تبليغاتX
فریاد سکوت

فریاد سکوت

دیروز برای ادامه فیلمبرداری کار مستندی که با یکی از کارگردانان خوب در حال تهیه اون هستیم به زندان رجایی شهر رفتم.

تا پیش از این مدام در مورد این زندان و زندانی های آن می شنیدم اما دیروز خودم موفق شدم به داخل زندان بروم و با چند تا از زندانی ها گفت و گو کنم.

حوالی ساعت 9 صبح بود که جلو در بزرگ زندان رجایی شهر رسیدیم. پس از تحویل موبایل ها و البته برگه ای که مجوز ما برای داخل شدن به زندان بود، وارد شدیم.

محوطه زندان بزرگتر از اون چیزی بود که احساس می کردم. می تونم بگم که یک شهر برای خودش محسوب می شه. خلاصه پس از ورود به اون محوطه  دوباره وارد یک اتاق شدیم که میشه گفت این تازه ورود به خود مجموعه زندان بود.

داخل زندان بسیار تمیز و شیک تر از اون چیزی بود که فکر می کردم. درهای کنار هم و البته همگی بسته شده با چند قفل.

نکته جالب این بود که داخل هر دری که باز میشد چندین در دیگه وجود داشت. اتاق های تو در تو و بسیار بزرگ. گویا هیچ کدام از درها به انتهایی نمی رسید.

از قبل با حفاظت اطلاعات زندان برای فیلمبرداری هماهنگ کرده بودیم. به همین خاطر وارد اون اتاق شدیم و از مسوولان زندان خواستیم تا زندانی هایی که قصد گفت و گو با آنها را داشتیم در اختیار ما بگذارند.

اتاقی که برای فیلمبرداری احتیاج داشتیم را با ابتدایی ترین وسایل درست کردیم و زندانی اول وارد اتاق شد.

این زندانی جوان 24 ساله ای بود که به خاطر شرکت در یک  نزاع مرتکب قتل شده بود. علی ازدواج کرده و یک دختر 2 ساله داره. می گفت که خانواده همسرش اون رو پس از این ماجرا از خانواده طرد کردند. پشیمانی رو میشد در چهره علی بسیار خوب دید.

از اونجا که روند فیلم مستندی که ما کار می کنیم در مورد قتل های با چاقو و در کل نگهداری این سلاح سرد توسط جوانان هست بیشتر سوالات من از علی و زندانی های دیگه در مورد همین موضوع  بود. علی پشت دوربین در لحظات آخر می گفت من از همه التماس می کنم که به هیچ وجه در جیبشون چاقو نگذارند.

پس از مصاحبه با علی، جوان 23 ساله دیگر پشت دوربین رفت که اسمش مجید بود. مجید هم در یک عصبانیت آنی از چاقو استفاده کرده و مرتکب قتل شده بود.

مجید هم حرف های زندانی پیش از خودش را تایید می کرد و استفاده از چاقو را اشتباه می دانست.

پی نوشت: بقیه این پست را نمی نویسم چون می دونم که وقتی یک پست طولانی بشه کمتر کسی هست که اون رو بخونه. البته از اونجا که پست بعدی من در مورد مصاحبه با سینا پایمرد ( همون نوجوانی که پای چوبه دار نی زد و بخشیده شد) و فاطمه حقیقت پژوه هست، حتما پیشنهاد می کنم اون رو دنبال کنید.

از سینا و فاطمه حرف های جالبی دارم ...

l لینک l    دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 17:56  میترا خلعتبری  | 

از اینکه خیلی از آدما در برابر اینکه کسی بهشون چیزی نمی گه احساس زرنگی می کنند، دیگه دارم بیزار میشم. آدمایی که سکوت نفر مقابل رو به حساب نفهمیدن اون طرف می گذارند و هر چه دوست دارند پیش میروند و ...

امروز موردی که پیش اومد، برای چندمین بار بود. بد بودن این ماجرا هم به این خاطر هست که کسانی که ازشون توقع نداری، این کارو انجام میدن.

نمی دونم شاید این بار هم اشتباه از من هست. شاید...

l لینک l    جمعه بیست و دوم دی 1385 17:39  میترا خلعتبری  | 

امروز سومین جلسه رسیدگی به پرونده نازنین فاتحی در شعبه 74 دادگاه کیفری استان تهران برگزار شد.

دادگاه قرار بود ساعت 10 و 30 دقیقه صبح برگزار شود اما خوب از آنجا که همیشه مشکلی هست تا محاکمه سر وقت و با نظم شروع نشه، این بار هم دفتر شعبه اشتباه کرده بود و نامه حضور نازنین در دادگاه را برای زندان رجایی شهر فرستاده بود. در حالی که نازنین از مدت ها قبل به زندان اوین منتقل شده بود.

پیش از آغاز محاکمه نزد قاضی قاسم کوه کمره ای که باید بگم در این روزها بسیار با خبرنگاران مهربان شده اند، رفتم. قاضی افتخاری که که یکی از قضات مستشار بودند هم در شعبه حضور داشتند. آقایان قضات نظر داشتند که امروز هر طور که شده نازنین را به دادگاه می آورند تا جلسه محاکمه تشکیل بشود البته از اونجایی که جمعیت زیادی هم برای شرکت در این دادگاه جنجالی آمده بودند، فکر می کنم منطقی ترین راه بود.

با دو تن از خبر نگاران خوب روزنامه های اعتماد و ایران در شعبه ایستاده بودیم و صحبت پیرامون محاکمات قبلی و پیش بینی در مورد حکم جدید بود. نظر قاضی افتخاری بسیار برای من در مورد نازنین جالب بود.

قاضی افتخاری معتقد بود اگر حتی ما نازنین را فاحشه هم در نظر بگیریم اما در آن روز او قصد دفاع از خود و برادرزاده اش رو داشت پس این مسئله می تواند دفاع مشروع باشد و می تواند مشمول تبرئه هم بشود.

به هر حال صحبت ها در مورد نازنین فاتحی تا فعالیت های نازنین افشین جم که در مورد این متهم به قتل چه کارهایی که در حقوق بشر انجام نداده است، پیش رفت.

محاکمه حوالی ظهر برگزار شد و نازنین برای سومین بار پای میز محاکمه رفت. در جلسه محاکمه امروز شادی صدر و محمد مصطفایی وکالت نازنین رو بر عهده داشتند و به حق از او خوب دفاع کردند. حکم نازنین در هفته آینده اعلام خواهد شد. گزارش مفصلی هم من امروز برای روزنامه نوشتم که فردا در روزنامه اعتمادملی چاپ خواهد شد. اما این رو هم بگم این بار دوست دارم وقتی نزد قضات شعبه 74 دادگاه کیفری استان تهران می روم خبر تبرئه شدن نازنین را بشنوم.

به امید این روز...

l لینک l    چهارشنبه بیستم دی 1385 18:59  میترا خلعتبری  | 

پیش نوشت: سومین و به روایتی میشه گفت آخرین جلسه دادگاه طیبه برگزار شد. با وجود اینکه یه حسی بهم میگه خود طیبه قاتل الهه 7 ساله است اما فکر نمی کنم کار قاضی پرونده برای گرفتن آخرین دفاع در این جلسه محاکمه درست بود. به هر حال متن خبر رو که دیروز در روزنامه اعتماد ملی چاپ شد رو اینجا میزارم. ببینید نظر شما چی هست.

و اما خبر ...

 

علي‌رغم مطرح شدن تقاضاي وكلاي متهم براي حضور اعضاي كميسيون پزشكي قانوني در دادگاه

طيبه براي بار آخر از خود دفاع كرد

آخرين دفاع نامادري‌اي كه متهم است، كودك 7 ساله همسرش را به قتل رسانده است در سومين جلسه رسيدگي به اين پرونده مطرح شد.

نامادري جوان كه طيبه نام دارد، روز گذشته در سومين جلسه محاكمه همانند دو جلسه ديگر منكر اتهام خود شد و قتل الهه 7 ساله را نپذيرفت.

سومين جلسه محاكمه ديروز در حالي برگزار شد كه در اين نشست دو تن از شاهدان ماجرا به شهادت درباره آنچه ديده بودند، پرداختند.

تقاضاي پدر و مادر اصلي الهه 7 ساله براي بار ديگر مبني بر قصاص طيبه مطرح شد و وكلاي متهم نيز دو تقاضا را در دادگاه مطرح كردند.

سومين جلسه برگزار شد

پيش از اين طيبه در 7 آبان‌ماه سال 83 محاكمه و از سوي قضات شعبه 74 دادگاه كيفري استان تهران به قصاص محكوم شده بود اما با فرستاده شدن حكم به ديوان‌عالي كشور، قضات بر تحقيقات پرونده نقايصي را ايراد و حكم را تاييد نكردند.

به اين ترتيب طيبه در تاريخ 12 بهمن‌ماه سال گذشته براي بار دوم پاي ميز محاكمه رفت.

براي متهم جوان پرونده كه در آن جلسه نيز اتهام قتل را نپذيرفته بود، از سوي اولياي دم كودك 7 ساله تقاضاي قصاص شد اما از سوي ديگر با مطرح شدن تقاضاي وكلاي متهم مبني بر استعلام از پزشكي‌قانوني و احضار شاهدان پرونده جلسه تجديد شد.

ديروز سومين جلسه برگزار و با وجود تقاضاي دوباره وكلاي متهم مبني بر حضور اعضاي كميسيون پزشكي در دادگاه، آخرين دفاع متهم اخذ و قضات شعبه 74 دادگاه كيفري استان تهران براي صدور حكم وارد شور شدند.

جسد كودك 7 ساله در جنگل لويزان كشف شد

سوم اسفندماه سال 82 پدر دختر 7 ساله‌اي به نام الهه موضوع ناپديد شدن مشكوك فرزندش را به كلانتري 192 اعلام كرد و مدعي شد دخترش را از داخل حياط مدرسه ربوده‌اند. تحقيقات اوليه در يگان انتظامي زير نظر داديار شعبه 3 دادسراي جنايي آغاز شد اما در حالي كه جست‌وجوها براي يافتن اين دختر بي‌نتيجه مانده بود ساعت 7:35 دقيقه روز 9 اسفند سال 82 جسد الهه در جنگل لويزان كشف شد. جسد كودك 7 ساله به پزشكي‌قانوني منتقل شد و پس از كالبدشكافي جسد، علت اصلي مرگ خفگي در اثر ورود جسم خارجي به مجاري تنفسي اعلام شد.

از سوي ديگر چند روز از كشف جسد، رضا (پدر الهه) با مراجعه به دادسراي جنايي تهران اعلام كرده بود كه به همسر صيغه‌اي‌اش به نام طيبه مظنون است و چند روز پيش از اينكه جسد كشف شود، طيبه اعلام كرده بود كه الهه را زنده‌به‌گور كرده است اما از محل اين حادثه حرفي نزده بود. به اين ترتيب وقتي كه ماموران جسد الهه 7 ساله را كشف كردند و نظريه پزشكي‌قانوني را در رابطه با علت مرگ الهه بررسي كردند، متوجه شدند اظهارات طيبه عين واقع بوده است، با كشف جسد الهه 7 ساله، طيبه بازداشت شد و در حالي كه پيش از اين به قتل اعتراف كرده بود، منكر اتهام شد و گفت: <من قتل را انجام نداده‌ام.>

سرايدار مدرسه الهه: طيبه بچه را برد

در جلسه محاكمه ديروز كه با حضور 5 قاضي شعبه 71 دادگاه كيفري استان تهران برگزار شد، رضوانفر نماينده دادستان با اعلام اينكه اين جلسه براي مطرح شدن اظهارات شاهدان ماجراست، گفت: پيش از اين تقاضاي اولياي‌دم مطرح نشده است. به اين ترتيب يكي از 5 شاهدي كه براي جلسه ديروز به دادگاه احضار شده بودند در جايگاه قرار گرفت و گفت: من سرايدار مدرسه الهه هستم. در آن روز من طيبه را ديدم كه به مدرسه آمد و الهه 7 ساله را با خود برد. وقتي مانع او شدم گفت، قصد دارد براي او تغذيه تهيه كند. من هم مخالفتي نكردم. از او خواستم سريع بچه را به مدرسه بازگرداند.

طيبه پيش از آن روز به مدرسه آمده بود و او را دقيقاً مي‌شناختم. آن روز چادر به سر داشت. چادر و مقنعه مشكي و شلوار جين آبي‌رنگ به تن كرده بود. بچه را از مدرسه خارج كرد اما ديگر الهه بازنگشت.

قاضي كوه‌كمره‌اي: مگر اولياي‌دانش‌آموزان پس از ورود بچه‌ها به مدرسه حق دوباره خارج كردن آنها را دارند؟

سرايدار مدرسه: آن زمان مديران مدرسه زياد اين مساله را سخت نمي‌گرفتند اما در حال حاضر براي خروج بچه‌ها برگه خروج مي‌دهند.

قاضي افتخاري: شما ورود و خروج اين زن را ديديد؟

سرايدار مدرسه: من ورود اين زن را نديدم اما وقتي دست الهه را گرفته و او را از مدرسه مي‌برد، او را ديدم.

وكيل متهم: سرايدار مدرسه از ابتداي مطرح شدن پرونده به سه طريق اظهارات متفاوتي را مطرح كرده است. يك مرتبه گفته است مادر الهه، او را برد. يك مرتبه ديگر گفته است كه نامادري‌اش بود. يك مرتبه ديگر هم گفته است زني الهه را برده است. اين تناقضات چه دليلي دارد؟

سرايدار مدرسه: نه، من از ابتداي پرونده گفتم اين زن الهه را برد، الان هم مي‌گويم.

طيبه بازهم قتل را انكار كرد

در ادامه جلسه محاكمه مادر يكي از همشاگردي‌هاي الهه به عنوان شاهد دوم ماجرا به جايگاه رفت و با سوگند به اينكه هرچه مي‌گويد با واقعيت مطابقت دارد، گفت: آن روز من و چند تن از مادران ديگر جلوي در مدرسه ايستاده و مشغول صحبت بوديم كه متوجه رفتارهاي مشكوك طيبه شدم. او مقابل ما مدام سعي در مخفي كردن خود پشت تير چراغ برق و اتومبيل‌ها را داشت. يك لحظه متوجه او شدم كه وارد مدرسه شد. من به خاطر كارهاي مشكوكش نگران شدم. نزد سرايدار مدرسه رفتم و به او موضوع را گفتم اما سرايدار گفت كه مادر يكي از دانش‌آموزان است و مورد خاصي نيست.

من با اين حال راضي نشدم و نزد مدير مدرسه رفتم كه به او هم موضوع را اطلاع دادم. آنها متوجه غيبت الهه شدند و با پدرش تماس گرفتند.

پس از مطرح شدن شهادت شاهد دوم، از آنجا كه بقيه شاهدان در جلسه محاكمه حاضر بودند، متهم به قتل پاي ميز محاكمه رفت و اين‌بار نيز منكر قتل شد.

طيبه اظهارات شهود ماجرا را نيز رد كرد و گفت: <اظهارات شاهدان را قبول ندارم. من كسي را نكشته‌ام.>

قاضي رحيمي:‌ چه مدت پيش از اين حادثه شما از همسرتان جدا شده بوديد؟

طيبه:‌ حدود سه ماه...

قاضي رحيمي:‌ با اين وجود چه دليلي داشت كه بازهم براي بردن و آوردن الهه به مدرسه مي‌رفتيد؟

طيبه:‌ من به پدر الهه و خود كودك 7 ساله وابستگي داشتم. اين در حالي بود كه مشغله كاري پدر الهه بسيار زياد بود. به همين خاطر خيلي مواقع من وظيفه بردن و آوردن او از مدرسه را به عهده داشتم.

پدر و مادر الهه تقاضاي قصاص كردند

در ادامه جلسه محاكمه كه پس از تنفس 10 دقيقه‌اي برگزار شد، قاضي قاسم كوه‌كمره‌اي از اولياي‌دم خواست براي بار ديگر تقاضايشان را در اين جلسه نيز مطرح كنند.

رضا، پدر الهه 7 ساله با مطرح كردن تقاضاي قصاص براي همسر سابق خود گفت: اگر الهه زنده بود، الان 10 سال سن داشت. من مي‌خواهم هرچه سريع‌تر طيبه قصاص شود. الان سه سال است كه ما درگير اين پرونده هستيم. طيبه تنها فرزند مرا نكشت بلكه همه خانواده مرا دچار ناراحتي و مشكل كرد. اعضاي خانواده من قرص مصرف مي‌كنند. خودم نيز بارها نزد مشاور رفتم. هيچ چيز در اين پرونده مبهم نيست. من مطمئنم كه طيبه بچه‌ام را كشته است. اظهارات پدر الهه 7 ساله در حالي بود كه وي در جلسه اول محاكمه از بدرفتاري طيبه با دختر 7 ساله‌اش گفته بود: <طيبه مدام بچه مرا در اتاق حبس مي‌كرد. بارها گفته بود كه پدر و مادرش عنوان مي‌كنند كه او بسيار جوان است و ممكن است موقعيت‌هاي بهتري داشته باشد. از سوي ديگر بارها همسر اولم نيز مدعي شده بود كه براي آنها ايجاد مزاحمت كرده است.>

همچنين مادر اصلي الهه 7 ساله ديروز براي طيبه تقاضاي قصاص كرد و در ادامه رئيس شعبه 74 دادگاه كيفري استان تهران طيبه را براي اخذ آخرين دفاع فراخواند. طيبه اين بار نيز اتهام خود را نپذيرفت و دفاع آ‌خر را به يكي از وكلايش سپرد.

تقاضاي حضور اعضاي كميسيون پزشكي قانوني در دادگاه

طاهري يكي از وكلاي طيبه روز گذشته در دفاع از موكلش گفت: <از دادگاه تقاضاي احضار او و ديگر شاهدان اين ماجرا و اعضاي كميسيون پزشكي قانوني را دارم.> ‌

طاهري دو شاهد ديگر اين ماجرا را اينگونه معرفي كرد: <يكي از شاهدان گروهباني است كه در موقع كشف جسد در بالاي سر الهه حضور داشت و توضيحات كامل و جامعي را مطرح كرده است.

ديگري زني به نام شهناز خيري، مادر يكي از دانش‌آموزان است كه اظهاراتي مغاير آنچه اين دو شاهد مي‌گويند را مطرح كرده است. ‌

طاهري در ادامه از گزارش‌هاي مبهم پزشكي قانوني ياد كرد و گفت: پزشكان قانوني تا به حال دو بار روي اين پرونده نظر دادند كه هر بار مسائل گنگ‌تر از پيش مطرح شده است به همين خاطر تقاضاي احضار اعضاي كميسيون پزشكي قانوني را دارم تا در جلسه دادگاه شفاها به سوالات پاسخ دهند. ‌

به اين ترتيب از آنجا كه بايد اين مسائل حل شود تقاضا مي‌كنم آخرين دفاع از متهم آغاز نشود و جلسه‌اي ديگر براي اين مساله در نظر گرفته شود. ‌

مطرح شدن اظهارات طاهري وكيل‌مدافع در حالي بود كه رئيس شعبه 74 دادگاه كيفري استان تهران اعلام كرد: پس از شور با قضات ديگر شعبه به اين نتيجه رسيديم كه آخرين دفاع متهم در اين روز گرفته شود. بنابراين براي صدور حكم وارد شور خواهيم شد. ‌

با پايان يافتن اظهارات قاسم كوه‌كمره‌اي، 4 قاضي مستشار رحيمي، افتخاري، باقري و تردست ختم جلسه دادگاه را اعلام كردند و براي صدور حكم وارد شور شوند.

l لینک l    جمعه پانزدهم دی 1385 15:0  میترا خلعتبری  | 

دلم یه خونه می خواد. یه خونه که بالای یه کوه باشه. یه کوهی که وقتی غروب میشه دور تا دورش رو مه بگیره. اون قدر که وقتی روی ایوون اون خونه میشینی نتونی واضح همه چیز رو ببینی. یه خونه کاه گلی. از همون خونه هایی که تو شهر پدریم فقط دیدم. از همون خونه هایی که همیشه میشه صدای قل قل سماورش رو بشنوی.

 

دلم یه جای آروم و خلوت می خواد. یه جاده. یه جاده که دو طرفش درختای بلند باشه. مهم نیست درختاش پاییزی باشن یا سبزه سبزه. مهم اینه که درخت باشه. بوی سبزی و تازگی بده. یه جاده ای که هی به چپ و راست خم بشه تا نتونی ببینی انتهاش به کجا می رسه.

 

دلم یه چشمه می خواد. یه چشمه زلال آب. یه چشمه که از وسطش یه پل چوبی قدیمی رد بشه تا وقتی از روش رد میشی دلت یهو بریزه پایین که وای نکنه بیافتم توی رودخونه.

 

دلم یه جنگل سبز می خواد. همون جنگلی که وقتی واردش میشی هیچی به جز رنگ سبز نمی بینی. همون جنگلی که بوی خاکش می برت تا اون دنیا.

 

دلم یه پیرزن مهربون می خواد. یه پیرزن شمالی که وقتی از کنارت رد میشه و بهت لبخند می زنه و چین و چروک صورتش رو می بینی، دلت می خواد ساعت ها پیشش بشینی و به درد و دل هاش که به زبان گیلکی صحبت می کنه گوش کنی.

 

دلم یه گیله مرد می خواد. یه پیرمرد مهربون. از همونایی که تا غروب میشه وضو می گیرن و برای نماز آروم آروم با دستایی که پشتشون قلاب شده میرن سوی مسجد محل.

 

دلم یه دریا می خواد. یه دریای آبی. یه دریای آبیه آبی. یه دریا با یه ساحل ماسه ای. با یه عالمه صدف دریایی و سنگ های خوشگل.

 

دلم یه برنجزار می خواد. با بوی بی نهایت برنج. با شالیکاراش. با اون پاهاشون که تا زانو توی گل هست و می شین دم غروب و نون تازه با چای شیرین می خورن.

 

دلم یه بزم شبونه می خواد. از همون بزم هایی که توش یه سازی هست و یه صدای خوشی. از همون بزم های شبانه که همیشه صحبت ها سر مهربونیه و آدمای خوب.

 

دلم آدمای خوب می خواد. آدمایی که همیشه مهربونن. آدمایی که بی ریا هستن.

 

آره دلم آدم بی ریا می خواد، شایدم می خواست...

 

پی نوشت: عکس شهسوار است

l لینک l    چهارشنبه سیزدهم دی 1385 17:56  میترا خلعتبری  | 

امروز سومین روز تعطیلی و به روایتی آخرین روز تعطیلات برای من و روزنامه نگاران دیگه هست. روز اولی که تعطیلات سه روزه شروع شد، تقریبا کسل و بی حوصله نه اخبار رو دنبال می کردم و نه توجه خاصی به چیز دیگه ای داشتم اما در همین چند روز کلی اتفاق مهم افتاد که دلم نیومد در موردش ننویسم.

اول از همه مرگ ناگهانی کریمی راد، وزیر دادگستری بود. کریمی راد را تقریبا خوب می شناختم. در هفته قوه قضاییه حدود دو سال پیش که شرق بودن و به جای یکی از همکارانم این حوزه رو پوشش میدادم به برنامه اش رفته بودم و چند مرتبه هم به خاطر پیگیری خبر تلفنی با کریمی راد تماس گرفته بودم. زمانی که فقط سخنگو بود حقیقتا خوب ماجراها رو پیگیری می کرد. یادم هست زمانی که در روزنامه شرق بودم حتی بعد از پیگیری خبر خودش با روزنامه تماس می گرفت. خوب این پیگیر بودن اون هم از یه مسوول دولتی از اونجا که کمتر پیش میاد جای تعجب داشت. به هر حال جدا از اینکه وقتی کریمی راد وزیر شد و بسته تر از قبل جواب می داد، من تقریبا به عنوان یه مسوول پاسخگو قبولش داشتم. حداقل در زمانی که تنها سخنگو بود. به هر حال خبر تصادف کریمی راد خیلی شوکه ام کرد. خبر رو اول از علی حمزه ئی که یکی از خبرنگاران خوب قضایی هست، شنیدم و بعدش هم که سایت های خبری اون رو اعلام کردند.

این از عکس های تصادف

این هم از عکس های تشییع جنازه کریمی راد مرحوم

دومین مطلب در مورد صدام حسین بود. صدام رو هم بالاخره اعدام کردند. عکس های اعدام رو من در وبلاگ آیدین فرنگی عزیز دیدم. تقریبا از صبح که داشتم کانال های خبری دنیا مثل بی بی سی، سی ان ان، فاکس نیوز و ... را می دیدم خبر مهم همه دنیا فعلا اعدام صدام هست. البته من که فکر نمی کنم با اعدام صدام اوضاع آروم بشه. حداقل این هست که تازه سر و صدای خیلی از کسانی که مدافع صدام حسین بودند بیشتر در میاد و این تازه اول ماجرا است.

سومین مطلب در مورد بازداشت دو تن  از روزنامه نگاران خوب هست.

میثم زمان آبادی مدیرعامل و سردبیرخبرگزاری ایرانیوز و محمد زمرديان سردبير سياسي ايرانيوز به علت انتشار  یک خبر در گروه سیاسی این خبرگزاری بازداشت شدند.

این خبر مربوط به حضور رییس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در مراسم رقص و آواز است. گویا خبرگزاری ایرانیوز عکسی که از زن رقاص در برابر وی گرفته شده را در سایت درج کرده بود و مطلبی را هم در مورد دولت نهم و یادآوری برخی نکات نوشته بود.  

چهارمین موضوع هم در مورد علی اکبری همون مدعی دروغین انرژی درمانی بود که حتما فردا گزارش مفصلش رو در روزنامه می نویسم و اونجا می تونید بخونید. چون مطالب و نکته های جالب دیگری هم در مورد این آقا کشف کردم که دلم نمی یاد آلان اینجا بگم.

l لینک l    شنبه نهم دی 1385 17:28  میترا خلعتبری  | 

مثل اینکه هر چقدر من تلاش کردم این بازی یلدا را ننویسم، نشد. چند تن از دوستان خیلی خوبم مثل سولماز شریف ، رامین سلطانی و رضا ولی زاده و ... مرا به بازی اعتراف دعوت کردند. اوایل حس خوبی نسبت به این بازی نداشتم اما با خواندن وبلاگ رضای عزیز من هم تصمیم گرفتم با بازی وبلاگ نویس ها راهی بشم. خوب این هم از 5 اعتراف شخصی من:

1. تا قبل از اینکه حادثه نویس بشم هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی صفحه حوادث روزنامه ها رو نمی خوندم اما پس از اینکه وارد کار حادثه نویسی شدم به قدری نکته های جالب دیدم که حالا به هیچ وجه دوست ندارم در سرویس دیگری کار کنم و بنویسم.

2. بزرگترین آروزی زندگیم این هست که از چند سال دیگه بتونم جهانگردیم رو آغاز کنم و خیلی جاها رو ببینم.

3. آدم خجالتی نیستم اما از زیاد حرف زدن هم خوشم نمی یاد به همین خاطر خیلی موقع ها ترجیح میدم سکوت کنم تا انرژی برای حرف زدن خرج کنم.

4. وقتی کلاس اول دبیرستان بودم همیشه دبیر شیمی کلاسمون رو به شکل یه مرغ سوخاری میدیدم. چون کلاس ما درست در ساعت یک ظهر تشکیل میشد و من گرسنه بودم. جالب هم اینجاست الان که مرغ سوخاری می خورم ناخودآگاه یاد همون دبیر می کنم.

5. به شدت به شهر پدری ام که شهسوار هست علاقه دارم و هیچ جاده ای رو در زندگیم به اندازه جاده چالوس دوست ندارم. 

من هم بنا به قوانین بازی الناز انصاری و مریم جمشیدی و احمد جلالی فراهانی و امیر موسی کاظمی و  طاهره بیگدلی را دعوت می کنم.

l لینک l    جمعه هشتم دی 1385 14:10  میترا خلعتبری  | 

هیچ وقت انقدر در بی خبری از اعضای خانواده ام نبودم.

مامان برای مراسم ختم یکی از بستگان به شهر پدری خود رفته و بهش دسترسی ندارم.

بابا مثل همیشه به خاطر شرایط کاری شمال هست اما ازشون بی خبرم. با برادر بزرگم که سال هاست تنها تلفنی ارتباط داریم ( به خاطر نبودنش در داخل کشور) مدت هاست بی خبرم.

مهرداد عزیزم به سربازی رفته و هیچ راهی برای جویا شدن از احوالش ندارم.

برادر کوچکم سرما خورده و به خاطر شرایط کاری خودم که معمولا تا دیر وقت بیرونم موفق به دیدنش نمیشم چون وقتی به خونه میرسم خوابیده.

نمی دونم چرا این قدر این بار همه از هم به این شکل دور افتادیم. هر چند کمتر موقعیت پیش میاد که همگی دور هم جمع بشویم ( وای که چقدر روزهای با هم بودن همه اعضای خانواده را دوست دارم ) اما این بار نمی دونم چرا این همه دلتنگ همه هستم.

پی نوشت: شاید به این دلیل که این روزها مدام آهنگ های قدیمی متعلق به اوایل دهه ۷۰ راگوش میدم بیشتر به یاد جمع های خانوادگی هستم.  

l لینک l    سه شنبه پنجم دی 1385 16:13  میترا خلعتبری  |