگشتند

ساعت 4:30 دقيقه. آخرين چهارشنبه شهريورماه سال 85. زندان اوين.

خانواده‌هاي اولياي‌دم مقابل در زندان اوين در يك‌سو ايستاده‌اند و خانواده محكومان به مرگ كه در اين ماه چهار نفر هستند در گوشه‌اي ديگر هراسان از مسوولان زندان تقاضا مي‌كنند براي ديدن محكومانشان به داخل محوطه بروند.

چهار محكوم به مرگ در محوطه زندان اوين روي نيمكتي نشسته‌اند. هر چهار نفر ساكت هستند با دستبندي بر دست و پاها.

دو نفر ابتدايي نيمكت سن بيشتري دارند اما دو جوان ديگر گويي خيلي جوان هستند، 17 يا 18 سال سن دارند. بيش از اين به چهره آنها نمي‌آيد.

كيان پور- مدير داخلي زندان- و حاجي مصطفي- افسر جانشين- گويا بيشتر از مسوولان اجراي حكم در تب و تاب هستند. آنها حتي در اين لحظات هم مي‌خواهند تلاشي براي نجات محكومان كنند.

چهار محكوم به مرگ به ترتيب سينا پايمرد جوان 17‌ساله‌اي است كه در سال 83 جواني را به قتل رسانده بود. نفر دوم علي‌ جواني است كه پسري به نام بهروز را در يك نزاع در دفاع از پدرش به قتل رساند و اما نفر سوم مردي به نام اكبر است كه همسرش را شش سال پيش به قتل رسانده بود و در نهايت آخرين اعدامي نوجوان ديگري به نام وحيد است.

اولياي دم رضايت دادند

وحيد محكوم به اعدام چهارم چندين خواهر دارد و خود تك‌‌پسر خانواده است. وحيد ديروز يكي از چهار محكوم به مرگي بود كه هر چه تلاش كرد موفق به جلب رضايت اولياي دم نشد و پرونده‌اش براي هميشه بسته شد.

اكبر كه همسرش را كشته بود، روز گذشته از سوي مسوولان اجراي حكم اعدام شد اما زندگي هنوز براي دو جوان ديگر اعدامي در جريان است.

سينا پايمرد و علي‌ سحرگاه روز گذشته در پاي چوبه‌دار و زماني كه شايد نيمي از جانشان را باخته بودند با رضايت اولياي دم براي فرصتي دو ماهه از اعدام رهايي يافتند.

سينا پاي چوبه‌‌دار ني نواخت

ساعت 5 صبح آخرين چهارشنبه شهريور 85 است و دو محكوم به مرگ از ميان مجموع چهار نفر اعدام شده‌‌اند.

در ميان شيون‌هاي خانواده‌هايشان با رضايت خانواده اولياي دم اين دو پرونده، افسر جانشين از در زندان بيرون مي‌آ‌يد و از خانواده دو محكوم به مرگ (سينا و علي) مي‌خواهد تا محل را ترك نكنند. اميد در دل دو خانواده جان مي‌گيرد و در ميان اشك مادران آنها لبخند كمرنگي نمايان مي‌شود.

پدر سينا پايمرد روز گذشته را اينچنين وصف كرده است: <حوالي ساعت 5 صبح من همراه همسر و پسر كوچكترم مقابل در بودم. هر طور كه مي‌شد از مسوولان خواستم تا بگذارند براي يك‌بار ديگر سينا را ببينم. كسي حرف‌هايم را گوش نمي‌كرد. شايد مسوولان نمي‌شنيدند كه چه مي‌گويم. وقتي افسر جانشين را ديدم در يك لحظه فكر كردم سينا را بالاي چوبه‌دار بردند اما او گفت كه سينا سازش را مي‌خواهد.سينا ني مي‌زند. ساز را به او دادم. جابري- قاضي اجراي احكام- ساز را بازرسي كرد و آن را به سينا داد.

سينا در پاي چوبه‌دار به عنوان آخرين خواسته‌اش سازش را خواسته بود. مسوولان ساز را به دست پسرم رساندند و سينا پاي چوبه‌دار شروع به نواختن ني كرد.

سيناي نوجوان من كه در اين چند سال گويا سال‌ها بزرگ‌تر شده است ني زد و همه خانواده‌هايي كه در محوطه حضور داشتند با صداي ني سينا گريستند.

يكي از زناني كه در محوطه بود و گويا اولياي دم پرونده ديگري بود با شنيدن صداي ني سينا نزد طرف ديگر پرونده رفت و رضايتش را اعلام كرد. سپس نزد خانواده ولي دم پرونده‌ها رفت و از آنها خواست تا آنها هم راضي به رضايت بشوند.

اولياي دم پرونده طرف ما هم از آنجا كه انسان‌هايي تحصيلكرده و محترم بودند، با شنيدن حرف‌هاي اين زن رضايتشان را اعلام كردند.

اولياي دم زندگي دوباره به ما دادند

اعتماد ملي: در حال حاضر شما چه بايد كنيد؟

پدر سينا: در هفته آينده با اين خانواده كه زندگي دوباره به ما دادند در مورد مبلغ ديه صحبت خواهيم كرد.

اعتماد ملي: از وصيت سينا پس از اينكه از اعدام نجات پيدا كرد، خبر داريد؟

پدر سينا: وقتي افسر جانشينش از من خواست تا با او داخل محوطه بروم به من اجازه داد تا با تلفن با پسرم صحبت كنم. سينا در اولين جمله از احوال افرادي كه بيرون از زندان بودند پرسيد. پسرم از من خواست گريه نكنم. با تلاش حاجي‌مصطفي- افسر جانشين- سينا در حدود 30 دقيقه با مادرش هم صحبت كرد. سينا تا پاي چوبه‌دار رفته بود اما حالش خيلي خوب بود. پسرم جان تازه‌اي براي زندگي گرفته بود.

قتل در سال 83

سينا 17 ساله در سال 83 جواني رادر يك درگيري به قتل رسانده بود كه با حكم قضات شعبه 71 دادگاه كيفري استان تهران به قصاص محكوم شده بود. حكم اعدام سينا پس از اين ماجرا از سوي قضات ديوان نيز تاييد شد اما در نهايت سحرگاه روز گذشته با موافقت اولياي دم پرونده سينا 17 ساله براي بار ديگر به زندگي برگردانده شد.

دومين نجات‌يافته از اعدام

محكوم به مرگ ديگري كه قرار بود سحرگاه روز گذشته در محوطه زندان اوين تهران اعدام شود، پسر جواني به نام علي بود كه اواخر اسفندماه سال 82 جوان ديگري را به قتل رسانده بود.

علي جان‌علي انگيزه خود را از قتل بهروز در جلسه محاكمه‌اش كه در شعبه 71 دادگاه كيفري استان تهران برگزار شده بود، اينچنين بيان كرد. چند روز مانده بود به روز چهارشنبه‌سوري كه اين حادثه رخ داد، روز حادثه بهروز و سه تن از دوستانش جلوي در مغازه ما نارنجك پرتاب كردند. پدر من سالمند بود و به همين خاطر به كار آن چند جوان اعتراض كرد اما بهروز در برابر اعتراض پدرم سيلي محكمي به گوش او زد. من وقتي متوجه اين ماجرا شدم كه آن چند جوان از مغازه فرار كرده بودند.

چند روز از اين ماجرا گذشته بود كه اين چند جوان را حوالي مغازه پدرم ديدم. نزد آنها رفتم و به بهروز كه به پدرم سيلي زده بود، اعتراض كردم. در پي اعتراض من با آنها درگير شدم. يكي از آنها چاقو داشت و چند ضربه سطحي هم به من زد. بهروز هم با من درگير بود در يك لحظه ناخواسته چاقو را برداشتم و به بهروز ضربه‌اي زدم.

بهروز با وجود اينكه بارها در جلسه محاكمه و جلسات بازجويي قتل را غيرعمدي عنوان كرده بود از سوي قضات شعبه 71 دادگاه كيفري استان تهران به يك بار قصاص نفس به اتهام قتل <بهروز> محكوم شد.

حكم قصاص علي با اعتراض او و وكيل‌مدافعش سپس به ديوان‌عالي كشور فرستاده شد. اما اين بار قضات ديوان نيز حكم را تاييد كردند.

حوالي ظهر سه‌شنبه علي نيز مانند 3 محكوم به مرگ ديگر برگه اجراي حكم اعدامش را دريافت كرد.

علي جان‌علي و خانواده‌اش در تمام مدت 3 سال با وجود همه تلاش‌ها موفق به كسب رضايت اولياي دم نشده بودند و به اين ترتيب حكم قصاص علي نيز بايد صبح روز گذشته در مقابل چشمان خانواده‌اش اجرا مي‌شد.

علي و خانواده‌اش سحرگاه آخرين چهارشنبه شهريور 85 در محوطه زندان اوين هم آخرين تلاش‌هايشان را كردند.

خانواده علي اين بار هم با وجود همه نااميدي‌ها در مورد اينكه فرزندشان ممكن است تا چند دقيقه ديگر بي‌جان و معلق ميان آسمان و زمين باشد نزد اولياي‌ دم رفتند و آخرين التماس‌هايشان را براي نجات پسر جوانشان كردند اما اين بار روزنه اميدي جان گرفت و اولياي‌ دم به خواسته خانواده محكوم به اعدام پرونده‌شان گوش دادند و از مسوولان اجراي حكم خواستند تا حكم اعدام علي را متوقف كنند.

اولياي‌ دم بهروز به خانواده علي فرصتي دو‌ماهه دادند تا بتوان براي پرونده تصميم ديگري اتخاذ كرد.شايد علي هم بتواند با پرداخت ديه كه البته مبلغ كمي نخواهد بود از مرگ به اين شكل نجات يابد و به زندگي بازگردد.

مرد همسركش قصاص شد

اما در حالي كه دو تن از محكومان به مرگ روز گذشته موفق به دريافت مهلت از خانواده اولياي دم شدند،‌به زندگي دو محكوم به مرگ پايان داده شد.

در اولين اعدام صبح روز گذشته مردي به نام اكبر كه متهم به قتل همسرش بود، بالاي چوبه‌دار رفت. اين مرد در سال 79 همسرش به نام منصوره را با ادعاي اينكه به وي خيانت كرده است و بايد او را به سزاي عملش مي‌رسانده به قتل رسانده بود.

حكم اعدام مردي كه همسر خود را در خواب خفه كرده و بعد خانه‌اش را به آتش كشيده بود، از سوي شعبه 1157 دادگاه جنايي تهران صادر شد.

اين مرد كه اكبر نام دارد 6 سال قبل همسرش منصوره را به قتل رسانده است. وي بعد از دستگيري گفت: همسرم به من خيانت مي‌كرد و من وظيفه داشتم او را به سزاي عملش برسانم!

اكبر و منصوره سه سال و نيم قبل از اين حادثه با همديگر ازدواج كرده بودند و صاحب يك دختر 9 ماهه بودند اما اكبر به همسرش تهمت‌زده بود كه اين بچه مال من نيست و يك شب زماني كه منصوره كودكش را شير داده و كنار خود خوابانده بود، اكبر به آرامي به سراغ آنها رفت اول بچه را به داخل راهروي ساختمان برد و همانجا گذاشت، سپس به سراغ همسرش كه خوابيده بود رفت. ابتدا او را خفه كرد سپس چند ضربه چاقو هم به پيكرش زد و آنگاه خانه را به آتش كشيد و خودش فرار كرد. وقتي همسايه‌ها متوجه آتش‌سوزي شدند براي كمك به آنجا رفتند ابتدا دختربچه را كه در محاصره دود و آتش قرار داشت نجات دادند، سپس از آتش‌نشاني كمك خواستند. ماموران آتش‌نشاني در جريان خاموش كردن آتش با جسد مادر كودك روبه‌رو شدند كه در رختخواب افتاده بود. با توجه به نامه‌اي كه در لاي پتوي بچه پيدا شد، ماموران پليس متوجه شدند كه اين جنايت كار اكبر بوده و او به گمان اينكه همسرش به او خيانت مي‌كرده او را كشته است. در همان زمان آزمايش از كودك نشان داد كه بچه متعلق به اكبر است و ادعاي او بي‌مورد بوده است، به همين خاطر به اتهام قتل عمدي همسرش(منصوره) محاكمه شد.

قضات پس از محاكمه اين مرد را به قصاص محكوم كردند اما وقتي حكم به ديوان‌عالي كشور رفت، قضات ديوان‌عالي به خاطر نقص در تحقيقات حكم قصاص را رد كردند و خواستار بررسي بيشتر درباره اين جنايت شدند. ضمنا وكيل‌مدافع متهم نيز به عنوان اينكه موكلش داراي جنون است، خواهان انجام آزمايشات رواني روي اين مرد شد.

بدين‌ترتيب وي 4 بار تحت آزمايشات مختلف قرار گرفت و سرانجام متخصصان پزشكي قانوني ادعاي جنون قاتل را رد كردند و او را از نظر رواني سالم تشخيص ‌دادند.

به اين ترتيب براي بار ديگر اكبر به اتهام قتل عمد همسرش از سوي قاضي شعبه 1157 دادگاه جنايي تهران محاكمه و به قصاص محكوم شد.

حكم قصاص نفس اكبر كه 6 سال پيش با انگيزه‌اي واهي همسرش را به قتل رسانده بود سحرگاه روز گذشته در زندان اوين اجرا شد و به اين ترتيب پرونده اكبر در آخرين چهارشنبه شهريورماه سال 85 براي هميشه بسته شد.

2 تن از محكومان به مرگ اعدام شدند

اما از ميان 4 اعدامي روز گذشته، اولين فردي كه حكمش اجرا شد پسر جواني به نام وحيد بود كه در سال 82 مرد سالمندي را در ورامين به قتل رسانده بود.

وحيد همراه 3 تن ديگر از دوستانش به نام‌هاي مهدي، عليرضا و قاسم براي سرقت به سوپرماركت مرد سالمندي رفته بودند اما وقتي با مقاومت صاحب مغازه روبه‌رو شدند او را به قتل رسانده بودند.

وحيد هم در روز حادثه مانند 2 محكوم به اعدام ديگر مجهز به چاقو بود كه بي‌اختيار آن را برداشته و مرد 71 ساله به نام اصغر را به قتل رسانده بود.

در جلسه محاكمه‌اي كه براي رسيدگي به اتهامات اين 4 پسر جوان در شعبه 71 دادگاه كيفري استان تهران برگزار شده بود، آنها اتهامات خود را پذيرفتند و به اين ترتيب وحيد كه عامل اصلي اين ماجرا بود از سوي قضات اين شعبه به قصاص نفس محكوم شد.

حكم قصاص اين پسر جوان را نيز قضات شعبه 27 ديوان‌عالي كشور تاييد كردند و وحيد دومين نفري بود كه سحرگاه آخرين چهارشنبه شهريورماه سال جاري اعدام شد.

به اين ترتيب از ميان 4 محكوم به مرگ سحرگاه روز گذشته به زندگي 2 تن خاتمه داده شد و 2 جوان ديگر به نام‌هاي <سينا پايمرد> و <علي > با تقاضاي 2 ماه مهلت از اولياي دم به زندگيشان ادامه خواهند داد.

l لینک l    پنجشنبه سی ام شهریور 1385 21:44  میترا خلعتبری  | 

وای نمی دونید چه قدر خوشحالم. چه قدر دارم امروز زندگی می کنم. باورتون می شه سینا رو اعدام نکردند. خودم که هنوز هم در شک هستم.

امروز صبح ساعت 8 بابای سینا به تلفنم زنگ زد و گفت سینا اعدام نشد. باورش سخت بود اما حقیقت داشت. سینا به زندگی داره ادامه میده. داره نفس می کشه. امروز از وقتی این خبر رو شنیدم کلی خوشحال شدم.

وقتی اومدم روزنامه بابای سینا برای بار دیگه زنگ زد و گفت که میاد روزنامه تا در مورد وضعیت سینا بیشتر نوضیح بده.

به هر حال سینا از اعدام نجات پیدا کرد اما چه جوریش خیلی جالبه سینا و قتی که طناب دار رو به گردنش می اندازند از مسوولان اجرای حکم می خواهد تا سازش رو به اون بدهند.

سینا پای چوبه دار ساز می زنه و علاوه بر اینکه اولیای دم پرونده خودش رضایت می دهند یه محکوم به مرگ دیگه هم از اعدام نجات پیدا می کنه.

انقدر الان خوشحالم که دیگه چیزی نمی تونم بگم اما حتما گزارشم رو در مورد اعدام های امروز رو فردا در روزنامه اعتمادملی بخونید البته فردا حتما خبر روی وبلاگم می گذارم.

پی نوشت: خیلی خوشحام...............................

l لینک l    چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 18:7  میترا خلعتبری  | 

حس عجیبیه. حس بدیه. حس گنگیه.

حس روزهای سه شنبه های آخر هر ماه رو میگم. درست یه روز قبل از اینکه محکومان به مرگ رو اعدام کنند.

چهارشنبه آخر هر ماه کسانی که حکم اعدامشون از طرف دیوان تایید شده باشه اعدام می شوند، در این سال ها هنوز یک ماه رو فراموش نکردم که سه شنبه آخر ماه رو به یاد اعدامی ها نباشم.

اما امروز وای از امروز.

حوالی ظهر بود که آقایی با صدای گرفته به تلفن سرویس زنگ زد و گفت، خانم خلعتبری فردا پسر 17 ساله ام رو اعدام می کنند. یه کاری کنید. شیرین عبادی رو برایم پیدا کنید. خانم عبادی گفته بود که پسرم از آنجا که زیر 18 سال سن دارد، اعدام نمی شود اما اون رو فردا می خواهند، می خواهند........

در طول مدتی که مرد با صدای گرفته در مورد اعدام پسرش صحبت می کرد، یخ کردم و تمام وجودم سست شد. نمی دونستم چی باید بگم. دلم می خواست به اون پدر نا امید بگم خانم عبادی در مورد کدوم قانون به تو گفته، قانونی که در مورد هیچ کس تا حالا اجرا نشد. درسته که غیر قانونیه که نوجوان زیر 18 سال رو اعدام کنند اما کی به این قانون عمل شد.

می خواستم فریاد بزنم و بگم این قانون اجرا نشده و نمی شه فقط تر خدا برو و رضایت اولیای دم رو بگیر. تر خدا برو و بهشون بگو که رضایت بدهند. امروز یاد پسر دیگه ای افتادم که مدت ها پیش اون هم در یکی از همین چهارشنبه های آخر یک ماه اعدام شد. چقدر زود چهارشنبه منتظر بودم که بگویند فلانی اعدام نشد، که بگویند اولیای دم رضایت دادند، که بگویند یه جوون دیگه به زندگی برگشت اما اون جوون هم اعدام شد و همه خیلی زود یادشون رفت که .......

تمام امروز رو به یاد اون پدری هستم که قراره فردا بچه اش اعدام بشه، حتی تصور اینکه اون می خواهد امروز و امشب رو چطور بگذرونه دیوانه کننده هست. خیلی سخته که بدونی فردا عزیزت دیگه برای همیشه پیشت نیست. خیلی سخته.......

پی نوشت: ....................

l لینک l    سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 15:27  میترا خلعتبری  | 

هم آواز آهنگ پاییز

آلاله ها زد

من شعر لبریز

دور از تو

خون آلوده باور

یاد شهر وحشت

یاد گل پرپر

پا در زنجیر

قصه بی پایان

آسمان از توست

سهم من زندان

کهنه رویایی

خالی از شورم

زاده در آتش

زنده در گورم

آلاله برگرد از تبعید

دیوونه من

شب به کوچه تابید

مرداب غنم آیینه تن بود

قلبی که تنها سرزمین من بود

نفرین به این عشق رویای آبی

آلوده میلی دیرینه خوابی

من آغازی بر شعر شیطان

خون سرخ توست مهر این پیمان

پی نوشت۱: در این مدت مدام روزهایم رو با شنیدن این ترانه شب می کنم. 

پی نوشت۲: این روزها این روزهای لعنتی باید یه جوری بگذره.....

پی نوشت۳: روزها هست که مدام در حال انجام دادن هر کاری که هستم هدفن در گوشم هست و این آهنگ رو می خونم. 

پی نوشت۴: این آهنگ این آهنگ این آهنگ ............. 

l لینک l    یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 14:20  میترا خلعتبری  | 

چندین سال پیش بود که با کتاب های اوریانا فالاچی آشنا شدم. امروز وقتی خبر مرگ اون رو شنیدم خیلی ناراحت شدم. فالاچی برای من یاد آور زمان های خیلی زیبایی هست که برای همیشه در ذهنم زنده می مونه.......

اوريانا فالاچي، معروف‌ترين خبرنگار ايتاليايي كه به دليل فعاليت‌هاي روزنامه‌نگاري‌ جهاني‌اش مشهور است، امروز (جمعه) در سن 77 سالگي درگذشت.

فالاچي كه در شهر زادگاهش، فلورانس، درگذشت، هفت سال بود كه از بيماري سرطان رنج مي‌برد.

وي از جمله خبرنگاراني بود كه توانست در قرن بيستم با بسياري از شخصيت‌هاي سياسي مشهور جهان همچون ياسر عرفات، نخست وزير پيشين اسراييل، وزير خارجه‌ سابق آمريكا، امام خميني، رهبر جنبش‌هاي كارگري لهستان، نخست وزير سابق اسراييل، رهبر ليبي و محمدرضا پهلوي گفت‌وگو كند.

وي به عنوان خبرنگار جنگي در جنگ ويتنام شركت داشت و فعاليت‌هاي خود را با پيوستن به جنبش مقاومت ضد فاشيستي در ايتاليا در طول جنگ جهاني دوم آغاز كرد.

فالاچي در 29 ژوئن 1929 در فلورانس به دنيا آمد و در عرصه روزنامه‌نگاري و نويسندگي فعاليت داشت.

از جمله كتاب‌هاي وي مي‌توان به هفت گناه هاليوود (1958)، پنلوپه در جنگ (1962)، مصاحبه با تاريخ (1976) و نامه‌اي به كودكي كه هرگز زاده نشد، اشاره كرد.

l لینک l    جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 13:55  میترا خلعتبری  | 

مدت ها بود که اون رو می شناخت.

همیشه آروم وارد کافه می شد و یه گوشه می نشست. بیشتر به کافه نادری می آمد و همون طور آروم می نشست. هر چند دقیقه یک بار یه سیگاری آتش می زد و خاکستر اون رو باز هم آروم در زیر سیگاری می ریخت.

همه کارهاش با آرامش خاصی همراه بود. اولین بار که اون رو دید، روز تولدش بود. تولد سال ها پیش. اون روز اون دخترک با دوستانش برای جشن تولدش به کافه نادری رفته بود که متوجه اون شده بود.

اون روز نتونست بهش نگاه کنه. نتونست در موردش خوب فکر کنه و نتونست افکارش رو در مورد اون فرد متمرکز کنه اما چند روز پس از اون روز خاص برای بار دیگر که تنها به کافه رفته بود، باز هم اون رو اونجا دید.

این بار روی یک صندلی نشست که بتونه اون رو واضح ببینه. همه کارهاش رو زیر در نظر داشت. حتی تعداد سیگارهایی رو که آتش زده بود کاملا می دونست. با حرکات دست اون فرد گویا افکارش می رفت و می آمد. چندین بار بدون اینکه متوجه باشه اون فرد با دخترک چشم در چشم هستند به اون خیره بود.

پس از اون روز چند مرتبه دیگه هم این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دوهفته از حضور دخترک و اون فرد در کافه گذشت.

با این تفاوت که حالا دو هفته بود که از اون فرد خبری نبود.

                                                                                                             ادامه دارد...

l لینک l    چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 15:31  میترا خلعتبری  | 

 شرق توقیف شد.

این خبر به همین سادگی و به همین خلاصه بودن امروز دهان به دهان گشت و روزنامه نگار و غیر روز نامه نگار متوجه آن شدند.

این دومین روزنامه هست که امسال بعد از روزنامه ایران توقیف شد. چرای این موضوع هنوز به طور کامل مشخص نیست. یه عده می گویند به خاطر کاریکاتوری که روز پنجشنبه در این روزنامه چاپ شد و یه عده دیگه توقیف رو به خاطر این می دونند که روزنامه در معرفی مدیرمسوول جدید کوتاهی کرده است. به هر حال خبر های بعدی رو حتما همین جا خواهم داد.

شنيده‌هاي خبرنگار «بازتاب» از توقيف روزنامه «شرق»

خبرگزاری فارس از توقیف شرق خبر داد

روزنا: هنوز حکم ابلاغ نشده است

... و نوبت شرق رسید!

شرق هم رفت...

آدم: شرق توقيف شد

هنوز: روزنامه شرق توقیف شد

پی نوشت۱: موضوع داره کم کم جالب میشه ها البته اگر توقیف به خاطر کاریکاتور باشه.

l لینک l    دوشنبه بیستم شهریور 1385 12:36  میترا خلعتبری  | 

در این چند روز که تعطیلات بود بالاخره موفق شدم تا کتابی رو که مدت ها بود شروع کرده بودم به پایان برسونم. به این خاطر که از این کتاب خوشم اومد تصمیم گرفتم اینجا معرفیش کنم تا اگر به داستان های جنایی و پلیسی علاقه دارید اون رو حتما تهیه کنید و بخونیدش.

به هر حال این چند روز تعطیلی که برای من خیلی خوب بود. حکایت من فقط شده بود، خوردن، خوابیدن، خوندن و گشت زدن با اتومبیل پدرجان.

و اما در مورد کتابی که می خواستم براتون تعریف کنم که اسمش هست، سایه گیوتین نوشته ژرژ سیمنون.

در رمان های سیمنون و از جمله سایه  گیوتین ترس های پنهان و دسیسه ها و اضطراب های نهفته در پی پرده عادت های روزانه ی زندگی و نظم حاکم بر آن توصیف شده اند که به ناگاه به لحظه ی انفجاری خویش می رسند و به بروز خشونت یا جنایت منجر می شوند.

 به علاوه رمان های او آمیزه ای هستند از روایت پردازی چیره دستانه و بازشکافتن هوشمندانه ی روان انسان ها.

نقبی که سیمنون به لایه های زیرین شخصیت هایش می زند راه به تراژدی هستی انسانی می برد و به گفته  فرانسوا موریاک «آثار او را به کابوس هایی بدل می سازد که هنرمندانه توصیف شده اند و کمتر کسی جرأت آن را دارد تا به اعمالشان نظر بیفکند.»

پی نوشت۱: مصطفی قوانلو قاجار هم پیش از این در مورد این کتاب نوشته بود.

l لینک l    یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 16:23  میترا خلعتبری  | 

چه قدر خوبه بعضي مواقع آدم از عالم و آدم بي خبر باشه.

چه قدر خوبه كه آدم برخي مواقع ندونه كه داره در دنياي اطرافش چي مي گذره.

كجا جنگه.

كجا صلحه.

كي به كيه.

وضعيت كشورمون چي شده.

كي زنده است.

كي رفته از اين دنيا.

كي پا به دنيا گذاشته.

واي كه چقدر خوبه......

اين چند روز تقريبا از همه جا و همه كس بي خبر هستم. تقريبا حتي نمي دونم كه چند متر اون طرف تر از جايي كه نشستم چي مي گذره.

واي كه چقدر هم اين ماجرا لذت داره.

نمي دونم شايد برام لازم بود. براي يه انرژي دوباره به دست آوردن.

اين چند روز مدام موسيقي گوش دادم. به صداي بارون گوش كردم اما رها از همه جا.

بي خبري از همه جا حالا مي فهمم كه خيلي مواقع اين ور زندگي كردن هم خوبه.

اينكه فكر نكني كه مي خواي تا چند دقيقه بعد چه كار مي خواهي بكني. كجا بري.

اينكه براي انجام كارهايت قانوني نداشته باشي خيلي خوبه. خيلي خوب...........

پي نوشت1: اساتيد همه اين چيزهايي كه نوشتم گذري هست؛ يه موقع هميشه سعي نكنيد اين جوري باشيد. اين جور زندگي كردن براي يه موقع خاصي هست. بقيه مواقع بايد زندگي روي برنامه ريزي باشه.

پي نوشت2: در مورد صحبت هاي محمد خاتمي در امريكا فقط امشب يه چيزايي شنيدم اما درست در جريانش نيستم كه بايد بعدا ببينم موضوع از چه قرار است.

پي نوشت3: مدام موسيقي و صداي بارون ببينيد چه شود!!!

 

l لینک l    شنبه هجدهم شهریور 1385 0:20  میترا خلعتبری  | 

اسمش رو نمی دونم چی بزارم اما به هر حال پس از اون اتفاق ناگهانی امشب دوباره به زندگی برگشتم.

امشب دوستی می گفت در مملکتی که یه لیتر آب معدنی گران تر از یه لیتر بنزین هست، وضعیت ملت نباید بهتر از این باشه.

پی نوشت1: اون اتفاق یه چیزی بود که در همین دو سه روزه و کاملا شخصی پیش آمد که از سر گذشت، لطفا برداشت های غیر معقول نفرمایید دوستان.

پی نوشت2: یه لیتر آب معدنی: 180 تومان و یه لیتر بنزین: 80 تومان. جالب نیست!!!؟؟؟

پی نوشت3: نتیجه گیری باشه برای خودتون اما بدونید داریم کجا زندگی می کنیم.

پی نوشت۴: دوست جون خیلی تحویلت گرفتما به توصیه ات گوش کردم این مطلب رو گذاشتم.

l لینک l    دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 0:40  میترا خلعتبری  | 

امروز خیلی روز پرکاری بود، به طرز وحشتناکی سرم شلوغ بود. صبح که از خواب بیدار شدم فکر می کردم که خوب یه روز جمعه تکراری و البته همراه با بی خبری است که باید کاسه جه کنم چه کنم خبر دستم بگیرم. خلاصه اومدم روزنامه که البته از بچه های سرویس ما هیچ کس نبود. ( بابا این ها چقدر تلاش هستند...) پرستو که امروز نیومد. استاد شاهد هم که رفته بود کوه خوب خوبه دیگه. اومدیم یه خبر باحال 4 صفحه ای نوشتم اما در انتهای خبر بودم که متوجه شدم یه هواپیما در فرودگاه مشهد آتش گرفته است. خلاصه خبر رو باید می گرفتم و می نوشتم که این کار هم به خاطر آمار ضد و نقیضی که بود تا 8 دنبال کردم. خلاصه آقا امروز خیلی تلاش شدم چون هم صفحه باید می بستم هم گزارش رو می دادم. راستی گزارش سقوط رو می تونید فردا در اعتمادملی به قلم بنده ملاحظه کنید.

در ضمن چند تا مطالب در مورد سقوط رو هم ببینید:

گزارش تصویری سانحه هواپیمای توپولوف

اسامی مجروحان

گزارش كامل ايرنا ازچگونگي سانحه هوايي مشهد

آخرين آمار سانحه توپولف

وزیر راه به مشهد رفت

پی نوشت۱: سیستم هوایی یعنی آخرشه ها!!!

پی نوشت۲: به قول یکی از بچه ها این حادثه روی زمین اتفاق افتاد. در این صورت مرسی هواپیما توپولوف!!!

پی نوشت۳: گزارش فردا رو حتما بخونید به خصوص صحبت های یکی از مسافران هواپیما رو که خیلی مطالب جالبی گفت.

l لینک l    جمعه دهم شهریور 1385 20:8  میترا خلعتبری  | 

دیگه فکر کنم یه چند ماهی از اینکه شهرداری شروع به مثلا تعمیر کردن پیاده روهای تهران کرده داره می گذره اما جدا چه وضعیت افتضاحی پیدا کرده این پیاده رو ها.

چند روز پیش که مقابل خانه ما هم از این بلا در امان نموند تنها فکر می کردم که محله ما دچار این مصیبت شده اما وقتی دیروز با یکی از دوستان رفته بودیم مثلا برای خرید دیدم وضعیت همه جای تهران همینه. خیلی باحاله ها من نمی دونم شهرداری عزیز تهران به جای اینکه محله به محله یا منطقه به منطقه این کار رو انجام بده و با درست شدن کامل یه معبر سراغ جای دیگه ای بره اشکالی داره ؟

کل پیاده رو های تهران خیلی خیلی ببخشیدا به گند کشیده شده و معلوم هم نیست کی قراره درسته بشه؟ محله ما رو که کارگران عزیز شهرداری تازه پس از 5 روز کندن امروز به حال خود رها کردند.

شنیدم که استاد قالیباف گفتند که این بلا رو سر این معابر بیارند تا همه جا رو یک دست سنگفرش کنند اما جدا آقای قالیباف بهتر نبود این ماجرا را با نظم بیشتر و البته سرعت بیشتز پیگیری میکرد؟ البته ما اردات خاص نسبت به جناب قالیباف از زمانی که در نیروی انتظامی بودند داریم اما برخی کارهای آقای شهردار جای کمی تامل دارد........

l لینک l    دوشنبه ششم شهریور 1385 14:24  میترا خلعتبری  | 

مهتاب‌ كرامتي‌ بازيگر سينما از سوي‌ دفتر يونيسف‌ در تهران‌ به‌ عنوان‌ سفير حسن‌ نيت‌ انتخاب‌ شد.

يونيسف‌ در كل‌ دنيا 200 سفير حسن‌ نيت‌ دارد كه‌ در كل‌ جهان‌ فعاليت‌ مي‌كنند و از جمله‌ اين‌ سفرا مي‌توان‌ ديويد بكام‌، سررام‌ مور، جكي‌ چان‌، رابين‌ ويليامز و آميتا باچان‌ را نام‌ برد.

امروز يونيسف‌ ايران‌ مهتاب‌ كرامتي‌ را به‌ عنوان‌ سفير حسن‌ نيت‌ اين‌ سازمان‌ بين‌المللي‌ انتخاب‌ كرده‌ است‌ و اين‌ انتخاب‌ با توجه‌ به‌ سوابق‌ كرامتي‌ در فعاليت‌هاي‌ بشر دوستانه‌ و پيگيري‌هاي‌ جدي‌ او در زمينه‌ آموزش‌ درباره‌ بيماري‌ ايدز و آموزش‌ كودكان‌ بوده‌ است‌.

كرامتي‌ در ماه‌ سپتامبر به‌ لبنان‌ سفر خواهد كرد تا گزارشي‌ از روند بازسازي‌ وتامين‌ نيازهاي‌ اوليه‌ كودكان‌ لبناني‌ با توجه‌ به‌ نزديك‌ شدن‌ زمان‌ آغاز سال‌ تحصيلي‌ جديد در اين‌ كشور تهيه‌ كند.

اعتبار اجتماعي‌، حرفه‌اي‌ بودن‌ و بهتر بودن‌ در حرفه‌ خود و وقت‌ گذاشتن‌ افراد براي‌ كارهاي‌ بشردوستانه‌ از معيارهاي‌ انتخاب‌ سفراي‌ حسن‌ نيت‌ است‌ كه‌ مهتاب‌ كرامتي‌ شامل‌ اين‌ معيارها است‌.

مهتاب‌ كرامتي‌ بازيگر سينما و سفير حسن‌ نيت‌ يونيسف‌ از كشور جمهوري‌ اسلامي‌ ايران،‌ با تشريح‌ برنامه‌هاي‌ سفر خود به‌ كشور لبنان‌، گفته است‌: كودكان‌ تنها بازمانده‌ روزگار فراموش‌ شده‌يي‌ هستند كه‌ انسان‌ها تنها با عاطفه‌ شان‌ زندگي‌ مي‌كردند و حال‌ در دوراني‌ كه‌ جنگ‌ها و سلاح‌ها آخرين‌ بقاياي‌ عطوفت‌ را هدف‌ مي‌گيرند اين‌ كودكان‌ هستند كه‌ با معصوميتشان‌ يادآوري‌ مي‌كنند كه‌ عطوفت‌ و مهرباني‌ تنها حافظ‌ سعادت‌ و خوشبختي‌ است‌.

وي‌ ادامه‌ داد در دنياي‌ ما كه‌ بازي‌ بزرگان‌، بازي‌ مرگ‌ است‌ و نيستي‌ تنها قاعده‌ اش‌ خشونت‌ است‌ چرا بايد قدرت‌ انسان‌ دامن‌ بازي‌ كودكان‌ را بگيرد كه‌ بي‌ هيچ‌ قاعده‌يي‌ تنها مي‌خواهند مهربان‌ باشند و معصوم‌ و منطق‌ بي‌رحم‌ دنياي‌ بزرگان‌ را نمي‌فهمند آسمان‌ عاطفه‌ هميشه‌ آبي‌ نيست‌ كودكان‌ كار، كودكان‌ جنگ‌، كودكان‌ آواره‌، كودكان‌ گرسنه‌، كودكان‌ زندان‌ چه‌ خواهند كرد.

اين‌ هنرمند كشورمان‌، تاكيد كرد: خواسته‌ قلبي‌ هر انساني‌ است‌ كه‌ كودك‌ بماند و وظيفه‌ هر انساني‌ است‌ كه‌ كودك‌ بماند و وظيفه‌ هر انساني‌ است‌ كه‌ عطوفت‌ كودكي‌ را منتشر كند. حمايت‌ از كودكان‌ محروم‌ از عاطفه‌، پيشگيري‌ از آينده‌اي‌ است‌ كه‌ در انتظار ما است؛‌ اگر عطوفت‌ دريغ‌ شده‌ از كودكان‌ را به‌ آنها ارزاني‌ كنيم‌، تنها خود را از خشونت‌ موجود در آينده‌ مصون‌ مي‌داريم‌.

مهتاب‌ كرامتي‌، تاكيد كرد: كار من‌ بازي‌ است‌ و بازيگري‌. من‌ هرگز نمي‌توانم‌ نقش‌ كودك‌ را بازي‌ كنم‌، چرا كه‌ مدتهاست‌ از دنياي‌ كودكان‌ بيرون‌ آمده‌ام‌، اما مي‌خواهم‌ دوباره‌ وارد بازي‌ آنها شوم‌ چرا كه‌ بسيارند كودكاني‌ كه‌ تشنه‌ مهراند و عطوفت‌ كودكي‌ از آنها دريغ‌ شده‌، بازي‌ سختي‌ است‌ اميدوارم‌ كه‌ آنها مرا به‌ اين‌ بازي‌ راه‌ دهند.

وي‌ تصريح‌ كرد: با توجه‌ به‌ فعاليت‌هايم‌ در سال‌ گذشته‌ با يونيسف‌ ايران‌، خوشحالم‌ كه‌ اين‌ افتخار نصيبم‌ شده‌ تا بتوانم‌ هر آنچه‌ در توان‌ دارم‌ در كنار اين‌ سازمان‌ بين‌المللي‌ حمايت‌ از كودكان‌ با عنوان‌ سفير حسن‌ نيت‌ فعاليت‌هاي‌ گسترده‌ داخلي‌ و خارجي‌ اين‌ سازمان‌ اختصاص‌ دهم‌.

پی نوشت: این مطلب رو فقط بابت اینکه از این خبر خوشم اومد و یک زن به عنوان سفیر انتخاب شده است گذاشتم.

l لینک l    دوشنبه ششم شهریور 1385 13:7  میترا خلعتبری  | 

«اگر میشد یه ماشین بخرم که با اون بتونم مسافرکشی کنم خیلی خوب بود. بعد از این همه تدریس در دانشگاه که چیزی دستمون رو نگرفت. حداقل این جوری شرمنده بچه ها نیستم.»

این ها حرف های یک استاد دانشگاه هست با چیزی در حدود 40 سال سابقه کار در خیلی از دانشگاه های تهران که من داشتم می شنیدم.

چند روز پیش برای دیدار از یکی از دوستانم و پدرشون به منزل اونها رفته بودم که با استاد ... نشسته بودیم و ناگهان به خاطر بحث هایی که مطرح شد استاد شروع کرد به گفتن این مطالبی که در بالا خوندید.

استاد ... در افکارش غوطه ور بود و بعضی از حرف هایش رو آروم و گاهی بلند تکرار می کرد. نمی خواستم حالی رو که داشت به هم بزنم و تنها به گوش دادن اکتفا کردم اما از درون داشتم آتش می گرفتم.

حرف های استاد تمام بدنم رو می لرزوند. به من حس بدی میداد که دوست نداشتم بقیه اش رو بشنوم اما ناچار بودم که بنشینم و به تک تک کلماتی که از دهان استاد خارج میشد چشم بدوزم و با شنیدن هر کدام از حرف ها به خودم، به عالم و آدم هزار تا فحش بدهم.

از خودم، از همه آدما، از این دنیا، از ..... بدم اومده بود. وقتی با اون حس بد از خانه استاد ... خارج شدم تصمیم گرفتم تا خونه قدم بزنم و به حرف ها فکر کنم. فکر کنم و باز هم عذاب بکشم.

نمی دونستم مقصر کی بود. باید یقه کی رو حالا می گرفتم که استاد دانشگاه مملکت ما در درآوردن نان شبش مانده و حالا پس از این همه سال تدریس داره به این موضوع فکر می کنه که برای در آوردن خرج خودش و خانواده اش بره مسافرکشی کنه.

مسخره است به خدا مسخره است .........

از همه چیز هایی که داره رخ میده حالم بد میشه. دیگه حوصله فکر کردن به بحث های داغ سیاسی روز رو برخلاف همیشه ندارم. داشتم به دختر استاد می گفتم که بابا ملت ایران انقدر گرسنه هستند، انقدر دغدغه  برای در آوردن نان شبشون دارند که براشون مهم نیست که حالا انرژی هسته ای داشته باشند یا نه. براشون مهم نیست که رهبر فلان حزب کی هست. یا فلان کس از کی داره برای منافع شخصی یا غیر شخصیش پشتیبانی می کنه.

مردم خسته هستند. حوصله اعضای خانواده خودشون رو هم ندارند چه برسه به .....

از کی باید پرسید که مسوول اینکه یه آدم 60 ساله ای پس از این همه سال حالا باید فکر کنه که چه شغلی داشته باشه، کیه؟

کی باید جواب بده که برنامه ریزی هیچ کدوم از پدران و مادران ما برای آیندشون درست از آب در نیومده. گذشته اون زمانی که برنامه ریزی کار فقط تا سن 50 سالگی بود و پس از اون هم دوران شیرین کهنسالی که باید مدام استراحت کنی و موسیقی خاطرات رو گوش بدی.

اینجا، در کشور ما پیرمرد 70 ساله هنوز با یه تاکسی نارنجی رنگی که اگه محکم درش رو بکوبی تمام ماشین نقش بر زمین میشه کار می کنه و اصلا فکر این نیست که استراحت چیه و به چی میگن استراحت دوران کهنسالی.

مغزم پر شده از سوالات بی جوابی که هیچ وقت برای هیچ کدومش جواب درستی نشنیدم و نیافتم. کی بالاخره جواب این مردم رو میده؟

تا زمان و تاریخ نشون میده هر کسی اومد روی کار و به جایی رسید بیشتر از اینکه به فکر مردم باشه به فکر منافع شخصی اش بود. کی بوده که دلش به حال ایران و ایرانی بسوزه؟؟؟

یکی جواب من و هزاران نفر مثل من رو بده..................

پی نوشت۱: شاید یه مقداری تند رفته باشم اما باور کنید واقعا دیوانه کننده هست خیلی از چیزا..........

پی نوشت۲: این تنها گوشه ای از حکایت یکی از هزاران هزار ایرانی هست.

پی نوشت۳: باز هم امروز جمعه هست و این غروب لعنتی....

پی نوشت۴: یه سری از دوستان عزیز رو امروز بهتر شناختم. ( خیلی باحالید!!! )

l لینک l    جمعه سوم شهریور 1385 17:24  میترا خلعتبری  | 

ايران جامعه اي است که زنان آن تحصيل کرده تر از مردان هستند. بيش از 65 درصد از دانشجويان كشور دختر هستند و زنان توانسته‎اند در عرصه‎هاي مختلف توانايي خود را به اثبات برسانند.

اين درحالي است كه مجموعه‎ قوانين موجود در ايران، زنان را جنس دوم قلمداد كرده و بر آنان تبعيض روا داشته است. در واقع قوانين موجود از فرهنگ و موقعيت زنان ايراني عقب‎تر است.

درحالي‎ كه در همه جاي دنيا اعتقاد بر آن است كه قانون بايد يک پله از فرهنگ بالاتر باشد که بتواند فرهنگ را تعالي بخشد. طبق قانون يک دختر در سن نه سالگي مسئوليت کامل کيفري دارد و اگر مرتکب جرمي شود که مجازات آن اعدام است دادگاه، مي‎تواند آن دختر 9 ساله را به اعدام محكوم ‎كند، درحالي‎كه در عرف و فرهنگ مردم ما يك دختر 9 ساله، كودك محسوب مي‎شود. اگر زن و مردي در خيابان تصادف کنند و هر دو فلج شوند طبق قوانين موجود خسارتي که به زن مي دهند نصف خسارت مرد است.

اگر حادثه‎اي جلوي چشم زن و مردي اتفاق بيافتد طبق قانون موجود مي‎گويند تو كه زن هستي نمي تواني شهادت بدهي ولي او چون مرد است مي تواند شهادت دهد. طبق قوانين ما، پدري مي‎تواند به‎راحتي از قوانين سوء استفاده كند و دختر 13 ساله‎ي خود را به عقد مردي 70 ساله درآورد. در قانون مدني ايران مادر، هيچ‎وقت نمي‎تواند سرپرست فرزندش باشد و تنها مي‎تواند قيم فرزند خود باشد يعني نمي‎تواند اداره‎ي امور مالي، تصميم در مورد تحصيل، محل زندگي، اجازه خروج از كشور، اظهار نظر و حتي اجازه در مورد مسائل درماني كودك را داشته باشد. يعني مثلا اگر مادري با پول خود براي كودك‎اش خانه‎اي بخرد، شوهر يا پدرشوهر آن زن مي‎تواند آن خانه را بفروشد و طبق قانون، مادر حتي نمي‎تواند اعتراضي بكند.

طبق قوانين ما مردان مي‎توانند چند همسر بگيرند و هر موقع بخواهند زن‎شان را طلاق بدهند اما تقاضاي طلاق از سوي زن چنان مشروط به مواردي خاص شده است كه گاهي زنان 10 سال براي گرفتن طلاق بايد در دادگاه‎ها سرگردان شوند. اين موارد تنها بخش كوچكي از نابرابري و تبعيض‎هاي موجود قانوني عليه زنان است و بي‎شك زناني كه در طبقات پايين جامعه قرار دارند يا جزو اقليت‎هاي قومي و مذهبي هستند از قوانين موجود بيش از ديگر زنان رنج مي‎برند.

از اين‎رو ما امضاءكنندگان اين بيانه خواستار رفع تبعيض از زنان در كليه‎ي قوانين موجود در كشور هستيم و از قانونگزاران مي‎خواهيم كه هرچه سريع‎تر براي تغيير اين قوانين اقدام كنند.
پی نوشت۱: يك ميليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيض‎آميز

l لینک l    پنجشنبه دوم شهریور 1385 0:17  میترا خلعتبری  | 

امروز خیلی روز خوبی برایم بود با اینکه خیلی معمولی بود اما خوب دیگه.........

صبح هنوز خواب بیدار بودم که از طریق برادر عزیز متوجه شدم برق نداریم چون داشتم از گرما آب پز میشدم و خواستم کولر رو بزنم که متوجه این امر خیلی وحشتناک شدم. چند دقیقه ای نگذشته بود که یکی از دوستان خوبم تلفن کرد و گفت که گویا همه جای تهران دجار بی برقی شدند و مترو ها هم از کار باز ایستادند. خلاصه در عالم خواب و بیداری تصمیم گرفتیم عمل فجیع پیچوندن دادگاه رو انجام بدیم.

خلاصه پس از کلی کلنجار با شیطان برای نرفتن به دادگاه از خواب بیدار شدم و با اومدن برق به خونه سریع سیستم رو روشن کردم و آهنگ:

دنیا دیگه مث تو ( من ) نداره

نداره نه می تونه بیاره

آقا بگذریم چقدر جلف شدیما بعد خلاصه رفتم دادگاه خانواده در ونک برای انجام دادن یه کار شخصی ( نه بابا کار ما از طلاق و این جور حرفا گذشته، آخه ای کیو ها من ازدواج نکردم که حالا شوهرم نفقه نده و برم شکایت و شکایت کشی) بگذریم، رفته بودم مجتمع قضایی خانواده برای انجام دادن یه کار سری که بهتون نمی گم تا در خماری بمونید.

پس از کلی بحث .......... و اینا خلاصه اومدم روزنامه و باز هم بحث شیرین خبر و گزارش و نوشتن و ......

که همیشگی هست اما راستی یه چیز جالب امروز حتما صفحه یک اعتماد ملی رو ببینید.

تیتر این هست هشدار آق نصرالله درباره حمله به ایران و سوریه تموم شد دیگه مردیم خبر نداریم. به هر حال که تا حالا روز خوبی بوده راستی غروب هم قراره با دوتا دیگه از دوستان خوبم که از بچه های روزنامه هستند بریم یه جایی ...... اون هم سریه اصرار نکنید که عمرا نمی گم.........

پی نوشت۱: آقا خودمونیم خیلی جینگیل نوشتما!!!

پی نوشت۲: آقا اگه جنگ شد من قراره برم خط مقدم مرا در یابید.

پی نوشت۳: می بینم که شما هم متوجه شدید زیادی امروز خوشم.

پی نوشت۴: دنیا جدا مثل من نداره!!!

l لینک l    چهارشنبه یکم شهریور 1385 17:0  میترا خلعتبری  |