اين آخرين تلاشمه واسه بدست آوردنت . . .
سوار بر اتومبیلی که راننده غریبه ای آن را هدایت می کرد، در جاده ای که سراسر مه گرفته بود، میرفتم.
راننده پیرمردی بود که نه کلامی می گفت و نه روی خوشی به من نشان می داد. چهره بی تفاوتی نسبت به همه زیبایی های جاده داشت. من هم نسبت به همه چیز بی تفاوت بودم. تنها چشم به انتهای جاده بی انتها دوخته و در طوفان فکری خود غوطه ور بودم.
لحظه ای که به خود آمدم اتومبیل بد حرکت می کرد. راننده پیر بدون هیچ حرفی آن را به کنار جاده مه آلود هدایت کرد و پیاده شد.
یکی از چرخ های عقب پنچر شده بود. باز هم پیرمرد خم به ابرو نیاورد و با همان آهستگی طول مسیر مشغول تعویض چرخ اتومبیل شد.
من هم پیاده شدم. چند قدمی از پیرمرد دورتر درست در وسط جاده، روی خط ممتدی که به دوردستی ناشناس می رفت، ایستادم.
به عقب نگاه کردم. از جایی که می آمدم کسی مرا بدرقه نکرده بود. آهی کشیدم و به جلو خیره شدم. در انتهای جاده هم کسی منتظرم نبود اما من باز هم التهاب رفتن داشتم.
من التهاب رفتن دارم . . .

در پست قبلی نوشتم که قرار هست با دوستان به کرمان برم و از این گفتم که به خاطر خیلی از مسائل علاقه ای به رفتن نداشتم. خلاصه همه این ها رو گفتم که حالا بگم در یک تصمیم دقیقه نودی به همدان و کرمانشاه رفتم.
سفر همدان چیز خاصی نداشت چون فقط یک روز در آنجا ماندم و با توجه به اینکه یک مرتبه دیگر هم به این شهر زیبا رفته بودم، نمی خوام در موردش چیزی بنویسم و اما می رسیم به شهر زیبا و تاریخی کرمانشاه که برای اولین بار به اونجا می رفتم.
اول از همه باید از جاده بسیار زیبای کرمانشاه بگم. صبح روزی که به سمت کرمانشاه می رفتم مه بسیار زیبایی جاده رو گرفته بود به طوری که فقط می شد شاید تا چند قدم جلوتر را دید. جاده واقعا زیبای بین شهر صحنه و کرمانشاه هم معرکه بود. دشت های سرسبزی که به کوه های سر به فلک کشیده منتهی می شد واقعا زیبا بود. در تمام طول این مسیر یکی از آهنگ های ستار را گذاشته بودم و به شدت از اولین ساعات هشتمین روز فروردین ماه لذت می بردم.
با رسیدن به شهر کرمانشاه به یکی از هتل های این شهر رفتم که طبق معمول به این خاطر که یک دختر تنها بودم بهم گفتند که باید به اماکن برم و نامه بگیرم. با وجود اینکه احتمال این برخورد رو می دادم اما به شدت باز هم عصبانی شدم و گفتم که این طرز برخورد اصلا درست نیست. من برای تفریح و استفاده از تعطیلات به این شهر آمدم و هیچ فرقی بین من و یک مرد که برای استفاده از تعطیلاتش به این شهر و یا هر شهر دیگه ای میرود، نیست البته این رو هم بگم که مجبور شدم برای طی نکردن مراحل مسخره نامه گرفتن از اماکن و این جور حرف ها چاخانی هم بکنم و اون هم اینکه گفتم برای ماموریت کاری هم آمدم و با رییس دادگستری کرمانشاه هماهنگ کردم.
روز اول با تماشای محوطه تاق بستان، پارک کوهستان و البته موارد جالب و با مزه دیگری از این شهر تمام شد و اما روز دوم که به محوطه تفریحی ورزشی رخش در چند کیلومتری کرمانشاه رفتیم.
محوطه رخش در اصل مکانی برای پرورش اسب بود اما صاحبانش از این محوطه بزرگ برای خیلی از موارد دیگر استفاده کرده بودند. داشتن رستوران بسیار شیک و تمیز، استخر، سالنی برای در نظر گرفتن مجالس، کافی شاپ، پیست اسب سواری و البته مکانی برای تفریح کودکان از امتیاز های مجموعه رخش بود.
عصر همان روز به بیستون رفتیم. بیستون هم واقعا معرکه بود. دیدن کتیبه، بقیه آثاری که از هزاران سال پیش روی کوه حک شده بود و خیلی از موارد دیگر در بیستون لذت بخش بود. البته بی فکری مسوولان میراث فرهنگی اینجا هم شامل حال بیستون شده بود. از بیستون بیش از این تعریف نمی کنم چون چند تا عکسی رو که گرفتم اینجا می گذارم تا خودتون این شاهکار رو ببینید. روز سوم هم با دیدن تکیه معاوم الملک در خود شهر و بازارچه قدیمی این شهر زیبا به پایان رسید.
پی نوشت1: با رفتن به کرمانشاه اصلا از کنسل کردن سفر کرمانم ناراحت نیستم چون این سفر یکی از بهترین سفرهای عمرم بود.
پی نوشت2: بابت چاخانی که به مسوالان هتل برای گرفتن اتاق کردم هم خوشحالم چون اونها با در نظر گرفتن یک سری مقررات مسخره که من نمی دونم تحت چه شرایطی اونها رو وضع کردند قصد داشتند حقم را پایمال کنند. این مسئله رو که برای تهیه خبر باید خیلی از مواقع به فیلم بازی کردن رو بیاریم رو بسیاری از بچه های خبرنگار می دونند خوب اینجا هم باور کنید ضرورت داشت دیگه!!!
پی نوشت6: بازارچه های قدیمی این شهر هم بسیاز تماشایی است. چون قدم به قدم بوی نان برنجی میاید و مغازه هایی که پارچه ها و لباس های محلی این دیار رو می فروشند بسیار زیبا هستند. رنگ های شاد و طرح های زیبا. موضوع جالب این بود که در تمام مغازه هایی که لباس محلی می فروختند من رنگ تیره ای ندیدم.
پی نوشت7: به گفته دوستان، مردمان کرد افراد شادی هستند. به خصوص مرم سنندج که می گویند خوش گذرانی و شاد بودن از خصایص اصلی آنهاست اما در مورد مردم کرمانشاه و اون چیزی که من در این چند روز دیدم باید بگم که کمی خشن هستند. شاید این مسئله به زبان محلی که آنها صحبت می کنند مربوط باشه چون زبان کرمانشاهی حالت امری بسیاری دارد.
پی نوشت۸: با وجود آثار تاریخی فراوان و زیبایی های بسیار این شهر، کرمانشاه از نظر اقتصادی شهر فقیریست که آن هم تاوان مرزی بودن این شهر و خرابی های پس از جنگ هست.
پی نوشت9: ناگفته های من از این شهر بسیار است اما تا همین مقدار هم برای یک ذهنیت کلی در مورد این شهر فکر می کنم کافی باشه. از دوست عزیزم و خانواده محترمش هم بسیار سپاسگزارم.
امروز صبح از یه شمال رویایی به تهران آمدم اما در راه بازگشت کلی در ترافیک جاده چالوس موندم. قرار هست با بچه ها فردا به کرمان بریم اما نمی دونم چرا اصلا دوست ندارم به این سفر برم. امروز به همین خاطر از شمال اومدم که با دوستان خوبم به کرمان بروم اما از غروب حس بدی نسبت به سفر پیدا کردم. انگیزه ای برای رفتن به کرمان ندارم و دارم تصمیم می گیرم و با خودم کنار میام که به این سفر نروم. نمی دونم یه سردرگمی وحشتناک دارم. دلایل نرفتنم برای خودم زیاد هست که راستش دوست ندارم حتی در موردش با خودم هم حرف بزنم اما . . .
اگر نرفتم که فردا از سفر خوب شمال می نویسم اگر هم رفتم که . . .


