تبليغاتX
فریاد سکوت

فریاد سکوت

در تمام مدتي كه بيرون از خانه هستم از همه چيز تنفر دارم. از ديشب مدام چهره اون زني رو مي بينم كه در هفت تير با كتك هاي ماموران پليس زخمي شده بود. مي تونم حس كنم و بفهمم كه اون زن چه حالي داشته. اون اتفاق براي من رخ نداد اما از ديشب به همه چيز و همه كس نفرين مي فرستم.

حالا به تمام ارگان هاي پليس كه به راحتي در سيما حاضر مي شوند و از رضايت مردم دم مي زنند، بدم مي ياد.

آقاي رادان كدام رضايت؟ اين زن كه ديروز با مشت و لگد ماموران وحشي زن شما به آن روز افتاد هم جزء همين مردم است، مي فهميد؟

از مردماني كه ديروز در هفت تير بودند و فقط تماشاچي اين صحنه بودند متنفرم.

از همه آنهايي كه مي توانستند به اين كار اعتراض كنند چرا همشهريشان را به اين وضع كتك زده اند، بدم مي ياد.

مگر گناه آن زن چه بود؟ اينكه حجاب خوبي نداشت؟ اينكه در خيابان هاي شهرش راه مي رفت. نفس مي كشيد. مي خنديد. نه شما حتي حس خنديدن را از همه گرفتيد.

حالم از مردم شهرم، از در و ديوار كثيف شهرم به هم مي خورد.از اينكه همه به فكر اين هستند تا جايي به نفر كناري پشت پايي بزنند تا خودشان به جايي برسند. از مردمي كه بي اختيار وقتي پشت چراغ قرمز هستند دست روي بوق مي گذارند و تا ثانيه اي ديرتر حركت مي كنند به پدر و مادر طرف فحش مي دهند، بدم مي ياد.

از همه ماموران زن پليس بدم مي ياد. از همه اين زنان كه عقده هاي دروني خودشان را با تذكر دادن و كتك زدن مردم بدبخت خالي مي كنند، بدم مي ياد.

از زندگي كردن در اين شهر كه ماه ها مردمش را با بحث بنزين سركار گذاشتند بدم مي ياد. از اينكه همه اين مسائل بازي مسخره اي بيش نبود و همه ملت سركار بودند بدم مي ياد.

روزي هزار بار در اين روزها با خودم مي گويم كاش ايراني نبودم، كاش ايراني نبودم، كاش ايراني نبودم.

روزگاري به ايراني بودن خودم افتخار مي كردم اما حالا حتي حاضر به دقيقه اي زندگي در اين . . .

از كار روزنامه نگاري بسته اينجا بدم مي ياد. از اينكه بر سر يك گزارش كه در آن از اعتقادات مذهبي و ديني ملت استفاده شده و وقتي آن را كار مي كنم از هر طرف فحش مي شنوم و تهديد مي شوم، بدم مي ياد.

از اينكه هر روز بايد منتظر يك خبر بد، يك فاجعه و يه مثيبت باشم خسته شدم.

از ايران خسته شدم . . .

l لینک l    دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 13:57  میترا خلعتبری  | 

اين چند روز هر جا كه رفتم بحث بر محور طرح ماموران نيروي انتظامي با اراذل و اوباش هست.

از دادگاه ها و دادسراهاي مختلفي كه اين چند روز رفتم تا جمع هاي دوستانه، بين همكاران و . . .

وبلاگ بسياري از دوستان رو خوندم. يكي از دوستانم با نحوه برخورد مشكلي نداشت و مي گفت كه سزاي اين افراد همين است.

دوستم معتقد بود سزاي كساني كه هر روز مزاحم افراد مي شوند. در محله ها قمه كشي مي كنند و هزار نوع كار وحشيانه ديگه را انجام مي دهند همين هست.

بحث اصلي من اين است كه اگر اين افراد با اين وحشي گري ها دست به چنين اقداماتي زدند، اين افردي كه نه به قول مسوولان امر سواد آنچناني دارند، نه از خانواده اي هستند و نه معتقد به مسئله اي پس چرا ما هم با آنها همين رفتار را كرديم.

واقعا كار ماموران ما كه اين طور به خانه اين افراد ريختند و با كتك زدن آنها و استفاده از وسيله اي مثل آفتابه آنها رو حقيركردند تفاوتي با كار اين افراد داشت.

بيشتر روزنامه هاي امروز تيتر زدند و از اين گفتند كه همه اين كارها براي خودنمايي پليس است. براي اينكه بگويد ما هستيم اما به اين صورت كه ما هم مي تونيم براي همه ايجاد رعب و وحشت كنيم نه اينكه محافظ امنيت افراد عادي باشيم.

هزاران بار افرادي را ديدم كه با وجود نداشتن دل خوش از همين نيروي انتظامي به خاطر ايجاد بسياري از طرح هايشان از آنها قدرداني كردند.

پليس ما در رسته هاي  راهنمايي و رانندگي، در بخش مرزباني، در آگاهي و حتي در مواردي در رسته هنر هم نقش خوبي را ايفا كرد اما چه شد كه ناگهان با اجراي طرح هايي مثل مبارزه با بدحجابي و يا همين طرح مبارزه با ارذل و اوباش كه مردم نسبت به آن اين همه خوش بين بودند، اين طور با نقد بسياري از افراد و مسوولان مواجه شد.

كمتر مسوول قضايي را ديدم كه با اين دو طرح نيروي انتظامي موافق باشد. در ابتداي امر ورود بي حد ماموران به حريم خصوصي افراد و بعد هم به بهانه مبارزه با افراد شرور اين طور قدرت نمايي كردند.

به راستي عكسي كه در آن مامور انتظامي با لباس يگان ويژه و با پوشاندن صورتش قمه اي را كه از خانه يكي از همين افراد شرور در خيابان به ميان آسمان برده است، نشان از چيست؟

يكي از قضات دادگاه كيفري مي گفت اين چه طرحي است كه ماموران در آن حتي جرئت رو به رو شدن با اين افراد بدون روبند را ندارند؟ واقعا هدف پليس از اين گونه رفتارها چيست؟

در كجاي قانون مملكت ما تعريف شده است كه اگر حتي كسي عربده كشي و قمه كشي هم كرد در دهانش لوله آفتابه بگذاريم؟

واقعا ديدن چهره اين آقايون پليس با اين شكل، با اين لباس ها و با اين گونه رفتار براي مردم عادي ترسي كمتراز قمه همان فرد شرور دارد؟

پليس با كدام مجوز قضايي دست به چنين اقداماتي زده است كه همه مسوولان قضاي از آن بي خبر هستند تا جايي كه يكي از همين مسوولان قضايي به شدت از اين طرح انتقاد كرده بود؟

آقاي سرهنگ احمدي كه به اعتقاد بسياري از همكاران مطبوعاتي كه با ايشان در ارتباط هستند، يكي از ناكارآمد ترين مسوولان اطلاع رساني هستيد، چه كسي گفته كه شما ضابط قوه قضاييه براي اين گونه رفتارهاي وحشيانه هستيد؟

جناب سرهنگ احمدي كه در جواب همكاران من از نشست مطبوعاتي در اين رابطه خبر داديد، بالاخره در چه زماني شاهد جوابگويي شما، سردار رادان و يا حتي سردار احمدي مقدم خواهيم بود؟

آقاي احمدي وظيفه اطلاع رساني براي شما كه رييس اطلاع رساني ناجا هستيد، بايد بسيار با ارزش و دقيق باشد نه اين گونه كه با همكار من صحبت كرديد. شما موظف به جواب دادن به من و همكاران من هستيد اما حيف كه در اين مقام نتوانستيد كوچكترين عمل مثبتي را نشان دهيد.

روي صحبت من تنها با سرهنگ احمدي كه رييس اطلاع رساني ناجا هستند، نيست با همه مسوولاني كه در اين نيرو كار مي كنند، است.

با همه افرادي كه در نيروي انتظامي نه تنها جاي هيچ قدرداني را براي هيچ كس نگذاشتند بلكه مردم و ملت را نسبت به خودشان بدبين و بدبين تر كردند.

حالا نيروي انتظامي براي مردم تبديل به غول بزرگ ترسناكي شده است كه با ديدن افراد آن به ياد عقب رفتن روسري، مانتو كوتاه و مدل مويشان مي افتند و يا كساني كه براي تنبيه افراد به دهان آنها آفتابه مي كنند.

اينجاست كه براي چندمين بار از ايراني بودن و در ايران زندگي كردن شرمم مي شود . . .

l لینک l    شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 22:29  میترا خلعتبری  | 

گفت: تو كه سركار ميري، كلاس هات رو ميري، خانواده ات فعلا پيشت هستند و . . . ديگه چي مي خواي پس غرغر نكن اما من فكر نمي كردم دارم غر مي زنم. دوست داشتم بگم چرا حالا كمتر روي چيزي تمركز دارم اما دليلش شايد ميشد باز همون غرغر كردن.

گفتم: باشه ديگه غر نمي زنم و باز هم به سكوتم ادامه دادم اما هنوز هم مغزم پر از نا آرامي است.

l لینک l    چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 17:32  میترا خلعتبری 

بي حوصلگي ام براي انجام ندادن كارها به اين وبلاگ هم رسيد. انقدر روزهايم بيهوده در كلاس هاي دانشگاه، روزنامه و حوزه هاي خبري مي گذرد كه . . .

1. به سولماز عزيزم براي اولین هفته نامه الکترونیکی ورزش زنان تبريك ميگم. 

2. چرا خيلي از روزنامه نگاران در معرفي خودشون در قسمت « درباره من» مخصوصا در وبلاگ ها اين قدر به اين مسئله كه عضو انجمن صنفي روزنامه نگاران هستند تاكييد دارند. فكر مي كنم اين براي هر روزنامه نگاري واجب و امري طبيعي باشه. تازگي ها وقتي اين رو در وبلاگ ها مي خونم، ناخوداگاه خنده ام مي گيره.

3. از همه دوستان عزيزي كه برنامه مستندي رو كه من كار پژوهش آن رو انجام داده بود، ديده بودند و به من لطف داشتند ممنونم. اين كار مستند در مورد استفاده نادرست از چاقو بود كه چند وقت پيش از شبكه 2 پخش شد.

4. روزنامه هم ميهن از روز شنبه گويا به روي كيوسك مياد. از همين آلان به همه همكارانم در اين روزنامه تبريك مي گم . مطمئنم كه روزنامه بسيار خوبي را خواهيم داشت.

5. يه روز در وبلاگ فرزانه عزيز يه مطلبي خوندم كه عجيب اين روزها به ياد اون مي افتم.

« نه افسردگی است و نه اعصاب خردی و نه بداخلاقی. تلخی آمده و بساطش را همه جا پهن کرده و قصد رفتن هم ندارد...

هر روز با من مچ می اندازد و هر روز من می بازم و هر روز فکر می کنم کاش زودتر برود... »

خبرهاي جالب، تلخ، خوب و . . . اما بساط اين روزهايم با بيهودگي همراه است . . .

l لینک l    دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 19:23  میترا خلعتبری  | 

 اين عكس رو خيلي تصادفي امروز دیدم. عکس از بابک برزویه عزیز است. اگه تونستيد من رو پيدا كنيد!؟

               عكس يادگاري پايان سال با فرمانده نيروي انتظامي استان تهران

l لینک l    سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 19:41  میترا خلعتبری  | 

دلم برای برق معصومیت چشمام که حالا جاش رو به بی اعتنایی داده تا بتونه زنده بمونه تنگ شده . . .

پی نوشت: مرسی از مهرداد عزیزم.

l لینک l    جمعه هفتم اردیبهشت 1386 19:56  میترا خلعتبری  | 

 پيش نوشت: با وجود احترام خاصي كه براي يك عده از دوستان فعالم در جنبش زنان قائل هستم اما مجبورم در اينجا مواردي رو ذكر كنم.

من يك حادثه نويس هستم. يك خبرنگار كه چندين سال صرفا حادثه مي نويسم و به واسطه سرويسي كه در آن كار مي كنم، مدام با مسائل و مواردي رو به رو هستم كه به جرائت مي تونم بگم هيچ انساني دوست نداره اين موضوعات رو ببينه و در موردشون حتي چيزي بدونه. حوزه هاي خبري مشكل و دشواري كه شايد تا مدت ها با رفتن به اونها آرامش رو از من و همه خبرنگاران اين حوزه مي گرفت.

ديدن پسران و دختران جوان با اتهاماتي مثل سرقت، كلاهبرداري، تجاوز و حتي قتل كه شايد اگر اين افراد رو بيرون از اين حوزه ها ببينيد به ذهنتون هم خطور نكنه كه اين انسان مي تونه مرتكب به قتل آدمي شده باشه.                                                                  
ديدن اجساد آدم هايي كه شايد روزها از مرگشون گذشته و از بوي تعفن وقتي به واسطه وظيفه گرفتن خبر به سر صحنه آنها مي رفتيم، حالمون بد مي شد كه اين موضوعات براي هيچ كس خوشايند نيست.

ديدن اعدام انسان ها در مقابل چشمهاتون، ديدن شلاق زدن اونها، ديدن اينكه بازپرس ها و مامورا چطور حتي با خانواده شكات صحبت مي كنند و . . .

اين پيش مقدمه تلخ و تند را به اين خاطر گفتم تا حالا برسم به اصل موضوعي كه به شدت در اين روزها تلخم كرد.

خيلي از افرادي كه بيرون از اين حوزه هستند فكر تاسف باري در مورد خبرنگاران اين سرويس و طرز فكر اونها دارند، تاسف بار.

ماجرا را از آخرين موضوعي كه پيش آمد شروع مي كنم. روز سه شنبه هفته گذشته طبق روال آخر هر ماه ليست اعدامي هاي اين ماه هم اعلام شد.

در اين بين يكي از اعدامي ها زن جواني بود به نام فاطمه كه به اتهام قتل پسر همسرش محكوم به اعدام شده بود.

آن روز يكي از بچه هاي جنبش زنان با من تماس گرفت و از اين موضوع كه فاطمه نبايد اعدام شود چون به افسردگي شديد مبتلا است و بر حسب تصادف مرتكب قتل شده، صحبت كرد.

دوستان من در جنبش زنان آن روز به ملاقت خانواده اولياي دم پرونده فاطمه و پيگيري براي گرفتن رضايت پرداختند.

در اينجا اين مسئله رو هم بگم كه من با اين موضوع در حال حاضر كاري ندارم كه چه كسي واقعا رضايت خانواده رو براي لغو اعدام گرفت. موضوع اصلي اين هست كه دوستان عزيز من از چه كسي و براي چي دفاع مي كنند.

باز هم مي گم با وجود احترامم براي برخي از دوستان در اين جنبش اما واقعا اين درست هست كه بدون اينكه بدونيم واقعا چه اتفاقي افتاده از كسي اين طور دفاع كنيم. 

من هم با اعدام مخالف هستم. من هم معتقد هستم حتي اگر كسي مرتكب قتل بشود ما نبايد حكم مرگ براي او صادر كنيم. من هم موافق مجازات هاي جايگزين اعدام هستم اما نه فقط براي زنان بلكه براي همه انسان ها.

دوستان عزيزي كه خيلي راحت در وبلا گ هاتون و يا زبان به زبان در مورد اينكه بچه هاي حادثه نويس مشتاق اعدام و بزرگ كردن ماجرا براي پر كردن صفحه شان هستند، گفتيد.
كدوم يكي از شماها عكس هاي جنازه اون بچه 10 ساله رو كه به دست همين زن كشته شده بود ديديد؟

كدوم يكي از شماها عكس هاي اين بچه رو در حالي كه رگ گردن و دست هاش رو به طرز فجيعي همين زن بريده بود، ديديد؟

كدوم يكي از شماها در روز محاكمه اين زن حاضر شديد تا ببينيد چطور ايستاد و با قبول اتهامش در مورد اون حرف زد.

من برخلاف برخي از شماها نه تنها در آخرين چهارشنبه فروردين از اعدام نشدن فاطمه خوشحال شدم بلكه حتي از اعدام نشدن دو مرد ديگه هم خوشحال شدم.

كدوم يكي از شماها كه مثل يكي از دوستان عزيزمون اين مطلب رو نوشته‌ « ای حوادث نویس‌ها، زرد نویس‌ها برای فروش رفتن روزنامه‌ها و نشریه‌های آشغالی‌تان با زندگی آدم‌‌ها این‌طور بازی نکنید» مي دونيد كه ما حوادث نويس ها نه فقط براي اعدام نشدن زنان بلكه براي نجات هر انساني از مجازات اعدام به كجاها كه نمي رويم.

كدوم يكي از شماها دوست داره كه تو يكي از اين چهارشنبه هاي كذايي به زندان اوين بره و حتي براي نجات يك محكوم به اعدام به اولياي دم التماس كنه.

نه، دوستان عزيزم در جنبش زنان ما حوادث نويس ها براي فروش رفتن روزنامه  دست به هر كاري نمي زنيم.

ما تا به حال مطرح نكرديم كه نازنين و خيلي از زنان متهم به قتل ديگر را همين بچه هاي حادثه نويس از حكم هايي كه براشون صادر شد، نجات دادند اما شما مدام گفتيد و نوشتيد كه يك زن با فعاليت جنبش زنان از اعدام  و هر حكم ديگر نجات پيدا كرد.

چه خوب بود و هست كه اگر هر كدام از ما واقعا براي نجات جان آدمي تلاش مي كنيم، به جاي اينكه مدام بگيم اين كار را من  و يا  گروه من انجام داده و سر اين موضوعات مسخره بحث كنيم همگي از زندگي دوباره اون آدم خوشحال باشيم.

پي نوشت: شايد لحنم خيلي تند بود اما انصاف در زندگي چيز بسيار نابي هست كه شايد بعضي از آدم ها از داشتن اون محروم هستند.

l لینک l    دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 19:46  میترا خلعتبری  | 

هيچ مي داني چرا چون موج

در گريز از خويشتن پيوسته مي کاهم؟

زانکه بر اين پرده تاريک

اين خاموش نزديک

آنچه مي خواهم نمي بينم

و آنچه مي بينم نمي خواهم.

l لینک l    یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 21:40  میترا خلعتبری  |