تبليغاتX
فریاد سکوت

فریاد سکوت

کسی که خوابه میشه بیدارش کرد

اما کسی که خودشو به خواب زده دیگه بیدار بشو نیست!!!

l لینک l    دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 17:25  میترا خلعتبری  | 

منصور اصانلو، رييس سنديكاي شركت واحد اتوبوسراني تهران و حومه، صبح امروز بازداشت شد.

این خبری بود که امروز در وبلاگ یکی از دوستان دیدم. اصانلو مدت زیادی نبود که آزاد شده بود اما بار دیگه اون هم به این وضع اون رو گرفتند.

ابراهيم مددي، نايب رييس سنديكا شرکت واحد اتوبوسرانی که امروز صبح همراه اصانلو بود و مورد ضرب و شتم نیز قرار گرفته است، درباره نحوه برخوردی که به بازداشت اصانلو منجر شد به کنشگران گفت:" اصانلو صبح امروز زماني كه قصد خريد براي منزل خود را داشت در خيابان به طرز نامناسبی بازداشت و به مكان نامعلومي منتقل شد."

به گفته مددی در تقاطع خیابان فرجام و رشید در منطقه تهرانپارس تهران ابتدا چند فرد با پوشش لباس شخصي به اصانلو نزديك و با وي به گفت‌‏وگو پرداختند و بدون ارایه برگه ماموریت و حتی کارت شناسایی با ارعاب و شلیک تیرهوایی اصانلو را به داخل خودرو هدايت كردند.

گفتنی است منصور اصانلو روز پنج‌‏شنبه هفته گذشته از ناحيه چشم مورد عمل جراحي قرار گرفته بود و در حين بازداشت نيز چشم وی پانسمان شده بود و پزشک اصانلو نیز وی را از هرگونه مواجهه با هیجان و ضربه برحذر داشته است.

نايب رييس سنديكاي شركت واحد همچنین با بيان اينكه احضاريه‌‏اي روز شنبه براي اصانلو ارسال شده و وي را صبح روز دوشنبه به شعبه چهارم بازپرسي دادسراي كاركنان دولت احضار کرده بود خود گفت:"اکنون  از وضعيت اصانلو بي‌‏اطلاعيم و هم‌‏اكنون نيز وكلاي وي اقدامات حقوقي و قانوني مربوط به بازداشت وي را پيگيري مي‌‏كنند."

منصور حیات غیبی یکی دیگر از اعضای سندیکای شرکت واحد اتوبوسرانی نیز در گفتگو با کنشگران حال عمومی مددی را چندان رضایت بخش ندانست و گفت:" مددی که همراه اصانلو بود به شدت مورد ضرب و شتم از ناحیه شکم قرار گرفته و اکنون درد شدیدی را تحمل می کند."

هنوز هم چهره اصانلو رو در روزی که برای پوشش خبری دادگاه سندیکا به میدان منیریه رفته بودم فراموش نمی کنم. اصانلو اون روز با اینکه پرونده سندیکا رو به صورت غیر منتظره ای به دادگاه دیگه ای فرستاده بودند همه رانندگان سندیکا رو به آرامش دعوت می کرد. اون روز اتفاقات زیادی رخ داد که هیچ وقت یادم نمیره......

بازداشت مجدد اصانلو : مریم شبانی

منصور اوصانلو صبح امروز در حالی که برای خرید خانه بیرون رفته بود، بازداشت شد: آسیه امینی

دوباره: اُسانلو بازداشت شد: پرستو دوکوهکی

منصور اصانلو دستگیر شد: کسوف

l لینک l    یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 13:12  میترا خلعتبری  | 

امروز سینا از زندان تماس گرفت. حوالی ساعت 10 صبح بود که موبایلم زنگ خورد و وقتی گوشی رو جواب دادم از پشت خط پسر نوجوانی گفت: سلام من سینا پایمرد هستم.

با شنیدن صدای سینا تمام اتفاقاتی که در این دو ماه بر این پسر گذشته بود جلو چشمم اومد و شروع به سلام و احوال پرسی کردم. صدای سینا به شدت از پشت خط می لرزید و با همون صدای خسته و لرزون گفت: من از زندان تماس می گیرم. پدرم گفت که چند روز پیش در مورد من مطلبی رو نوشتید. فقط زنگ زدم که از شما تشکر کنم.

وقتی سینا صحبت می کرد نمی دونستم چی باید بگم. ازش تشکر کنم برای اینکه از زندان با من تماس گرفته و یا دلداریش بدهم و بگم که ناراحت نباشه. سینا از پشت خط می گفت: خانم خلعتبری یعنی میشه که من رو دیگه اعدام نکنند؟ یعنی میشه که دیگه اون فضا ایجاد نشه؟ یعنی میشه که اولیای دم رضایت بدهند؟

و من که واقعا مونده بودم در مقابل حرف های سینا چی باید بگم مدام اون رو دلداری می دادم و می گفتم که نباید فکر هیچ چیز باشه. مدام به سینا می گفتم که فقط باید به این فکر کنه که به زودی از زندان آزاد میشه و باید فکر ساختن یه آینده خوب برای خودش باشه. سینا گوشی رو قطع کرد و پس از اون هم پدرش تماس گرفت و با آقای پایمرد در مورد انجمنی که با روزنامه تماس گرفته بود و خبر از کمک مالی به این خانواده داده بود، برایش گفتم.

این هم یه خبر خوش که باید براتون بگم، انجمن خیریه ای با روزنامه پس از چاپ یادداشت در مورد سینا تماس گرفته و گفته که تا سقف 50 میلیون تومان می تونه کمک کنه. قرار هست که امروز پدر سینا با این انجمن تماس بگیره و با اونها در مورد کمک مالیشون صحبت کنه.

یه خبر خوب دیگه هم در مورد سینا این هست که انجمن دفاع از حقوق کودکان به رییس قوه قضاییه نامه نوشته و لغو حکم سینا را خواستار شده که امیدوارم این نامه به یه جایی برسه.

برای سینا دعا کنید فقط همین.

l لینک l    شنبه بیست و هفتم آبان 1385 13:51  میترا خلعتبری  | 

پیش نوشت: این یادداشت من هست که امروز در روزنامه اعتمادملی چاپ شد. در مورد سینا همون نوجوان 19 ساله ای که در سن 17 سالگی جوان دیگری را با چاقو به قتل رسانده بود. سینا فقط 3 روز دیگه تا فرصتی که اولیای دم برای رضایت به خانواده اش مهلت داده بودند، وقت دارد. اولیلی دم 150 میلیون برای رضایت دادن درخواست کردند اما پدر سینا واقعا قادر به پرداخت این مبلغ نیست. کاش که خانواده مقتول یه جوری از این 150 میلیون بگذرند و حداقل تنها دیه پسرشون رو طلب کنند. برای سینا دعا کنید تا یه بار دیگه طعم رفتن تا پای چوبه دار رو نکشه.

27 آبان‌ماه آخرين فرصت جوان 19 ساله‌اي است كه حدود دو ماه پيش از پاي چوبه دار به طرز معجزه‌آسايي نجات يافته بود.سينا پايمرد، جوان 19 ساله‌اي است كه قرار بود در آخرين چهارشنبه شهريورماه سال جاري در محوطه زندان اوين اعدام شود اما به دلايلي اين اتفاق رخ نداد. سينا در آن روز با نواختن <ني> در پاي چوبه دار موفق به گرفتن مهلت دو ماهه از خانواده اولياي دم پرونده خود شد.

اولياي دم پرونده جوان 19 ساله در آن روز دو ماه فرصت دادند تا مبلغي را با توافق دو طرف پرداخت و براي هميشه از قصاص سينا گذشت كنند. امروز، يك ماه و 27 روز از آن ماجرا گذشته است. از سحرگاهي كه سينا با نواختن سازش توانست جان دوباره‌اي براي خود و محكوم به اعدام ديگر طلب كند.

فقط 3 روز ديگر تا فرصتي كه اولياي دم پرونده سينا براي او در نظر گرفته‌اند باقي است. اولياي دم پرونده طلب مبلغي بيش از توان خانواده سينا را كرده‌اند. خانواده جواني كه به هزار و يك دليل مشخص و نامشخص در روز حادثه به دست سينا كشته شد، يك بار در سحرگاه روز 29 شهريورماه سال جاري انعطافشان نسبت به پرونده و ادامه حيات سينا را نشان دادند اما پس از آن با طلب مبلغ 150 ميليون تومان از پدر جوان  19 ساله بار ديگر اين نوجوان و خانواده‌اش را با نااميدي روبه‌رو كردند.سينا 19 ساله كه در آخرين چهارشنبه شهريورماه گمان مي‌برد به دار آ‌ويخته خواهد شد و شايد ديگر هيچ راه بازگشتي براي زندگي نداشته باشد با وساطت فردي از اولياي دم پرونده‌اي ديگر از پاي چوبه دار پايين آمد.

سحرگاه 29 شهريور كه چهار محكوم به اعدام هر كدام در ميان شيون‌هاي خانواده‌هايشان بالاي چوبه دار رفتند سينا به عنوان آخرين خواسته از مسوولان زندان سازش را خواست. ‌ سينا پاي چوبه دار ني نواخت و با اين كار جان تازه‌اي هم براي خود و هم براي جوان ديگر مرتكب به قتلي خريد. ‌دقيقا يك روز پيش از برگزاري اعدام‌هاي شهريورماه بود كه پدر سينا با صدايي گرفته تماس گرفت و با نااميدي كامل از پشت خط تلفن گفت: <سينا فردا اعدام مي‌شود، كاري مي‌توان انجام داد؟>پدر سينا عاجزانه از صحبت‌هاي رئيس قوه قضاييه و به دنبال آن شيرين عبادي كه از توقف اعدام نوجوانان زير 18 سال خبر داده بودند صحبت مي‌كرد و به هيچ طريق نمي‌خواست بپذيرد كه شايد اين قانون به آن شدت كه بايد و شايد اجرا نمي‌شود. سينا زماني مرتكب قتل شده بود كه زير 18 سال سن داشت اما از آن حادثه تاكنون دو سال مي‌گذرد و سينا در حال حاضر يك جوان 19 ساله شده است. ‌ شايد بهتر بود رئيس قوه قضاييه در قانوني كه بارها از آن سخن گفته است، مي‌گفت حتي نوجواناني كه زير سن 18 سال مرتكب قتل مي‌شوند بايد مجازات اعدامشان لغو شود و موارد ديگري جاي آن را بگيرد.يك روز پيش از روزي كه براي اعدام سينا در نظر گرفته شده بود، اين خبر با همكاري اهالي مطبوعات بر روي تلكس بسياري از خبرگزاري‌هاي جاي گرفت اما علي‌رغم همه اين موارد، بسياري از افراد كه با قوانين كيفري و حقوقي آشنايي داشتند راه نجاتي براي سينا نمي‌ديدند. ‌

سينا 19 ساله در روزي كه قرار بود بالاي چوبه دار برود، به زندگي بازگشت.سينا در آن روز در محوطه زندان اوين كه مقابل چشمانش 2 مرد ديگر را به دار آويخته بودند، براي يك بار ديگر توانست پدر، مادر و برادر كوچكش را ببيند و بي‌صبرانه از پدرش بپرسد: <حال مادرم و برادر كوچكم كه در بيرون از محوطه زندان هستند چطور است؟>سينا در آن روز پس از نجات از پاي چوبه دار گمان مي‌كرد براي هميشه به زندگي بازگشته است اما اولياي دم پرونده كه با عطوفت بسيار در آن روز سينا را بخشيده بودند در ملاقات بعدي با پدر سينا مهلت 2 ماهي را اعلام كردند كه اگر پدر سينا 150 ميليون تومان به آنها پرداخت نكند، براي بار ديگر سينا را به پاي چوبه دار خواهند برد.در حال حاضر مهلت 2 ماهه سينا رو به پايان است و تنها 3 روز ديگر وقت باقي است. سينا در زندان به سر مي‌برد و هر لحظه انتظار مي‌كشد كه خبر برسد ديگر اعدامي در كار نيست.

l لینک l    چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 10:5  میترا خلعتبری  | 

 پیش نوشت: لطفا اگر مطلب رو خوندید و خندتون گرفت، نگید که این چه مطلبی بود که من گذاشتم به این فکر کنید که این یه مسئله حیاتی هست که همه به اون نیاز داریم پس حداقل با خودتون تعارف نداشته باشید.

حتما همگی با مجتمع ایرانیان در میدان ولیعصر آشنایی کامل دارید. این مجتمع در ضلع جنوب شرقی میدان ولیعصر واقع شده و یک مرکز فروش تقریبا بزرگ و مجهز هست. دیروز برای انجام دادن کاری حوالی غروب بود که به میدان ولیعصر رسیدم اما از اونجا که بیش از اندازه به یک دستشویی نیاز داشتم و حدس می زدم که در مجتمع باید حتما این مکان وجود داشته باشه، وارد مجتمع شدم. ( البته دوستی هم همراه من بود. )

خلاصه پس از کلی گشتن برای پیدا کردن این مکان موفق شدیم در انتهای یکی از راهروهای مجتمع دستشویی را پیدا کنیم اما نکته جالب توجه که به خاطرش دارم این پست رو هم می نویسم این بود که روی در شیشه ای ورودی دستشویی نوشته شده بود: « مبلغ استفاده از دستشویی برای هر نفر 200 تومان می باشد. »

بله کاملا درست خوندید، البته ما هم ابتدا فکر می کردیم که این مسئله شوخی باشه اما آقایی که جلوی در نشسته بود با عصبانیت کامل از اینکه گویا هر روز صدها نفر ازش این سوال رو می کنند، گفت: بله درست دیدید، 200 تومان هر نفر. خوب به هر حال چون در این مواقع هم که هر کسی به این مکان میره شدیدا به اون جا احتیاج داره ما هم قبول کردیم و تصمیم گرفتیم نفری 200 تومان بدهیم تا از اون وضعیت نجات پیدا کنیم.

اما جالب این بود که تا همون چند دقیقه ای که ما ایستاده بودیم چند نفری آمدند و با دیدن مبلغ 200 تومان تصمیم گرفتیند خیلی از موارد را تحمل کنند و برگشتند.

نکته اخلاقی 1: این مطلب رو نوشتم تا اگه یه موقع در اون حوالی بودید و دچار فشار شدید حداقل به پاساژ ایرانیان برای این کار نروید چون جدا من تا 50 یا 100 تومان هم دیده بودم اما دیگه 200 تومان خیلی زور داشت. هر چند اگه دیروز تا 2000 تومان هم می گفتند من حرفی نداشتم.

نکته اخلاقی 2: سعی کنید بیرون میروید زیاد مایع جات نخورید تا دچار مشکل ما نشوید.

l لینک l    سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 14:49  میترا خلعتبری  | 

دیشب به اتفاق دوست عزیزی برای دیدن برنامه گروه خورشید به سرپرستی مجید درخشانی به فرهنگستان هنر رفتیم. برنامه ساعت 8 شب شروع شده بود که البته ما کمی دیر رسیدیم اما به هر حال موضوع این بود که مقررات ورودی زیاد سخت نبود و موفق شدیم به راحتی وارد سالن بشیم. وقتی ما داخل شدیم استاد بطحائی داشت سنتور می نواخت که البته ما اصلا نتونستیم به خاطر جمعیت زیادی که ایستاده بودند ایشون رو ببینیم اما به هر حال پیش از اجرای گروه خورشید تونستیم یه جایی بریم که بتونیم سن رو البته تا مقداری ببینیم.

برنامه گروه خورشید خوب اجرا شد، تار مجید درخشانی عالی بود و محمد معتمدی عزیز هم مثل همیشه عالی خوند. به هر حال که من کلی لذت بردم. در برنامه دیشب استاد شجریان و صدیق تعریف و چند تن دیگه از اساتید هم حضور داشتند.   

l لینک l    یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 13:25  میترا خلعتبری  | 

تا حالا شده برای رفتن به جایی که دوست نداری، لحظه هات سریع تر از همیشه گذر کنند؟

l لینک l    جمعه نوزدهم آبان 1385 12:58  میترا خلعتبری  | 

امروز پس از مدت ها با بچه های شرق که یه زمانی همکار بودیم دور هم جمع شدیم. بچه ها به خاطر سحر نمازی خواه که پس از یک و سال و چند ماه از سفر کانادا برگشته بود دور هم جمع شده بودند.

سحر دبیر من و بچه های دیگه در سرویس اجتماعی و حوادث در روزنامه شرق بود. آخ که چه روزهای خوبی بود. تمام امروز که در نشر ثالث نشسته بودم داشتم به اون روزها فکر می کردم. روزهایی که تمام دقایقش برای من خاطره هست. امروز من، مریم، بنفشه و مهدی برای دیدن سحر همگی به نشر ثالث رفتیم و کلی از همه چیز گفتیم و حرف زدیم.

سحر در این مدت تغییری نکرده بود اما من احساس می کردم که چقدر از تجربه درس خوندن در دانشگاه های معتبر کانادا و کارهایش راضی هست و این واقعا خیلی لدت بخش بود.

سحر به حرف تک تک ما با دقت مثل همیشه گوش می داد. از تک تک بچه ها در مورد این یک سال سوال می کرد، درست مثل همون موقعه که دبیر ما بود و من که به شخصه کلی چیز ازش یاد گرفتم. خیلی از بچه ها ی مطبوعات سحر نمازی خواه را خوب می شناسند. من که جدا همیشه به داشتن چنین دبیری و کار کردن با اون افتخار کردم.

اما باز هم برگردیم به روزهای خوش کار کردن در روزنامه شرق خدابیامرز. زمان های خیلی دور.

اون زمانی که هنوز ساختمان شرق در میدان آرژانتین بود.

اون زمانی که خیابان قائم مقام و میرزای شیرازی خیابان های هر روزه مسیر من بودند.

اون زمانی که ظهرها برای رفتن از دادگاه به روزنامه با مترو به ایستگاه مصلی می رفتم.

از روزهایی که هر روز باید مترو سواری می کردم.

از روزهایی که هیچ وقت در تحریریه موبایل ها آنتن نمی داد و همه بچه ها مدام تو خیابان زاگرس قدم می زدند و با موبایلاشون حرف می زدند.

از اتاق مشترک سرویس ما و بچه های اقتصادی که مدام بین بچه ها کل کل بود.

از روزهای شلوغه اتاق ما که پر جمعیت ترین اتاق روزنامه بود.

از همه اون روزها الان فقط یاد موند. بچه ها یکی یکی دنبال هدفشون رفتند و من هم از اون جا درست مرداد سال 84 اومدم بیرون و کار کردن در یک روزنامه دیگه هم رفت بین خاطرات ...................
l لینک l    چهارشنبه هفدهم آبان 1385 22:59  میترا خلعتبری  | 

مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما

غافل از آنکه خدا هست در اندیشه ما

l لینک l    سه شنبه شانزدهم آبان 1385 13:48  میترا خلعتبری  | 

امروز صبح دادگاه متفاوتی رو آغاز کردیم. مهناز ( خبرنگار روزنامه حمایت ) عکس های جسدی که برای پرونده ابرامی از طرف دیوان بود را از قاضی عزیز محمدی گرفت تا ببینیم.

هیچ کدوم فکر نمی کردیم که جسد این زن این قدر فجیع باشه. پرونده مربوط به مردی به اسیم کیان بود که همسرش رو کشته بود. کیان راننده کامیون بود و مدام به قول خودش که در جلسه محاکمه اش می گفت در سفر بود.

صبح روز حادثه وقتی خسته به خونه اش میرسه با همسرش جر و بحث می کنه و خیلی راحت بعدش هم سرش را می بره و با دختر 8 ساله اش به عراق فرار می کنه.

از روند پرونده خارج بشیم داشتم در مورد جسد صحبت می کردم که چقدر فجیع بود. فکرش رو بکنید جسد چند روز در خانه مونده بود و همسایه ها از بوی تعفن اون متوجه شده بودند و پلیس را خبر کرده بودند. جسد باد کرده بود و زیر پوستش آب جمع شده بود. خون مقتول سیاه شده بود و واقعا حالت بدی رو به آدم میداد.

جسد سهیلا با عکس تمام اجسادی که دیده بودم به نوعی متفاوت بود. سهیلا هم به دست همسرش کشته شده بود یعنی همون کسی که یه روزی خیلی با اون احساس خوشبختی می کرده. یعنی همون کسی که یه بچه از اون داشت. یعنی هموم کسی که .....

اما حالا سهیلا به دست همون مرد کشته شده بود........................

l لینک l    شنبه سیزدهم آبان 1385 17:40  میترا خلعتبری  | 

به هزار و یک دلیل خوب این عکس رو گذاشتم. دلایلش بماند ..............

l لینک l    جمعه دوازدهم آبان 1385 15:42  میترا خلعتبری  | 

برداشت 1 : صبح با تب شدید بیدار شدم اما مجبور بودم که برم روزنامه به همین خاطر با تاکسی راحت ترین وسیله ای بود که میشد تا روزنامه رفت. روی صندلی جلو نشسته بودم و موسیقی هم مثل همیشه در گوشم بود که متوجه شدم راننده با یکی از مسافران در حال جر و بحث در مورد کرایه هست. مسافر می گفت کرایه من 100 تومان می شود در حالی که راننده تاکسی از مسافر 150 تومان طلب کرده بود. مسافر در نهایت 150 تومان را به راننده داد، از اتومبیل پیاده شد و در را محکم کوبید. راننده شروع به بد و بیراه گفتن کرد. صدای موسیقی رو زیاد کردم تا چیزی نشونم.

برداشت2 : به محض اینکه وارد روزنامه شدم یکی از بچه های خوب شرق رو دیدم که اومده بود روزنامه. از دیدن مریم خیلی خوشحال شدم اما به قدری حالم بد بود که سریع به سمت سرویس خودمون رفتم و نشستم پشت سیستم و خبر ها رو چک کردم و .....

برداشت 3 : تقریبا امروز تحریریه شلوغ بود، تولد رییس هم بود و کلی از دوستان تشریف آورده بودند اما من مدام سرم روی میز بود و از درد معده و تب شدیدی که داشتم به خودم می پیچیدم. حتی نتونستم تولد سعیده رو هم تبریک بگم. باید از روزنامه می آمدم بیرون. قرار بود با برادر کوچکم برای خرید بیرون بریم. اون هم در چه روزی و با چه اوضاع و احوالی.

برداشت 4 : پس از اینکه سه تا عابر بانک رفتیم موفق شدم، پول از حسابم برداشت کنم. رفتیم میدان ولیعصر. آنقدر حالم بد بود که از برادرم خواستم از اولین مغازه خرید کنیم و سریع از اونجا به خانه برویم. برای خرید مجبور شدم همه پول هایم رو به فروشنده بدهم. تهی از پول از مغازه خارج شدیم.

برداشت 5 : حدود 15 عابر بانک را رفتیم اما هیچ کدام به ما پول ندادند. پیاده روهای وحشتناک خیابان ولیعصر را که در حدود 6 ماه هست به خاطر مثلا درست کردن افتضاح شده است را رفتیم. عابر بانک هایی هم که پول می داد چند تا انسان شریف 10 بار قصد برادشت را داشتند که به همین خاطر ایستادن و منتظر بودنش نمی ارزید. مجبور شدیم با اون حال من تا چهار راه ولیعصر پیاده برویم.

برداشت 6 : به برادرم پیشنهاد دادم با اتوبوس برویم به انقلاب. من سوار اتوبوس شدم اما فریبرز به این خاطر که ازدحام جمعیت زیاد بود جا ماند و با ماشین بعدی آمد.

برداشت 7 : نزدیک میدان انقلاب بودیم که تازه متوجه شدم اتوبوسی که سوار شدم پولی هست اما من حتی 10 تومان هم فکر ش رو نمی کردم داشته باشم. داشتم از خجالت می مردم. راننده در عقب رو تا وقتی پول نمی دادی نمی زد و من تمام کیفم رو در این شرایط زیر و رو کردم تا بالاخره با کلی پول خورد تونستم 100 تومان جور کنم. از اتوبوس که پیاده شدم نفس راحتی کشیدم. فریبرز زودتر از من رسیده بود و در ایستگاه منتظر ایستاده بود.

برداشت 8 : حالا علاوه بر تب شدید دچار سر درد بدی هم شدم. به تختخوابم میرم و می خوابم. دو ساعت بعد با صدای زنگ خونه از خواب بیدار می شوم و به همه مشکلات شهرم فشکر می کنم.

                                                   این هم از یک روز در شهر ما

- مدام همه مردم در حال درگیری و جر و بحث با هم هستند.

- خیابان به طرز وحشتناکی ترافیک دارد و همه فقط از رانندگی بوق زدن ممتد را یاد گرفتند.

- خودرویی سر چهارراه راه همه را بسته هست و این مسئله باعث گلاویز شدن چند مرد شده است.

- دختر جوانی با سرعت زیاد به دو خانم طعنه می زند و از کنارشون رد میشه. خانم ها شروع به فحش دادن می کنند.

- جوی آب خیابان گرفته است و آب در پیاده رو جاری هست. مردم برای عبور باید به سواره رو بیاییند.

- بیشتر عابر بانک ها خراب هست و مردم مدام همان طور که در صف عابر بانک ایستادند به نظام بانکی بد و بیراه می گویند. 

- پیاده روها پس از این همه مدت هوز خراب هست. خانمی که کفش پاشنه بلند پوشیده برای عبور دچار مشکل شده و راه باریکی برای رفت و آمد را کاملا مسدود کرده و همه غر می زنند.  
l لینک l    یکشنبه هفتم آبان 1385 21:59  میترا خلعتبری  | 

خوب بالاخره این تعطیلات طولانی و عجیب تمام شد. عجیب به این خاطر که ایران در وضعیت معمولی کلی دارای تعطیلات به خاطر مناسبت های مختلف است اما این که به طور ناگهانی هیئت دولت 3 روز رو پشت هم تعطیل می کند خوب مقداری عجیبه دیگه البته همه این مسائل از دولت کریمه و با تفکر ما بر میاد.

خلاصه که من فکر نمی کنم زیاد کسی از این تعطیلات خوشش اومده باشه البته من که در کل از تعطیلی بدم نمی یاد اما باید دید تعطیلی بنا به چه دلیل و در چه شرایطی هست. دیروز رفته بودم بیرون  و جاتون خالی آب میوه می خوردم که آقایی که از تعطیلات ناراضی بود گفت: بابا اقتصاد مملکت شکوفاست که این همه تعطیلی داریم دیگه. راست هم میگه خوب ...... ( بقیه اش به خاطر مسائل امنیتی گفته نمیشه !!!)

خلاصه من که این چند روز فقط خوردم و خوابیدم و هیچ کار مثبتی نکردم و این گونه بود که به معنای واقعی خوردن و خوابیدن پی بردم. حق هم داشتم خوب همه خانواده رفته بودند سفر و خانه در سکوت و فقط خواب بود که بیش از هر چیزی می ارزید.

راستی بالاخره ماه مبارک رمضان هم تمام شد و ما گفتیم زین پس به راحتی در روزنامه وزین اعتمادملی می خوریم و می نوشیم اما گویا اساتید روزنامه به این فکر افتادند که غذا را دیگه سرو نکنند.

این تصمیم من نمی دونم دیگه از کجا آب می خوره بابا آخه ما روزنامه نگاران بیچاره به غذا احتیاج داریم. به هر حال فکر می کنم که روزنامه ما هم به اون دسته از روزنامه هایی که خبرنگاراشون رو دوست ندارند و بهشون نهار نمی دهند پیوسته است. ( این رو این جا مطرح کردم تا شاید تصمیمات جدی برای این مقوله بگیرند. )

از این هم چو بگذریم اساتید دیشب رفتیم بیرون وای که چه بارونی بود. قدم زدن زیر بارون..... وای که چه حالی داد. صدای شرشر بارون و ........ ( بی خیال الان خیلی جو گیر میشم )

در مجموع اساتید امیدوارم که تعطیلات خوش گذدشته باشه. ما که اومدیم روزنامه و از امروز تقریبا استارت کار رو زدیم، شما ها هم بسه دیگه یه مقداری به خودتون بیایید کار کنید.

پی نوشت: این مطالب رو همین طوری برای خالی نبودن عریضه نوشتم. جدی نگیرید.

l لینک l    جمعه پنجم آبان 1385 14:5  میترا خلعتبری  | 

این روزا پس از 3 سال یک بار دیگر دارم کتاب « زندگی، جنگ و دیگر هیچ » اوریانا فالاچی رو می خونم. متن پایین داستان یک سرباز ویتنامی هست. از اونجا که این کتاب هم حکایت جنگ ویتنام رو حکایت می کنه به سرم زد که اینجا بزارمش. کتاب فوق العاده ای هست که در تمام لحظات اون می تونید حس وحشت از جنگ رو حس کنید.

و اما داستان درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه خود بازگردد.

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد , از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه بازگردم  ولی خواهشی از شما دارم. دوستی دارم که میخواهم او را با خود به خانه بیاورم .

پدر و مادر او در پاسخ گفتند: با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.

پسر ادامه داد: ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید. او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده و جایی برای رفتن ندارد و من میخواهم که اجازه بدهید او با ما زندگی کند.

پدرش گفت: پسر عزیزم متاسفم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک میکنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.

پسر گفت: نه من میخواهم که او در منزل ما زندگی کند.

آنها در جواب گفتند: نه فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد شد. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمیدهیم او آرامش زندگی ما را بر هم زند. بهتر است به خانه بیایی و او را فراموش کنی.

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خود کشی هستند.

پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشک قانونی مراجعه کردند.

با دیدن جسد قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.

پسر آنها یک دست و یک پا نداشت ...

l لینک l    پنجشنبه چهارم آبان 1385 2:3  میترا خلعتبری  | 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد.

خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

l لینک l    دوشنبه یکم آبان 1385 18:1  میترا خلعتبری  |