خدایا به خاطر همه حس های خوبی که امروز پس از اون همه اتفاقات روزهای پیش بهم عطا کردی، ممنونم.
يك بار ديگر فريب خوردم. اين بار فريب قاضي اجراي احكام دادسراي امور جنايي تهران را كه ديشب با اطمينان گفت امروز هيچ كدام از حكم هاي اعدام اجرا نمي شود.
چقدر بي خودي خوشحال شدم. چقدر راحت آقاي جابري ماجرا را با امدن پوتين همراه كرد و به اين بهانه ذهن مرا از اين ماجرا دور نگاه داشت.
بله فريب خوردم چرا كه نه تنها امروز حكم اعدامي ها اجرا شد بلكه در بدترين شرايط 10 نفر را اعدام كردند.
فاخته صمدي يكي از كساني بود كه امروز حكمش اجرا شد. يك پسر 18 ساله ديگر به نام امير عسگري اعدامي ديگر بود.
امروز صبح وقتي خبر رو شنيدم انگار يك شك وحشتناك بهم وارد كردند. شايد اگر ديشب اين قدر با اطمينان از اين كه فكر مي كردم حكمي اجرا نمي شود آرام نمي خوابيم اين همه امروز به هم نمي ريختم.
فاخته اعدام شد، وكيلش مي گفت كه حتي شاهرودي دستور توقف حكم را صادر كرده اما با اين حال باز هم حكم را اجرا كردند به اين ترتيب بايد به اين همه هماهنگي قوه قضاييه درود فرستاد.
هوز هم گيجم، هنوز هم نمي فهمم يعني چي؟
پي نوشت: به محض اينكه خبر هاي جديد تري و ليست بقيه اعداميان رو دريافت كنم در اينجا مي نويسم شايد تا اون موقعه از اين شك هم بيرون بيام.
امروز چهارشنبه آخر ماه هست و طبق همه چهارشنبه های آخر ماه متاسفانه در تهران کسانی که حکم اعدام دارند، به زندگیشون پایان داده میشه.
از همه این مسائل که همیشه سه شنبه شب های آخر هر ماه برای من بد بوده چون سحرگاه فرداش یه عده ای رو اعدام می کردند بگذریم باید یه خبر خوب بدم و اون اینکه امروز حکم اعدامی ها اجرا نمیشه.
قاضی اجرای احکام گفته به خاطر حضور پوتین در ایران هیچ حکم اعدامی اجرا نخواهد شد. پس فعلا تا حالاش که حضور این آقای پوتین برای من خبر خوبی را همراه داشته و البته برای محکوم به اعدامان این ماه اما اینکه واقعا چه اتفاق هایی قراره با بودن پوتین در ایران بیفته و تبعات اون چی خواهد بود را می سپریم به دست زمان . . .
امروز ۱۰ اکتبر، روز مبارزه با مجازات اعدام هست. ديروز دوست عزيزي از یه كشور ديگه تماس گرفته بود تا در اين مورد كه در ايران براي اين روز مراسم خاصي برگزار ميشه يا نه خبري كسب كنه. ناخوداگاه از اين سوال دوست عزيزمان خنده ام گرفت. مراسم اون هم براي مبارزه با اعدام، اون هم در ايران؟
دويچه وله مطالب جالبي را براي اين روز گزارش كرده از جمله وضعیت افکار عمومی و جنبش ضد اعدام در ایران كه در اون گفته ایران نه تنها به لحاظ رقم بالای اعدامها، بلکه به خاطر شیوههایی
همچون سنگسار و نیز اجرای احکام اعدام در ملاء عام انتقادهای بسیاری را در سراسر جهان برانگیخته است.
و اما در مورد اين روز كه بايد بگم از پنج سال پیش روز دهم اکتبر روز جهانی مبارزه با مجازات اعدام نام گرفته است.
امسال هم مانند سالهای پیش در این رابطه اکسیونهای گوناگونی در سراسر جهان برگزار میشود. از آنجا که ایران یکی از کشورهایی است که امسال بالاترین آمار اعدام را داشته و تنها کشوری است که اعدامهایش را در ملا عام انجام میدهد، سازمانهای بینالمللی حقوق بشری و ضدمجازات اعدام، اکسیونهایی را در رابطه با ایران هم ترتیب دادهاند.
اين مطلب رو اگر دوست داشتيد مطالعه كنيد اطلاعات بيشتري در مورد اين روز به دست مياريد.
با وجود اينكه به گفته منابع آگاه 26 مهرماه امسال روز اجراي حكم قصاص فاخته صمدي انتخاب شده است، وكيل مدافع وي با اعلام اينكه در حال تنظيم لايحه اي براي فرستادن نزد رييس قوه قضاييه است، از درخواست بررسي مجدد پرونده خبر داد.
دكتر علي نجفي توانا روز گذشته در اين باره گفت: « پرونده در حال حاضر نزد قضات شعبه اجراي احكام دادسراي امور جنايي تهران است. من هم شنيده ام كه ساعت 4 صبح روز 26 مهرماه امسال را براي اجراي حكم در نظر گرفته اند اما اين مسئله هنوز قطعي نيست و من در حال تنظيم لايحه اي هستم تا با فرستادن آن به دفتر رييس قوه قضاييه خواستاد بررسي مجدد پرونده را كنم.»
وكيل مدافع فاخته صمدي در ادامه با بيان اينكه درست است كه موكلش در ظاهر قانون مرتكب قتل شده گفت: « در مورد اين پرونده بايد به اين موشوع توجه كرد كه فاخته تحت چه شرايطي مرتكب قتل شده است. اين انصاف نيست كه حكم قصاص را هم براي فاخته كه تا پيش از اين ماجرا حتي يك مورد سابقه هم نداشته و تحت شرايط بد روحي مرتكب قتل شده است، صادر كنند و هم اين حكم را براي مثال براي زني كه با نقشه قبلي و با همدستي يك مرد ديگر همسرش را به قتل مي رساند. »
به گفته وكيل فاخته، اين زن حتي در زندان هم با وجود مشكلات روحي فراوان از زندانيان شاخص از لحاظ رفتار مناسب است و بايد وضعيت وي را براي بار ديگر مورد مطالعه قرار داد.
نجفي توانا با اعلام اينكه هنوز حكمي مبني برا اجراي جكم فاخته به وي ابلاغ نشده است ابراز اميدواري كرد تا رياست قوه قضاييه تصميم ديگري در مورد اين پرونده اتخاذ كند.
وكيل مدافع فاخته با فرستادن لايحه اي به دفتر رياست قوه قضاييه قصد درخواست اجراي حكم را دارد تا در فرصت ديگري پرونده از سوي مسوولان قضايي رسيدگي شود.
فاخته صمدي كه متولد 1356 است در ششم ديماه 1380 در حالي كه مدعي است مقتول او را در خانهاش حبس كرده بود و قرصهاي اعصابش را پنهان كرده، تلفن را از او دور نگاه داشته تا در نهايت جواب مثبت براي برقراري رابطه مقتول با او بدهد.
راز اين ماجرا زمانى فاش شد كه يكى از همسايگان دكتر در تماس با بستگان وى به آنان اطلاع داد چند شبانه روز است چراغ هاى خانه ويلايى روشن مانده و هيچ رفت و آمدى در آنجا ديده نمى شود.
وقتى بستگان دكتر «محمد پدرام» با كليد يدك سعى كردند وارد خانه ويلايى شوند، پى بردند قفل ها عوض شده و راهى جز اطلاع دادن به پليس ندارند.
پليس در قتلگاه دكتر پدرام، پيكر بى جان وى را درحالى كه خون آلود بود، روى تختخواب مشاهده كرد كه پتويى روى آن كشيده بودند. در چند قدمى تختخواب قربانى ميله آهنى به دست آمد كه آغشته به خون بود و نشان مى داد عامل جنايت با ضربه هاي ميله دكتر سالخورده را مورد حمله قرار داده است.
دكتر پدرام از چهار سال پيش با مرگ همسرش در خانه ويلايى خود به تنهايى زندگى مى كرد و براى انجام كارهاى روزانه از شركت خدماتى پرستارى، دو پرستار زن استخدام كرده بود.
وقتى اين دو پرستار شناسايى شدند، پليس در بازجويى از آنان به رفت و آمدهاى زن ناشناسى به خانه ويلايى و به دور از چشم دو پرستار زن پى بردند و اين زن ناشناس كه تصور مى شد عامل جنايت است، از سوى كارآگاهان تحت كاوش قرار گرفت و شناسايى شد.
«فاخته» بدون اينكه بخواهد ماجراى قتل دكتر پدرام را كتمان كند، گفت: «از دو ماه پيش وقتى در مطب پزشكى با دكتر پدرام آشنا شدم و او دانست بى سرپناهم، من را به خانه اش دعوت كرد. او من را تأمين مى كرد، اما سعى داشت كسى نداند من به خانه اش رفت و آمد دارم، او نگذاشت من جايى كار كنم و به من ابراز علاقه كرد، تا روزى كه من با نامزدم آشنا شدم، چند روز قبل از جنايت، ماجراى نامزدى خودم را به دكتر گفتم، او خيلى عصبانى شد و من را تهديد كرد، در صورت ترك او، به نامزدم خواهد گفت كه من دو ماه زن خانه ويلايى او بودم.»
وى در صحنه بازسازى قتل گفت: «همه آرزوهايم بر باد رفته بود، شب جنايت با دكتر جر و بحث كرديم. او به اتاق خوابش رفت و خواست استراحت كند. ابتدا سيم تلفن را قطع كردم، سپس به بالاى سرش رفتم، ميله آهنى در دستم بود و به او حمله كردم و دكتر را كشتم.»
پرونده فاخته در طول اين مدت مانند بسياري از پرونده هاي محكوم به اعدامان ديگر بلاتكليف ماند اما در اواخر شهريور ماه سال جاري با استيذان آن از سوي رييس قوه قضاييه جنجال هاي تازه اي در رابطه با پرونده وي آغاز شد.
فاخته خود دانشجوي رشته حقوق بوده كه به دليل ازدواج نامناسب در شرايطي قرار ميگيرد كه مجبور به رها كردن درسش ميشود.
شرايط نامتعادل ازدواج اول او را در موقعيتي خطرناك قرار ميدهد تا آنجا كه براي يك بار نيز سقط جنين ميكند. با وجود اين و در حالي كه از سوي شوهر اولش تحت فشار بوده از سوي خانوادهاش نيز طرد شد.
بالاخره او از همسر اول جدا شده واز شمال كشور به تهران مي آيدو در يك دندانپزشكي به عنوان منشي مشغول به كار شد تا زندگي جديدي را آغاز كند اما اين در حالي بود كه به سبب همين وضعيت نامتعادل پزشك قرصهاي مخصوصي را براي او تجويز كرده بود كه عدم مصرف آنها او را در موقعيتي ناخوشايند از نظر رفتاري قرار ميداد.
در اين مطب دندانپزشكي مردي 80 ساله براي معالجه رفت و آمد داشت كه بعد از مدتي به فاخته پيشنهاد داد كه پرستار خصوصي او شود و در خانه او مستقر و انجام امور او را به عهده گيرد.
اين مرد پس از آنكه مدتي فاخته را در خانه به عنوان پرستار به خدمت گرفت به او پيشنهاد ازدواج داد. فاخته در همان زمان با جواني هم سن و سال خود نامزد كرده بود و خود پيش از اين بارها و بارها گفته بود:« من فقط مثل يك پدر به مقتول تكيه كرده بودم اما او به من جور ديگري نگاه ميكرد.»
پی نوشت۱: شرح این ماجرا رو می تونید در صفحه حوادث اعتمادملی امروز بخونید.
پی نوشت۲: امیدوارم هر چه زودتر خبری مبنی بر توقف اجرای حکم داشته باشیم.
اين هم از مطلب مرجان عزيز كه بالاخره نوشت که به پاس قدرداني در اينجا مي گذارم:
ميترا عزيز دوست داشتني من ، از من خواستي تا برايت از وطن بنويسم اما نگفتي تا از كجا ان برايت بنويسم واز چه برايت بگويم .
عزيز دوست داشتني من ، بگذار برايت از آسمانش بگويم يادت هست روزي كه با هم سرمان را بالا گرفتيم تا پرواز كبوتران مهاجر را ببينيم ؟ يادت هست كه بغض گلوي هر دوي مار ا گرفته بود و داشتيم از هم پنهانش مي كرديم ؟ من و تو در ان روز سرهاي به دار اويخته شده جواناني را ديديم كه براي عبرت من و تو در ميدان شهر اويزان شده بودند .ما ديگر از ان پس به آسمان وطن نگاه نكرديم.
ميتراي خوب من، يادت هست روزي كه براي كاشتن گلهاي رازقي به زمين نگاه كرديم و خون جاري شده از زخمهاي جواناني كه در جشن باتومهاي پليس بدنهايشان تركيده بود را ديديم .مااز ان پس ديگر به زمين نگاه نكرديم .
یادت هست روزي كه براي نفس كشيدن در اين وطن چون دختران تازه بالغ خندان بيرون رفتيم و گريان از ديدن صحنه به زمين كشيده شدن دختري جوان به خاطر بيرون بودن موي سرش برگشتيم . ما از ان پس ديگر نفش هم نكشيديم .
عزيز دوست داشتني من از چه برايت بگويم از اينكه در وطنم انرژي هسته اي حق مسلم است اما ازادي نه ، ازاينكه در وطنم به نام دين جوانان را به بند كشيدن حق مسلم است اما اعتراض به نابرابري حقوق زن و مرد نه .
از كجاي اين وطن برايت بگويم ، از چه برايت بگويم ،ميتراي من ،تو خوب ميداني در اين وطن سالانه چند پدر به خاطر فقر كودكشان را به دار مي كشند ، چند زن براي تامين هزينه هاي زندگيشان تن فروش مي شوند و چند زن چون نمي توانند زندگي دردناكي كه با شوهرانشان دراند تحمل كنند دست به خيانت مي زنند . تو خوب مي داني سهلاي 28 ساله كه كودك 5 روزه اش ار به قتل رساند براي چه اين كار را كرد ؟ همه ما مي دانيم ،همه ما در اين وطن زندگي مي كنيم و در برابر واقعيات ان سكوت مي كنيم ؟ هيچكدام از ما نمي خواهيم كيفر خواست نا نوشته اين مردمان را بخوانيم و بشنويم .
ميترا ي عزيز من ،از من نخواه برايت از وطن بنويسم ، به انهايي بگو كه با ژست زيباي روشنفكرانه پا بروي شانه هاي همين مردم و بدبختي هايشان مي گذارند تا طعم شيرين قدرت را براي چندمين با بچشند . انها بهتر مي توانند برايت از اين مرز پر گهر بنويسند و برايت از زيبايي هايش بگويند . نوشته هاي من مرثيه اي خواهد بود براي پدرم كورش كه 2000 سال پيش منشور حقوق بشر را براي مردمانش نوشت و حالا او را تكفير مي كنند . نوشته هاي من مرثيه اي است براي خواهران وبرادارن به بند كشيده شده ام .
دختر چشم سياه و بلند بالاي وطنم ، بيا با هم مرثيه اين سرزمين را سر دهيم و اشك بريزيم كه تعريف از اين عزيز دوست داشتني كه لحظه لحظه در برابر چشمانمان پرپر مي شود كار من و تو نيست.
پی نوشت: مرسی مرجان عزیز برای همه چیز . . .
پيش نوشت: اين روزها به شدت با آلبوم جديد هاتف صفا مي كنم. اين شعر هم متن يكي از ترانه هاي اين آلبوم هست. اگر هم خواستيد گوش بديد به اینجا حتما سر بزنيد. پيشنهادم رو رد نكنيد كه پشيمون ميشيد.
همون آش و همون کاسه
یه کاسه ست زیر نیم کاسه
جوون تو شهر آس و پاسه
یه کاسه ست زیر نیم کاسه
خلق دچار احساسه
یه کاسه ست زیر نیم کاسه
از این به اصطلاح دستگاه
بما چیزی نمیماسه
تموم مملکت پر از
رشوه خوار نسناسه
اینم از بخت و اقبال ماست
درجازدن شانسه
واسه یه سقف ناقابل
مگه گیرت میآد ماسه
این صاحبان بیت المال
سرباز خشتشون آسه
برات هی زیرورو میکشن
یه کاسه ست زیر نیم کاسه
شام تموم کارمندا
نون خشک و تیلیت ماسته
با یه کار خرجی در نمیآد
معلم شبا عکاسه
بهت میخوای که بند نکنن
باید ردشی آسه آسه
هرچی چرند پرند میشنوی
تظاهرکنی که راسته
یکی رذل و نابکار
هفت خط روزگار
یکی اسکناس بدیش
میشه عبدوجیره خوار
بعضی حرفه شون شده
نه یه کار هزارتاکار
شب میشن معرکه گیر
صبحها روزنامه نگار
همون آش و همون کاسه
یه کاسه ست زیر نیم کاسه
باغبون شهرداری
دیگه مارو نمیشناسه
پشت پرده لابد
یکی باز ابرقدرتو میلاسه
ببین جوون معتاده
گوشه خیابون افتاده
آخه همین جوون طفلکی
به شخص شما رای داده
زدین به طبل بی عاری
ایام گرفتاری
همش حرص مقام میزنین
همش حرفای تکراری
ماهم این ور سماق میمکیم
بعضی بفهمی نفهمی کلکیم
بیرون گود نشستیم آقا
حقیقتا که بانمکیم
گرفتار یه مشت قسط
و اعضای حزب بادبادکیم
سرمایه دارسازی شده
بورژو بازی...بازی
هاج می مونی...واج می مونی
یهویی هاج و واج می مونی
باج میگیرن...برج میسازن
مگه اینارو نمیدونی...
امضا میکنه اسم عموشو
پاره میکنه برات گلوشو
ملیون ملیون از کجا میآرن...
شما پیداکن پرتقال فروشو...
چند موضوع که دوست دارم در موردشون بنویسم و هیچ کدوم به هم ربطی ندارند:
۱. وبلاگ این آقا و این آقا رو می خوندم که در مورد فمینیست ها مطالبی رو نوشتند. موضوع از این قرار هست که این دو دوست بدون اینکه هیچ کدام از این افرادی که به شدت در مطالبشون تیغ تند انتقاد را به سمت دوستان ما گرفتند، نمی شناسند و به نظرم این درست نیست. شاید من هم از واژه فمنیست خوشم نیاد و یا اینکه با همه کارهایی که در این حوزه بچه ها براشون فعالیت می کنند موافق نباشم اما جدا حق این رو هم ندارم بی احترامی رو به این افراد کنم. هر کسی نظر و سلیقه خودش رو داره، اگر قرار باشه به این شدت با هر نظری که موافق با ما نباشه توهین کنیم پس چه فرقی با مثلا کسانی داریم که برای ابراز عقیده ملت را دستگیر و زندانی می کنند و بقیه مسائل . . .
بیاییم هرکدامون از خودمون شروع کنیم، واقعا امروز بابت این مسئله از خودم خجالت کشیدم که هر دو این آقایون رو می شناسم و ازشون انتظار این کار زشت رو نداشتم.
بهتر هست هر وقت می خواهید این مطالب رو بنویسید به این فکر کنید دوست دارید کسی همین مطالب رو در مورد خواهر و مادر خود شما بگه یا نه؟ مطمئنا مادر و خواهر خود شما هم دوست دارند حقوقشون با مردها مساوی باشه و یا دیه برابر داشته باشند و یا شاید هم از این ناراحت هستید که زنانی که در این راستا فعالیت می کنند می تونند دور هم جمع بشن و به نظرهای مخالف و موافق گوش بدهند و شما نمی تونید.
حمید عزیز اگر هم کسی به نظر شما از طبقه بورژوا هست به این فکر کن که زحمت کشیده و تونسته خودش رو به اونجا برسونه. چه دلیل داره من شمایی که از این طبقه نیستیم مدام این موضوع رو تکرار کنیم؟ اگر می تونیم کار می کنیم تا وضعمون بهتر بشه نه اینکه مدام به بقیه خورده بگیریم. این رو گفتم به خاطر اینکه بیشتر این زنانی رو که شما با لحن بسیار بدی لقب بچه بورژوا بی درد رو به اونها میدی از صبح تا شب تو تحریریه های روزنامه قلم می زنن و در نهایت در خرج آخر ماهشون موندن.
۲. امشب با بچه هایی که روزگاری هر روز دور هم جمع می شدیم، کافه ای رفتیم و حسابی یاد اون روزها را تازه کردیم. بی تا و بهنام عزیز رو پس از مدتی دیدم.( جدا که این زن و شوهر دوست داشتنی هستند و چند وقت نمی بینیشون دل واسشون بهانه می گیره). بچه های دیگه هم بودند و در کل شب خوبی بود.
۳. امروز متوجه شدم که به احتمال ۹۰ درصد بقیه حقوقم رو دریافت نمی کنم، یعنی باید با هیچی ( واقعا هیچی) تا آخر ماه روزگار سپری کنم، اونم با کلی بدهی و یه قسط دیگه. ( چه شود!!!)
۴. فهیمه جان مرسی از راهنمایی های امشبت و این که در روزنامه به فکر هستی. ( حقیقت اما اینه که واقعا خودم حالا که می بینم واقعا از همه چیز حتی از کار روزنامه هم دل زده شدم و این کار رو یه کم برای پیشنهاد های خوبی که مطرح کردی، سخت تر می کنه) به هر حال فقط خواستم تشکر کنم.
۵. بابا بالاخره یکشنبه از سفر میاد و بی نهایت در این روزهای کسل کننده و غمگین از این مسئله خوشحالم . . .
اولين ضد حال روز اول مهر: واريز 150 هزار تومان بي دليل به حسابي كه هيچ وقت پر نميشه و بايد چند ماه ديگري ادامه داشته باشه.
دومين ضد حال روز اول مهر: حقوقت را با سيستم مزخرف ساعتي حساب مي كنند و تنها 140 هزار تومان حقوق مي گيري. چيزي حدود يك سوم حقوقي كه بايد دريافت مي كردي.
سومين ضد حال روز اول مهر: مدير امور مالي و بقيه ميگن اين سيستم همين است ديگه و بايد باهاش بسازي اما هيچ كس نمي خواد قبول كنند كه روزنامه نگار جماعت ساعت كاري نداره. چطور روزهايي كه تا ساعت 10 شب مي مونيم و كار مي كنيم و يا صبح هايي كه براي دريافت خبر به دادگاه و هزار جاي ديگه ميريم محسوب نميشه. ( من در كل با اين سيستم ساعت مشكل دارم حالا هر كي هر چي مي خواد بگه)
چهارمين ضد حال روز اول مهر: 20 روز از بلاتكليفي كاري من گذشته اما هيچ كس نمي خواد بگه بالاخره تكليف چيه؟ ( از خودم خسته شدم. از اينكه اين روزها خبر ها را با ولع مي خونم اما نمي خوام و نمي تونم هيچ كدوم رو پيگيري كنم و بنويسم. از اين خسته شدم كه هر روز بلاتكليف تر از گذشته به روزنامه ميام و خودم رو به خريت مي زنم تا چيزي نشونم و نبينم و چيزي نگم.)
پنجمين ضد حال روز اول مهر: در راه است، هنوز نرسيده . . .
پي نوشت: تا آخر شب اين ضد حال ها به چند صد تا برسه خدا مي دونه.
اول مهر را که امروز باشه، دوست ندارم. همیشه اوخر شهریور ماه که همه حرف ها و حس ها بر سر پاییز هست، دلم می گیره. پاییز را خیلی دوست دارم اما ورودش برام همیشه سخت بوده، بعد که عادت کنی، عالی هست.
اما لذت روزهای دیگر پاییزی یک طرف روز اول مهر را هیچ وقت دوست نداشتم. چه آن زمان که باید به مدرسه می رفتم و چه بعد از آن که اجباری به آن صورت در این روز در کار نبود.
اول مهر امسال هم حس بد همیشگی را دارم. اصلا چرا باید این روز با بقیه روزها فرقی داشته باشد و همه به هم اون رو تبریک بگن. حس پاییز هم تازه از زمانی میاد که هوا تغییری بکنه اما در این گرمای سوزان که البته در خیابان هاش این روزها اگر هلاک هم بشی نمی تونی با خیال راحت آب بنوشی پاییز معنی نداره.
اول مهر را برای چی باید جشن بگیرم و به کسی تبریک بگم وقتی همین دیروز ۲۷۰ هزار تومان ناقابل را به حساب دانشگاه واریز کردم. برای چی اول مهر روز مهر و مهربانی معرفی شده که برای سوال از مسوولان دانشگاه گویا همه با دانشجویان دعوا دارند.
گذشت اون روزهایی که اول مهر روز شادی بچه مدرسه ای ها بود چون پس از مدت ها دوستاشون رو می دیدند.
گذشت اون روزهایی که دانشجویان هفته اول مهر را هماهنگ می کردند تا سر کلاس ها حاضر نشن و پس از آن با روحیه و شاداب منتظر این باشن که ببیند استاد جدید هر درسی چه ویژگی دارد تا سر به سرش بگذارند.
الان هر کسی را می بینم دیگه به این چیزا فکر نمی کنه، به این می اندیشه که از کجا می تونه پول بیشتری در بیاره تا بدهی هاش رو صاف و شکم جماعتی را سیر کنه.
برای من که به معنی واقعی هیچ وقت دانشگاه و کلاس هاش رو حس نکردم هم که دیگه جای هیچ نکته مبهمی نمی مونه.
وقتی از سر و ته کلاس هات برای رسیدن به روزنامه بزنی و کلاس ها را یکی در میون بری تا مبادا عزیزان مثلا روزنامه چی برایت کسری کار بزنند، این حس ها مسخره هست.
هیچ وقت روز اول مهر را دوست نداشتم و امسال هم که بدتر از همه سال ها. هر روز به این امید از صبح بیدار میشم که بالاخره تغییری در این روزها ایجاد بشه اما . . .
پی نوشت: دلم یه تغییر اساسی می خواد . . .


