تبليغاتX
فریاد سکوت

فریاد سکوت

پس ببين يادت بمونه كسي از اينام ندونه

زنده بوديم اگه فردا وعده ما لب دريا

l لینک l    دوشنبه سی ام بهمن 1385 16:43  میترا خلعتبری  | 

قصه درد من گذشته از تعريف كردن. گذشته از اينكه بخواهي براي اون راه حلي پيدا كني. حالا اينجا، تنها كساني كه هستند و مي فهمند من و امثال من چه مي گويند روزها خوابيدن و شب ها بيدار مي شوند. چون مي دونند كه اون موقع من خوابم. اما اين بار به بيراهه رفتن چون من حتي براي جواب سوال هام اون موقعه هم بيدارم. روزي هزار بار وقتي راه بري و به خودت فحش بدي كه نبايد اينجا به دنيا مي اومدي. نبايد حرف مي زدي. نبايد مي شنيدي. نبايد نبايد نبايد . . .

اون موقع هست كه نه از خودت بلكه از آب و خاك اينجا هم بدت مي ياد. آب و خاكي كه نمي توني ببيني در موردش هيچ كس بد بگه حالا برت ميشه اخ. روزي هزار تا فحش ركيك به همين مرز و بوم ميدي كه بودنت يا نبودنت رو براي همه يكسان كرده پس ديگه حرفي نمي مونه. . .

آسمون دنيايي كه داري تاريكه تاريكه. نه اسمي ازت مونده و نه نشوني. اصلا نام و نشون مي خواي چي كار. مگه همين تو نبودي كه از عالم و آدم بدت مي اومد.

وقتي حرف زدي تا چند دقيقه راحتي كه بالاخره گفتم و از شر سنگينيش راحت شدم اما بعد از چند دقيقه هست كه دوباره بمباران ميشي از هزار تا حرف نگفته ديگر. . .  

اينا معني نداره. هيچي معني نداره. مدت هاست همه چيز معني واقعي خودش رو از دست داده. از همون موقعي كه ياد گرفتيم راحت دروغ بگيم و راحت كتمان كنيم. از همون زماني كه وقتي حرفي شنيدم بهمون بر خورد و اخممون رو كرديم در هم و باز هم حرف شنيديم. از همون موقعي كه هيچ كس نبود كه بتوني بگي اينا يعني چي. هيچ كس جواب سوالات رو ندونست. از موقعي كه از خودت شاكي بودي و نخواستي حتي بدوني چرا ولي باز هم بعدش دنبال اين بود كه دليل براش پيدا كني. . .

دليلي وجود نداره. كدوم چيزي كه داره اينجا اتفاق مي افته دليل قانع كننده داشت كه حالا اين مسائل بخواد داشته باشه. هزار بار تو اين روزا به مملكتي كه در اون به دنيا اومدم فحش ميدم. گله نيست يه روزي به امثال خودم مي خنديدم و از شون دلگير مي شدم چرا به آب و خاك  توهين مي كنند اما حالا هر روز مي گم اي كاش نبودم و نمي ديدم.

همين...

l لینک l    یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 21:19  میترا خلعتبری  | 

خداي خوب ما ديگه

حالا اون خدا نيست

كه مرهم ترحمش

واسه درد ما نيست

هر چي ميگي خدا خدا

جوابتو نمي ده

نامهربون خدا كسي

تو هيچ زمون نديده

خدايي هم رسمي داره

اين كه رسمش نمي شه

كه دشمنامون باشه سنگ

ماها به مثل شيشه

خدا خدا درياي رحمتت كو

خدا خدا رحم و مروتت كو

l لینک l    چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 14:3  میترا خلعتبری  | 

دوستم خودش رو كشت ديگه لازم نيست دنبال مقصر بگرديم.

ساعت از 12 گذشته بود كه متوجه اين ماجرا شدم. مريم براي هميشه در شهرستان رشت ساكت موند مثل همه اون زماني كه خيانت شوهرش رو ديد و سكوت كرد.

l لینک l    چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 1:57  میترا خلعتبری 

يكي از دوستانم متوجه رابطه پنهاني همسرش با يكي از بهترين دوستانش شده و هر روز سوال مي كنه  كه خطا از دوستش هست يا همسرش؟

واقعا خطا از كيست؟

l لینک l    دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 16:18  میترا خلعتبری 

پس از سال ها غروب چهارشنبه جلو در زندان اوين رفتم. اين بار رفتنم براي آزادي نازنين فاتحي بود. نازنين پس از 3 سال از زندان آزاد شد.

حوالي ظهر ديروز بود كه به محمد مصطفايي وكيل مدافع نازنين تلفن كردم تا از وضعيت دختر 19 ساله مطلع بشم. آقاي مصطفايي هم گفتند كه نامه آزادي نازنين را گرفته و نازنين غروب آزاد خواهد شد.

در نهايت غروب ديروز همراه آقاي توحيدي به جلو در بازداشتگاه اوين رفتيم. چند دقيقه اي نگذشته بود كه سربازي از جلو در با صداي بلند گفت: هر كسي زنداني زن دارد، جلو بيايد.

اولين كساني كه جلو رفتند و نازنين رو پس از سه سال كه آزاد شده بود در آغوش گرفتند دو تا از خواهراش بودند. بعد هم كه پدر و مادر و برادرش و بقيه افردي كه به استقبال نازنين آمده بودند.

نازنين وقتي پاش رو از زندان بيرون گذاشت شروع به گريه كرد. مي گفت باورش نمي شه كه از زندان بالاخره آزاد شده.

خيلي از افرادي كه اومده بودند مشغول فيلمبرداري و عكس گرفتن از نازنين بودند. نازنين مي گفت از اين به بعد مي خوام درسم رو بخونم و ادامه تحصيل بدم. مي خوام كنار خانواده ام باشم. از اونها سه سال دور بودم.

لحظات بسيار زيبايي بود. نازنين رو بارها و بارها در جلسات محاكمه اش ديده بودم اما افسرده و ناراحت. لبخندي رو كه  ديروز روي لبش داشت رو هيچ وقت فراموش نمي كنم. وقتي با تمام وجودش مادرش رو بغل مي كرد و اون رو مي بوسيد.

l لینک l    پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 19:3  میترا خلعتبری  | 

 

این بی حوصلگی همیشگی

اینکه نتونی هیچ جا آرامش داشته باشی

اینکه مدام در فکر این باشی که باید یه کار جدید انجام بدی، باید دست به کار بشی اما حتی حوصله فعالیت کردن هم نداشته باشی

اینکه بدونی روزهات شبیه هم شدند

اینکه بدونی داری وقتت رو به روزمرگی همیشگی تلف می کنی

اینکه همیشه تا وقتی همه چیز رو به راه هست ته دلت بلرزه و نتونی حتی برای لحظه ای با آرامش فکر نکنی

اینکه تمام روزت به فکر کردن بگذره اما آخرش بدونی که همه اینها بی نتیجه هست

اینا یعنی چی؟

l لینک l    سه شنبه دهم بهمن 1385 17:20  میترا خلعتبری  | 

در مورد جزييات همايش سالگرد روزنامه اعتمادملي كه پنجشنبه شب گذشته برگزار شد، چيزي نمي نويسم چون عزيزان در روزنا به خوبي شرح همايش رو نوشتند كه مي تونيد اینجا بخونيد.

فقط مي خواستم در اينجا از لطف استاد نعمت احمدي به خاطر اون شب بسيار تشكر كنم. همچنين از محمد تورنگ عزيز، كامبيز نوروزي، سرهنگ عطايي و همه عزيزان ديگري كه ليستشان در مطلبي كه در روزنا هست و لطف كردن دعوت ما را پذيرفتند.

عکس های اولين سالگرد انتشار روزنامه‌ اعتماد ملي

عکس های اولين سالگرد انتشار روزنامه‌ اعتماد ملي

عکس های اولين سالگرد انتشار روزنامه‌ اعتماد ملي

این هم از مطلبی که آقای ابطحی در مورد ما نوشتند. حالا بماند که بسیار نسبت به بچه های اعتمادملی کم لطفی فرمودند.

و مطلب بسیار خوب و پر نکته  اکبر منتجبی از خبرنگاران سیاسی

l لینک l    شنبه هفتم بهمن 1385 0:50  میترا خلعتبری  | 

عزيز جمعه هاي عشق و آزادي

كلاغ پر بازي با تو عالمي داره

پي نوشت: اين جمعه هم گذشت ...

l لینک l    جمعه ششم بهمن 1385 23:55  میترا خلعتبری 

پيش نوشت: در پست قبلي قول داده بودم در مورد اون روزي كه در زندان رجايي شهر با فاطمه حقيقت پژوه كاملا به صورت تصادفي ملاقات كردم، بنويسم.

فاطمه با چادر مخصوص زندان كه خيلي ها اين چادر رو مي شناسند چون گل هاي خاص و رنگ خاصي داره، روزي كه به زندان رجايي شهر رفته بودم وارد اتاق حفاظت شد. اول او را نشناختم اما لحن صحبت و چهره بسيار آشنايي داشت. وقتي خودش رو معرفي كرد و با اون تن صداي خاصش گفت: من فاطمه هستم، فاطمه حقيقت پژوه. براي يه لحظه نمي تونستم باور كنم كه اون رو دارم از نزديك مي بينم. از فاطمه به واسطه قتل خاصي كه انجام داده بود، تصور خاصي داشتم به همين خاطر هم خيلي دوست داشتم هميشه اون رو ببينم.

فاطمه لحن خاصي در صحبت كردنش داشت. با آرامش خاصي حرف مي زد كه گويا آرامش رو به هر كسي مي تونست منتقل كنه. هر چند ثانيه يك بار تو اون چند دقيقه قتلي كه فاطمه مرتكب اون شده بود را مرور مي كردم و يه نگاهي به فاطمه مي انداختم. به اين كه اون چطور تونسته هفت سال رو در زندان بمونه فقط به اين خاطر كه مي خواسته از دخترش دفاع كنه. نمي خواسته شاهد تجاوز كردن همسر دومش به دخترش باشه. 

فاطمه در مورد چگونگي روز حادثه صحبت كرد. از اينكه از همسرش در اون روز خواسته كه اين كارو انجام نده. ازش خواهش كرده. از اينكه همسرش قبول كرده و بهش قول داده كه با دخترش كاري نداشته باشه اما پس از به خواب رفتن اون باز هم سراغ دختر بي گناه اون رفته و قصد آزار و اذيت اون رو داشته و اين بار فاطمه نتونسته جلو خشمش رو بگيره و   باهاش درگير شده. فاطمه مي گفت قصد كشتن همسرش رو نداشته. روسري سر خودش بود كه همسرش وقتي با اون درگير ميشه روسري را باز مي كنه. فاطمه مي گفت نمي دونه روسري چطور به دور گردن همسرش پيچيده و اون از سر عصبانيت اون رو كشيده كه منجر به قتل همسرش شده.

فاطمه از شب حادثه مي گفت و گريه مي كرد. پس از تمام شدن صحبت هاش در مورد سحرگاه روز اعدامي كه حكم لغو شد ازش سوال پرسيدم. اون روز رو هم با حس خاصي تعريف مي كرد. فاطمه مي گفت: اون روز وقتي من رو براي اجراي حكم مي بردند، مسوولاني كه از زندان با من امده بودند مدام دعا مي خواندند و دور سر من فوت مي كردند. مي گفتند برو پاي چوبه دار، نترس. ما مي دونيم حكم تو اجرا نمي شه. خودم حس خاصي داشتم. بالاخره نوبت من شد. پيش از خودم صحنه اعدام دو نفر ديگه رو ديده بودم. براي من كار تمام شده بود. بالاي چهار پايه رفتم. مسوول اجراي حكم مي خواست حكم رو اجرا كنه كه دو مرد نزد او آمدند و گفتند حكم بايد متوقف شود. رييس قوه قضاييه دستور داده بود جلو حكم مرا بگيرند. وقتي مرا پايين آوردند ديگه چيزي نمي فهميدم. وقتي به زندان بازگشتم تا 24 ساعت كامل خوابيدم. وقتي پس از اون اون بيدار شدم تمام موهاي بدن و سرم ريخته بود. ابرو نداشتم. همه مژه هايم ريخته بود.

فاطمه وقتي به اينجاي گفته هاش رسيده بود صورتش پر از اشك بود. من روي دو زانو جلو پاي او نشسته بودم و به حرفاش گوش مي دادم. نمي دونستم چي بگم. اين براي چندمين بار بود كه حس تا دم مرگ رفتن رو از كسي مي شنيدم اما فاطمه حتي تعريف كردنش هم با بقيه فرق مي كرد.  

از فاطمه در نهايت پرسيدم كه دختراش مرتب به ملاقاتش مي آيند كه اون هم با افتخار كامل نسبت به دختراش جواب داد: خيلي مواقع شده كه ماه ها خواهر،  برادرهايم يا حتي پدر و مادرم را نديدم و به ملاقاتم نيامدند اما دو دخترم هميشه و هر هفته نزد من مي آيند. دو دخترم را هفته اي نيست كه نبينم.

فاطمه پس از مصاحبه به بند نسوان برگردانده شد و من تمام طول مسيري كه از كرج به تهران مي امديم، در فكر هفت سال در زندان بودن او بودم. هفت سال حبس كشيدن و يك بار تا پاي چوبه دار رفتن براي دفاع از خانواده اش ...

l لینک l    دوشنبه دوم بهمن 1385 0:36  میترا خلعتبری  |