تبليغاتX
فریاد سکوت

فریاد سکوت

می خندم اما خنده ام تلخه می دونی

می گریم اما گریه از درد می دونی

خنده ام برای پوچی دنیاست می دونم

گریه ام برای عشق بی فرداست می دونم

یه بار دیگه تو زندگیم اعتماد بی جا و دوستانه بودن بیش از حد رفتارم آدم ها رو دچار سوء تفاهم کرد تا هر جوری که دوست دارن با این میترا رفتار کنند.

آدمایی که اگه من کاری براشون کردم از ته قلبم و با تمام وجودم انجام دادم و اگر چیزی گفتم از سر خیر خواهیم بود که خواستم کمکی کرده باشم اما وای به حال من که این بار همه در مورد خیلی از آدما اشتباه کردم.

آدمایی که صادقانه ارتباط دوستانه ای رو باهاشون شروع کردم و به امید یه رابطه سالم اون رو پیش بردم اما همه اون آدما این ارتباط رو به لجن کشیدند.

یه زمانی بود توی زندگیم که از ارتباط با همه آدما لذت می بردم. همیشه می گفتم دوست دارم با آدما حرف بزنم، حرف اون ها رو بشنوم، از شون چیزی یاد بگیرم و .....

اما همه این ها به چه قیمتی، به قیمت اینکه بزاری از اعتمادت سوء استفاده بشه، بزاری هر کسی هر چیزی که خواست بگه و بره......

معنی دوست همیشه برای من انقدر والا بود که در مورد هر کسی اون رو به کار نمی بردم اما من روی کسانی اسم دوست رو گذاشتم که حالا حالم ازشون به هم می خوره. کسانی که فکر کردند این آدم انقدر صبور هست که حالا حالا ها ببینه و دم نزنه اما چرا ؟؟؟

چرا همیشه من باید برای همه پر انرژی باشم؟ چرا همیشه من باید همه رو بخندونم؟ چرا همیشه من باید باعث شادی بشم؟ چرا یه بار کسی نگفت ما به این آدم انرژی بدیم. ما بگیم که این چطوره. چی کسی اومد یه بار گفت؟

من از کسی انتظاری نداشتم. حالا هم ندارم اما چه فایده، چه فایده که همه از من انتظار داشتن و با اولین کنش من واکنش نشون دادن.

وای که چقدر حالا از خودم حالم به هم می خوره. می خوام انقدر مغز سرم رو فشار بدم تا همه افکار کثیفی که از آدما تو سرمه بریزه بیرون. مثل یه غده چرکی که باید هر چه سریع تر درش بیارم. باید این کارو بکنم.

دیگه نمی خوام برای کسی کاری کنم تا فردا اگر کاری نکردم بهم بگه وظیفه ات بود و انجام ندادی. نمی خوام دیگه از کسی تعریف کنم تا اگه این کارو نکردم به من بگن چقدر بخیلی. نمی خوام ............

حالا این آدم دیگه از ارتباط با آدما لذت نمی بره، از ارتباط با هیچ کس ............................

پی نوشت: خواهش می کنم از حرف هایم سوء برداشت های همیشه و جالبتون رو نکنید که فلانی ...

l لینک l    شنبه بیست و نهم مهر 1385 23:10  میترا خلعتبری  | 

طي تصميمات دقيقه نودي كه من هميشه مي گيرم امروز صبح با هانيه ( از دوستان خوبم كه از دوران راهنمايي با هم دوست و همكاريم ) اومديم شمال و مثل هميشه شهر زيباي پدري يعني شهسوار.

صبح  رفتيم ترمينال و باز هم با يك تصميم گيري جدي و سريع رفتيم به سمت سواري هاي سمند و خلاصه راه افتاديم. در تمام مسير كه من مثل هميشه با جاده زيباي چالوس كلي حال مي كنم با هانيه موزيك گوش كرديم و البته اين هم بماند كه كلي به شكم رسيديم. ( اساتيد ما مسافر بوديم پس نمي تونستيم روزه بگيريم پس مچ نگيريد هر چند من كه ...)

خلاصه با باروني كه از چالوس شروع شد رسيديم حدود ساعت 3 به شهر خوشگل شهسوار. واي كه چقدر من خوردن در شمال رو دوست دارم. فكرش رو بكنيد از زماني كه ما پا مون رو گذاشتيم تو خونه من شروع كردم به خوردن تا حالا كه دارم مي نويسم.

اما نكته جالبي كه هست اينه كه تا ديروز شمال بارندگي نبود و درست امروز هم زمان با اومدن ما داره از آسمان سيل مي باره و اين نكته جالب تر هست كه حدود يك ماه پيش هم كه من اومده بودم شمال درست همزمان با آمدن من باران شروع شده بود و بعد از رفتن من هم قطع شده بود.(  ديگه مخلصيم ديگه همه جا بركت داريم)

خلاصه تا حالا كه دارم مثلا براي وبلاگم مي نويسم كه جاتون خالي خيلي خوش گذشته و من به اميد كباب شب هم چنان زندگي مي كنم البته از اين بگذريم كه كلي خوابم مياد.

 اما خداييش هواي خيلي عالي هست.

تا روزنوشت هاي ديگه اي در شمال ...

l لینک l    پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 19:25  میترا خلعتبری  | 

۱. هوا کاملا داره پاییزی میشه. دیروز مدام هوا ابری بود و بارون هم نم نمک می زد. به خصوص اینکه شب وقتی داشتم میرفتم خونه کلی تو بارون راه رفتم و خیس آب شدم و این اولین راه رفتن در باران پاییزی امسال بود. به قول یکی از دوستان هوا دو نفره بود اما ما که یه نفر بودیم.

 

۲. کار خبر خسته ام کرده. برای شاید چندمین بار هست که در طول این سال ها این همه با کسل بودن کار روزنامه رو انجام میدم. همه روزها مثل هم شده و اصلا هیچ تنوعی نیست. از اون روزایی که صبح تا چشم باز می کردم می خواستم ببینم بقیه بچه ها چه کردند. کدوم خبر رو داشتم و کدوم رو خوردم تا یه کمی به جونم غر بزنم. از اون روزا مدت هاست خبری نیست.

 

۳. برام دعا کنید تا اون کاری رو که قرار هست اوایل آبان انجام بدم جور بشه و بالاخره انجامش بدم. خیلی برام در حال حاظر حیاتی شده. بعدا اگه جور شد قرار هست که خبرش رو همین جا اعلام کنم.

 

۴. روزنامه روزگار هم منتشر شد به جای شرق و آقای قوچانی بر خلاف یادداشتی که در روزنامه ما نوشته بود اجاره نشین شد. روزنامه خوبی شده. میشه گفت یه جورایی شبیه شرق خدابیامرز. فقط از این ناراحتم که دیروز موفق نشدم اولین شماره اش رو بگیرم.

 

۵. امروز بر خلاف دیروز که از سرماخوردگی رنج بسیار بردم حالم خوبه. صبح کارای مثبت انجام دادم و غروب هم قرار هست برم افتتاحیه نمایشگاه عکس.

 

۶. راستی امروز ساعت 5 در موزه هنرهای معاصر فلسطین نمایشگاه تصاویر ثبت شده از نگاه عکاسان ایرانی از لبنان برگزار میشه و از فردا هم برای عموم بازدید تا 20 آبان ماه ادامه دارد. در این نمایشگاه هم آثار سامان اقوامی، ساتیار امامی، پیام برازجانی، مجید سعیدی، حسین فاطمی، سعید فرجی، وحید فرجی، مجید کلهر، رضا علی مددی و رضا معطریان هست که پیشنهاد می کنم حتما یه سری بزنید.  

l لینک l    سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 15:53  میترا خلعتبری  | 

الان که دارم می نویسم از بدن درد رنج بسیار می برم. جاتون خالی روز پنجشنبه هفته گذشته بنا بر برنامه قبلی با برخی از دوستان میدان تجریش جمع شدیم تا بریم کوه. البته این بماند که جناب آقای مجتبی فتحی یه مقداری بیشتر از یه کم دیر اومدند و همه رو قال گذاشتند اما چون ما همگی بزرگوار بودیم بخشیدیمش دیگه. خلاصه جای همگی خالی پیش از رفتن به کوه رفتیم و با بچه ها حلیم و آش زدیم و راه رو آغاز کردیم.

خیلی عالی بود چون من هیچ کدوم از کوه های تهران رو شب نرفته بودم و به قول مجتبی شب پیمایی نکرده بودم. خیلی عالی بود اما من هر چی که می گذشت به دردهایم و اوراق بودن خودم بیشتر پی می بردم. درد قفسه سینه و کمبود نفس و ....

بنده خدا بچه ها که کلی غرغر های من رو گوش می دادند و مدام به خاطر من در مسیر می ایستادند و البته بیشتر از همه شاهد که پا به پای من راه می اومد. سال ها بود که به این جدی بودن نرفته بودم و طبیعتا خیلی از مشکلاتم رو نمی دونستم . از این مسائل هم که بگذریم من اصلا مجهز نبودم و این قضیه خیلی به ضرر بود اما به هر حال با همه مشکلات و زحمت هایی که به بچه ها دادم حدود ساعت 10 شب بود که رسیدیم به شیر پلا و جاتون خالی عجب شامی خوردیم. به من که خیلی چسبید چون هوا خیلی سرد بود و ما هم کلی گرسنه بودیم و کلی هم غذا داشتیم تازه مجبور شدیم به خاطر خوردن زیاد به یکی از کسانی که اونجا خاموشی می زد رشوه هم بدیم.

البته رشوه ناقابلی بود چون از نظر شکمی رشوه دادیم اما خوب به هر حال کار خودش رو کرد و اون آقای محترم برق رو به خاطر ما یه کمی بیشتر روشن نگاه داشت.

خلاصه پس از بهینه سازی شکم رفیم داخل پناهگاه که بخوابیم اما چه خوابی اون هم چون که من با وجود همه خستگیم حتی نتونستم پلک رو پلک بزارم چون که هم خیلی سرد بود هم ......

خلاصه این شد که هدفون رو گذاشتم تو گوشم و استاد ناظری گوش کردم تا ساعت 4 صبح.

ساعت 4 هم که اومدم روی ایوون و کلی قدم زدن و موسیقی گوش کردن و لذت بردن از ویو باحال تهران اما نکته جالب اینجاست که در این ساعت هم  من و هم مجتبی روی ایوون بودیم اما هر دو نیست سر به زیریم اصلا متوجه هم نشدیم.

بعدش هم که استاد امیر تشریف آوردند و با همه بچه ها یعنی من و شاهد و مجتبی و سپیده و فاطمه رفیم رستوران و دوباره به خوردن. بعد هم که مثلا خواستیم بریم قله که دیگه از این جا به بعدش من خیلی با حال بودم. آقا همش غر، همش نفس تنگی و ......

بقیه اش رو هم نمی گم چون آبرو ریزی میشه. خودتون حدس بزنید ...............

پی نوشت1: حتما مجهز به کوه برید.

پی نوشت2: حتما از سلامت جسمی تون مطمئن باشید بعد با کلی ادعا برید کوه.

پی نوشت3: از دوستان عزیزم شاهد، مجتبی، امیر، سپیده و فاطمه خیلی ممنونم و خیلی به من که خوش گذشت.

پی نوشت4: این هم عکس خودم که ببینید چقدر من کوهنوردم. ( مرسی این همه تحویل خودم !)

l لینک l    یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 17:31  میترا خلعتبری  | 

امروز خیلی شارژ بودم و البته هستم یعنی درست بر خلاف چند روز پیش که خیلی حالم بد بود. دلیل خوب بودنم هم چند دلیل بود که بزرگترینش بهبود خیلی خوب مادرم بود. به هر حال فقط خواستم چند تا مطلب رو اینجا بگم.

ا. اینکه روزنامه ما هم تا دوشنبه در نمیاد. چون بین دو روز تعطیلی هستیم ما هم مثل خیلی از روزنامه های دیگه شنبه منتشر نمی شویم و این خیلی برای ما خوبه چون چند روز حسابی به کله هامون باد می خوره.

2. اینکه برخلاف برنامه ای که قرار بود آخر این هفته بریم کویر داریم با بچه ها می ریم از فردا کوه. فردا بعد از ظهر قرار هست با چند تن از دوستان خوب روزنامه نگار همگی جمع بشویم میدان تجریش و بریم کوه رو فتح کنیم. فردا شب هستیم و جمعه غروب هم برمی گردیم. ( جای همه هم از همین حالا خالی! )

3. امروز همراه آقای توحیدی که پیش از این معرف حضور همگی هستند ( از کارگردانان مستند ساز) به دیدن پدر سینا رفته بودیم. ( سینا همون پسر نوجوونی هست که قرار بود چند وقت پیش اعدام بشه و به طرز معجزه آسایی نجات یافت) چقدر که دلم برای پدر سینا سوخت. بنده خدا. اولیای دم پرونده  ازش خواستند برای رضایت دادن باید 150 میلیون پرداخت کنه. باورتون میشه 150 میلیون. خلاصه غروبی خیلی حالم گرفته شد.

4. هوا هم حسابی عالی شده . امروز باد خنک و پاییزی می زد که کلی حال کردم.

5. راستی سه روز هست که دارم پشت سر هم صفحه می بندم. آخه من برم به کی بگم. حیف که مرام دارم دیگه و گرنه .....

6. خاطرات کوه رو حتما پس از فتح براتون می نویسم  و امیدوارم تعطیلات به همه خوش بگذره.

l لینک l    چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 19:53  میترا خلعتبری  | 

وای که من گاهی چقدر تلخ میشوم

و هر از گاهی می نویسم با خونم بر تخته سیاه تنم

نوشته ای از سر جنون از این زمانه مجنون

وای که دیگر حوصله ای نیست که زخمه ای برتنم ببرد مرا از این دنیا

و دیگر صدایی که فریاد برآورد از درد این زخمه ها

وای گیج ومنگ ...

گریه شاید آرامم کند

آرامش

تنها یک خواب و یک رویا فقط  

و اگر هم شد صدایی که آرامم کند

وای که من گاهی چقدر تلخ میشوم

چاره ای نیست، بدان

من خسته ام

خسته از بیهوده رفتن

ماندن و گفتن ...

l لینک l    دوشنبه هفدهم مهر 1385 18:39  میترا خلعتبری  | 

امروز می خوام در مورد سفرم که روز چهارشنبه رفته بودم به زنجان بنویسم. سفر تقریبا سفر کاری بود اما مربوط به کار روزنامه نبود. صبح چهارشنبه همراه آقای توحیدی که از مستند سازان خوب هستند به زنجان رفتیم تا با گروهی از چاقو فروشان و چاقو سازان این شهر صحبت کنیم و فیلم بگیریم. چون فیلمی که آقای توحیدی دارند کار می کنند مربوط به مقوله چاقو کشی و ..... است. به زنجان رفتیم به این خاطر که همه با اسم زنجان به یاد صنعت چاقو سازیش می افتند.

خلاصه صبح چهارشنبه ای که گذشت به سمت زنجان راه افتادیم و مسافت 400 کیلومتری را پیمودیم. البته در راه بماند که خبر فوت غم انگیز عمران صلاحی رو از رادیو شنیدیم و کلی حالمون گرفته شد. از این هم بگذریم نکته جالب دیگه این بود که تا خود زنجان نوار برای گوش دادن نداشتیم و من کلی غرغر کردم که بالاخره آقای توحیدی برای خالی نبودن عریضه برام نوار کودکان گذاشت که از حق هم نگذریم خوب بود چون من در زندگیم تا حالا از این نوارا گوش نکرده بودم. به هر حال تجربه هست دیگه!!!

خلاصه ساعت حدود 11 و 30 دقیقه رسیدیم به زنجان که البته کلی با هوای خنک اونجا صفا کردیم. از قبل از سفر هم با حمید یکی از دوستان خوبم که در حال حاظر از روزنامه نگاران زنجان هست تماس گرفته بودم که به همین خاطر رفتیم پیش حمید در روزنامه مردم نو.

در رورزنامه مردم نو هم با سردبیرانش آشنا شدیم و البته باز هم از این موضوع که آقای توحیدی با همشون رفیق در اومد می گذریم!!!

خلاصه بعد از اونجا رفتیم پیش یه آقای چاقو فروشی به نام آقای مرادی که عجب مرد نازنینی بود. آقای مرادی حدود یک ساعت در مورد همه اون چیزایی که در مورد موضوع مورد نظر ما می دونست صحبت کرد و ما هم استفاده کردیم. از آقای مرادی هم محل چند چاقو سازی سنتی رو پرسیدم که بریم تا آقای توحیدی از آون ها هم فیلم بگیرند.

البته در این فاصله دوباره به روزنامه رفتیم و ( این قسمت به علت مسائل امنیتی سانسور میشه!!! فقط همین رو بدونید خیلی خوشمزه بود اما خوب بالاخره ماه رمضان هست و نمیشه گفت که رفتیم و ... خوردیم.)

خلاصه از اونجا هم نزد چند تا از چاقو سازان شهر زنجان رفتیم و در کل خیلی از صحبت هاشون و کارشون استفاده کردیم. غروب هم که راه افتادیم برای آمدن به تهران که خیلی البته جالب بود چون به قدری در جاده باد می زد که آقای توحیدی می گفت باد داره فرمون رو می کشه. خلاصه این باد که با آشغال های کنار جاده همراه بود تا حوالی کرج بی خیال نشد اما در کل چیز جالبی بود چون واقعا یه همچین چیزی ندیده بودیم.

پی نوشت1: این رو بگم که آقای توحیدی در راه بازگشت لطف کردند و دو کاست خریدند که تا تهران سکوت آزارمون نده!!!

پی نوشت2: فکر نمی کنم در زنجان هیچ چیزی به اندازه بانک وجود داشته باشه.

پی نوشت3: چند روز قبل از رفتن ما به زنجان یه سرقت مسلحانه از یه جواهر فروشی شده بود که من هم خبرش رو گرفتم و فردا در روزنامه اعتمادملی کار میشه.

پی نوشت4: این سفر کاملا تحقیقاتی بود و کار فیلم برداری این فیلم مستند در یک ماه آینده انجام میشه.

پی نوشت5: در مورد این فیلم مستند حتما در یک فرصت بهتر مفصل می نویسم.

پی نوشت6: از حمید عسگری نژاد عزیز هم که خیلی به ما در این سفر لطف کرد خیلی ممنونم.

پی نوشت7: وقتی وارد مغازه آقای مرادی شدیم و خودمون رو معرفی کردیم، آقای مرادی سریع فامیل من رو شناخت و کلی تاریخچه فامیلیم رو ریخت بیرون که من هم کلی حال کردم و حمید رو اذیت کردم!!!

پی نوشت8: راستی به یه مکان تاریخی زنجان که اسمش رخت شورخانه بود، رفتیم. پیشنهاد می کنم اگه به زنجان رفتید یه سری بزنید.

پی نوشت9: عکس هم همین مکان تاریخی رو نشون میده.
l لینک l    جمعه چهاردهم مهر 1385 17:45  میترا خلعتبری  | 

امروز بالاخره پس از چند روز که مدام درگیر یک سرری از کارهای خودم و خانواده بودم، به دادگاه کیفری رفتم.

امروز محاکمه عامل جنایت فلاح بود، همون آدمی که شهریور سال پیش یه زنی رو برای اینکه بهش تجاوز کنه به خونه اش برد اما بعد، اون رو به قتل رساند و حتی جسدش رو مثله کرد. قرار بود محاکمه هفته گذشته دقیقا در همین روز برگزار بشه اما طبق معمول به علت کمبود قضات مستشار در دادگاه کیفری استان تهران محاکمه تجدید شد تا اینکه امروز با حضور همه عوامل محاکمه برگزار شد.

قاتل این زن جوان آدم جالبی بود. هفته گذشته در شعبه 71 فیلم بازسازی صحنه رو دیده بودم و حرف های این مرد رو که اسمش ابوالفضل هست رو شنیده بودم اما امروز خیلی دوست داشتم در جلسه محاکمه اش باشم و بشنوم بعد از گذشت یک سال حالا چی برای گفتن داره. هفته پیش عکس های جسد رو هم دیده بودم، عکس های وحشتناکی از یه جسد تکه تکه شده که هیچ وقت سرش پیدا نشد.

امروز هم جلسه محاکمه با حالی بود. خیلی از چیز هایی رو که در محاکمه پیش اومد رو نمی تونم امروز در خبرم بنویسم چون دور از اخلاق هست. حالا بگذریم از اینکه اگر دست خود من بود همه چیز رو می نوشتم چون جذابیتش به همون است که همه چیز گفته بشه اما خوب ما هم خود به خود همیشه دچار خود سانسوری هستیم.

به هر حال محاکمه عامل جنایت فلاح هم برگزار شد. دقیقا روزی که قتل انجام شده بود و از یکی از دوستان خبر رو اون زمان برای روزنامه صاحب قلم گرفته بودم خاطرم هست که با هر چند جمله اون دوست تایید می کردم و می گفتم: خوب پس الان سر پیدا نشد، چی صدات نمی یاد. جسد رو تکه تکه کرد. خوب بعد. به به! چه باحال. عجب قتل جذابی.

برای من عجیب بود که اون روز بچه های تحریریه انگشت به دهان ایستاده بودند که من چطور این همه راحت و با خنده خبر رو گرفتم و راحت نوشتم. شاید اگر من هم جای اون عزیزان بودم، خیلی تعجب می کردم اما به هر حال همیشه گفتم که این کار من هست و مجبورم حتی اگر در مواردی که خیلی من رو عصبی می کنه به کارم فقط فکر کنم. این رو هم بگم که دیدن این مسائل برای هیچ کس حتی یه خبرنگار حوادث هم خوشایند نیست.

پی نوشت1: نمی دونم چرا باز هم در دفاع از حقوق بچه های حوادث مطلب نوشتم شاید چون روزانه بارها کنایه های زیبایی از بعضی ها می شنوم.

پی نوشت2: اساتید این معضل کمبود قضات مستشار هم واقعا داستانی هست. تا وقتی سراج رییس کیفری بود می شد یه طعنه هایی زد اما حالا هم که جناب آقای سراج تشریف بردند دیوان عالی کشور، ما درد بی قاضی مستشاری و برگزار نشدن محاکمات رو به چی کسی بگیم!؟

پی نوشت3: هیچ وقت بهتون پیشنهاد نمی کنم، عکس جسد ببینید اون هم جسد مثله شده!

پی نوشت4: بابا به خدا بچه های حوادث هم دل دارند.

پی نوشت۵: عکس قاتل رو هم گذاشتم تا بشناسید شاید بچه محل شما باشه؟!

l لینک l    دوشنبه دهم مهر 1385 13:7  میترا خلعتبری  | 

یه خطی در زندگی وجود داره که آدم وقتی از اون رد شد، دیگه نمی تونه برگرده سرجای اول........

                                                                                                       نقطه بدون بازگشت

l لینک l    شنبه هشتم مهر 1385 13:58  میترا خلعتبری 

محبس خويشتن منم

از اين حصار خسته ام
 من همه تن انا اللحقم

كجاست دار ، خسته ام
 در همه جاي اين زمين

همنفسم كسي نبود
 زمين ديار غربت است

از اين ديار خسته ام
كشيده سرنوشت من

به دفترم خط عذاب
از آن خطي كه او نوشت

به يادگار خسته ام
 در انتظار معجزه

فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تكيده ام

هم از بهار خسته ام
 به گرد خويش گشته ام

سوار اين چرخ و فلك
بس است تكرار ملال

ز روزگار خسته ام
دلم نمي تپد چرا

به شوق اين همه صدا
 من از عذاب كوه بغض

به كوله بار خسته ام
 هميشه من دويده ام

به سوي مسلخ غبار
از آنكه گم نمي شوم

در اين غبار، خسته ام
به من تمام مي شود

 سلسله اي رو به زوال
من از تبار حسرتم

كه از تبار خسته ام
قمار بي برنده ايست  

بازي تلخ زندگي
چه برده و چه باخته  

از اين قمار خسته ام
 گذشته از جاده  ما  

تهي ترين غبار ها
از اين غبار بي سوار  

از انتظار خسته ام

از انتظار خسته ام

از انتظار خسته ام

l لینک l    جمعه هفتم مهر 1385 22:58  میترا خلعتبری  | 

این شعر رو به خاطر یکی از برادرهایم گذاشتم که سال هاست ندیدمش و کلی دلم براش تنگ شده. این شعر رو امروز اینجا گذاشتم چون یه کاری برایم انجام داد که حالا حالا ها ممنونشم  و کلی خلاصه حال خراب امروزم رو تغییر داد.

از این آهنگ و شعر ما خاطرات زیادی داریم که فقط به پاس اون هم روزهای خوب این رو گذاشتم.

 

 

 

میون این همه کوچه که به هم پیوسته

کوچه قدیمی ما کوچه بن بسته

صدای رود بزرگ

همیشه تو گوش ماست

اون صدا لالایی

خواب بچه‌هاست

کوچه اما هر چی هست

کوچه خاطره‌هاست

اگر تشنه است اگه خشک

مال ماست کوچه ماست

توی این کوچه به دنیا اومدیم

توی این کوچه داریم پا می‌گیریم

یک روز هم مثل پدر بزرگ باید

تو همین کوچه بن بست بمیریم

اما ما عاشق رودیم مگه نه ؟

نمی‌تونیم پشت دیوار بمونیم

ما یک عمره تشنه بودیم مگه نه؟

نباید آیه حسرت بخونیم

l لینک l    جمعه هفتم مهر 1385 19:13  میترا خلعتبری  | 

پی نوشت: .........

l لینک l    سه شنبه چهارم مهر 1385 14:23  میترا خلعتبری  | 

فردا بالاخره دلهره و اضطراب یک ماه من تموم میشه. حداقل امیدوارم که تموم بشه. چند شبی هست که درست و حسابی نخوابیدم. مدام در طول روز و شب به این که قراره چی بشه فکر می کنم. فکر اینکه شاید خیلی چیزا دوباره تکرار بشه داره مثل خوره همه وجودم رو می خوره.

بی خیال این چند روز رو سعی کردم با وجود اینکه خیلی از اتفاقات افتاد خوب بگذرونم. مثلا به خیلی از چیزا فکر نکنم اما حالا خودمونیم که خیلی وقت ها هم نمیشه. به هر حال تا فردا شاید این حس سردرگمی با من باشه تا .......

از این موضوع که بگذریم، بی خیال حتی نمی تونم درست تمرکز کنم تا در مورد هزار تا موضوعی که در سرم هست بنویسم.

پی نوشت1: فقط امیدوارم .................

l لینک l    دوشنبه سوم مهر 1385 19:32  میترا خلعتبری  |