می خندم اما خنده ام تلخه می دونی
می گریم اما گریه از درد می دونی
خنده ام برای پوچی دنیاست می دونم
گریه ام برای عشق بی فرداست می دونم

یه بار دیگه تو زندگیم اعتماد بی جا و دوستانه بودن بیش از حد رفتارم آدم ها رو دچار سوء تفاهم کرد تا هر جوری که دوست دارن با این میترا رفتار کنند.
آدمایی که اگه من کاری براشون کردم از ته قلبم و با تمام وجودم انجام دادم و اگر چیزی گفتم از سر خیر خواهیم بود که خواستم کمکی کرده باشم اما وای به حال من که این بار همه در مورد خیلی از آدما اشتباه کردم.
آدمایی که صادقانه ارتباط دوستانه ای رو باهاشون شروع کردم و به امید یه رابطه سالم اون رو پیش بردم اما همه اون آدما این ارتباط رو به لجن کشیدند.
یه زمانی بود توی زندگیم که از ارتباط با همه آدما لذت می بردم. همیشه می گفتم دوست دارم با آدما حرف بزنم، حرف اون ها رو بشنوم، از شون چیزی یاد بگیرم و .....
اما همه این ها به چه قیمتی، به قیمت اینکه بزاری از اعتمادت سوء استفاده بشه، بزاری هر کسی هر چیزی که خواست بگه و بره......
معنی دوست همیشه برای من انقدر والا بود که در مورد هر کسی اون رو به کار نمی بردم اما من روی کسانی اسم دوست رو گذاشتم که حالا حالم ازشون به هم می خوره. کسانی که فکر کردند این آدم انقدر صبور هست که حالا حالا ها ببینه و دم نزنه اما چرا ؟؟؟
چرا همیشه من باید برای همه پر انرژی باشم؟ چرا همیشه من باید همه رو بخندونم؟ چرا همیشه من باید باعث شادی بشم؟ چرا یه بار کسی نگفت ما به این آدم انرژی بدیم. ما بگیم که این چطوره. چی کسی اومد یه بار گفت؟
من از کسی انتظاری نداشتم. حالا هم ندارم اما چه فایده، چه فایده که همه از من انتظار داشتن و با اولین کنش من واکنش نشون دادن.
وای که چقدر حالا از خودم حالم به هم می خوره. می خوام انقدر مغز سرم رو فشار بدم تا همه افکار کثیفی که از آدما تو سرمه بریزه بیرون. مثل یه غده چرکی که باید هر چه سریع تر درش بیارم. باید این کارو بکنم.
دیگه نمی خوام برای کسی کاری کنم تا فردا اگر کاری نکردم بهم بگه وظیفه ات بود و انجام ندادی. نمی خوام دیگه از کسی تعریف کنم تا اگه این کارو نکردم به من بگن چقدر بخیلی. نمی خوام ............
حالا این آدم دیگه از ارتباط با آدما لذت نمی بره، از ارتباط با هیچ کس ............................
پی نوشت: خواهش می کنم از حرف هایم سوء برداشت های همیشه و جالبتون رو نکنید که فلانی ...

طي تصميمات دقيقه نودي كه من هميشه مي گيرم امروز صبح با هانيه ( از دوستان خوبم كه از دوران راهنمايي با هم دوست و همكاريم ) اومديم شمال و مثل هميشه شهر زيباي پدري يعني شهسوار. 
بنده خدا بچه ها که کلی غرغر های من رو گوش می دادند و مدام به خاطر من در مسیر می ایستادند و البته بیشتر از همه شاهد که پا به پای من راه می اومد. سال ها بود که به این جدی بودن نرفته بودم و طبیعتا خیلی از مشکلاتم رو نمی دونستم . از این مسائل هم که بگذریم من اصلا مجهز نبودم و این قضیه خیلی به ضرر بود اما به هر حال با همه مشکلات و زحمت هایی که به بچه ها دادم حدود ساعت 10 شب بود که رسیدیم به شیر پلا و جاتون خالی عجب شامی خوردیم. به من که خیلی چسبید چون هوا خیلی سرد بود و ما هم کلی گرسنه بودیم و کلی هم غذا داشتیم تازه مجبور شدیم به خاطر خوردن زیاد به یکی از کسانی که اونجا خاموشی می زد رشوه هم بدیم. 
وای که من گاهی چقدر تلخ میشوم
خلاصه بعد از اونجا رفتیم پیش یه آقای چاقو فروشی به نام آقای مرادی که عجب مرد نازنینی بود. آقای مرادی حدود یک ساعت در مورد همه اون چیزایی که در مورد موضوع مورد نظر ما می دونست صحبت کرد و ما هم استفاده کردیم. از آقای مرادی هم محل چند چاقو سازی سنتی رو پرسیدم که بریم تا آقای توحیدی از آون ها هم فیلم بگیرند.
امروز بالاخره پس از چند روز که مدام درگیر یک سرری از کارهای خودم و خانواده بودم، به دادگاه کیفری رفتم. 



