پيش نوشت: فكر مي كنم يكي از بهترين سوژه هايي كه حسین و بانو مي تونستند انتخاب كننند این مسئله بود. انقدر همه بچه ها خوب نوشتند و من هم انقدر با خوندن همه اونها مثل بي تا گريه كردم كه فكر مي كنم . . .
سال اول دبيرستان بودم كه با تشويق مسوول كتابخانه مدرسه اي كه در آن درس مي خواندم به كانوني كه وابسته به كانون نويسندگان معروف بود، معرفي شدم. اون كانون با اينكه بسيار مبتدي كار مي كرد اما براي من مسائل مهمي رو در زندگيم رقم زد.
كانون هر شش ماه يك بار يك جشنواره برگزار مي كرد و مطالب و آثار ارسالي بچه هايي كه در اونجا عضو بودند را به مسابقه مي گذاشت.
سال اولي كه من شركت كردم مطلبي رو نوشتم درباره ايران يا همان وطن خودمان. مطلب براي يه دختر 17 ساله اي كه اون رو نوشته بود شايد يه كمي سنگين و تند بود اما به هر حال اون سال هديه ناچيز اما خاطره انگيز كانون را من دريافت كردم و هر روز به خاطر نوشتن اون مطلب به خودم مي باليدم.
مطلب رو در اون سال با سخني از خسرو گلسرخي آغاز كرده بودم، درست خاطرم نيست كه چه بود اما مربوط به ميراز كوچك خان جنگلي بود و دختري به نام بهار كه در راه ايران و يا شايد بهتر باشه بگم در راه وطن جان داده بود.
گلسرخي در جاي جاي مطلبش گفته بود: « برخيز كوچك خان، برخيز كوچك خان »
از اون موضوع چند ماهي گذشت تا اينكه تازه متوجه شدم مطلب من چه حكايت هايي كه درست نكرده است. نمي خوام به اين موضوع اشاره كنم كه چه چيزها در آن روزها گذشت كه البته تا همين امروز هم همچنان گريبان گيرم است، خواستم از وطن بگويم.
عشق به وطنم را در تمام روزهايي كه سن كمي براي تحمل بسياري از مسائل داشتم، حفظ كردم اما وطن مدت هاست برايم ديگر معني ندارد.
از زماني كه هم وطنانم به فكر هيچ كس جز خودشان نبودند حس وطن پرستي براي من هم مرد.
از آن زماني كه برادرم براي هميشه از ايران رفت و دليل رفتنش رو ناتواني از زندگي در ايران گفت. هنوز يادم نميره روزي كه برادرم از محل كاري كه مي رفت به خانه آمد و گفت ديگه به اونجا برنمي گرده و دليلش رو فساد مالي كه در اون جا بود، عنوان كرد.
اما حالا رضاي عزيزم نيستي كه ببيني، در حال حاضر اينكه جايي كه فساد مالي نباشه اعجاب انگيز هست.
حس وطن پرستي زماني براي من مرد كه ديدم در وطنم بر سر هيچ و پوچ آدم مي كشند و باز هم بي هيچ دليل و منطق مجازات مي كنند.
از آن زماني وطن پرستي برايم بي معنا شد كه همه در اين كشور نااميد شدند. از اينكه براي آينده برنامه اي داشته باشند خنده اشان گرفت. از اينكه به كسي كمك كنند پرهيز كردند.
از آن زماني حس وطن پرستي برايم مرد كه فهميدم بر سر هيچ و پوچ مي توانند روزگارم را سياه كنند. براي دفاع از وطنم.
حسين عزيز حس وطن پرستي براي من مرده. اين خاك را، اين آب را، اين كشور را ديگر دوست ندارم. شايد همه بر من خرده بگيرند كه حس نداشتن نسبت به وطن ديوانگي است اما چرا مگر زماني كه من براي وطنم فقط دو سه خطي نوشتم سزاوار آن هم توهين و بدرفتاري بودم كه حالا عشقي براي وطن در دلم بماند.
وطنم را بايد دوست داشته باشم به خاطر مردمانش، به خاطر احساسش، به خاطر . . .
اما وطني كه در حال حاضر نيستي مرا طلب مي كند و روز به روز با عذاب من آرزوي رفتن از اينجا را در دلم قوي تر مي كند، چه وطني است؟
هر چند با همه اين احوال خاكم، وطنم، مردمان كشورم را دوست دارم اما تاوان اين دوست داشتن بسيار است و بهتر اين است وانمود كنم علاقه وطن در دلم مرده است.
پی نوشت: از احمد جلالی فراهانی - مریم مهتدی - سولماز شریف - مرجان لقایی -امیر موسی کاظمی - محبوبه حسین زاده - سعید پور حیدر - آیدا سعادت می خوام که بنویسم.


