در گیر ماجرای رفتن و نرفتن از روزنامه اعتمادملی بودم که حکایت آرش رقم خورد. آرش و نیلوفر از روزنامه اخراج شدند. دبیر سرویس ما تغییر کرد و رویا کریمی مجد به عنوان دبیر جدید کار را شروع کرد.
خوب به یاد میارم که چه روزهای تلخی رو گذروندم. روزهایی که تا ظهر از کرختی و بی حوصلگی نای ترک تخت خوابم را نداشتم، غروب های دلگیری که در یکی از کافه های شهر می نشستم و به بچه های روزنامه فکر می کردم که همه مشغول به کار هستند و شب هایی که تا سپیده کش دار شدنش را به قرص های آرام بخش رو می آوردم.
من هم از وضعیت نامطلوب کاریم خسته شده بودم. از اینکه کار هیچ کدام از خبرنگاران ارزشی نداشت. تفاوتی نمی کرد که صبح تا ظهر را از پله های دادگاه های مختلف برای تهیه خبر ویژه بالا و پایین برم و یا مثل خیلی از خبرنگارانی که این روزها مثل کارمندان اداره ها به روزنامه میان تا ساعت کاری پر کنند، روزگار بگذرونم.
چرا خودمون رو گول می زنیم و شعار میدیم که هر جوری بشه ما باید کار حرفه ای بکنیم، کدوم کار حرفه ای؟؟؟ مگر برای جماعت گرداننده روزنامه تفاوتی در کار حرفه ای و غیر حرفه ای هست؟
دیدن همه ناملایماتی که به جماعت بیچاره روزنامه نگار میشه هنوز هم با اینکه سرکار هستم عذابم میده. از اینکه تا با هر کس مشورت می کردم میگفت: « بابا سرتون رو بندازید پایین کارتون رو بکنید. جایی نیست که بخواهید برید و پولی دربیارید.»
شاید درست میگن، شاید یک دلیل خیلی بزرگی هم که هنوز هم در روزنامه هستم به خاطر مسئله مالی باشه که البته برای همه هست. هنوز هم تاوان یک ماهی را که حقوقم را با روش جالب ساعتی کار کردن از روزنامه کامل دریافت نکردم را میدهم.
خودم را به فراموشی زدم، در این حین دبیر جدید اومد که البته این روزها کار کردن را برایم لذت بخش تر کرده چون به معنی واقعی کار می کنم اما باز هم حاشیه ها ادامه داره. باز هم پچ پچ ها هست. بازهم خبر های بدی از دوردست می رسه. باز هم سرک کشیدن ها در کار همدیگه ادامه داره.
داشتم کم کم با این ناملایمت ها می ساختم. داشتم کنار می اومدم که من هم اگر الان کار روزنامه نگاری می کنم هیچ تضمینی نیست که فردا هم به روزنامه برم که حکایت بچه های اعتماد را دیدم. حکایت اخراج دوستان خوبم علی دهقان و الناز انصاری را که با این وضع از روزنامه بیرون شدند.
نمی دونم داریم به کجا می رسیم، به قول محبوبه انگار قرار نیست روزهای بد و خبرهای بد تموم بشه. انقدر دلمون بزرگ شده که حالا به کوچکترین خبر خوشی واکنش نشون میدیم. براش روزها جشن می گیریم اما این حقیقت ماجرا نیست.
هنوز سردرگمم، هر چه تلاش می کنم انرژی برای ادامه راه پیدا کنم به پوچی می رسم. آخه مگه میشه دید هر روز وضعیت از روز قبل بدتر میشه و سرخوش بود.
دیگه تفریح های کوچکمون هم شده درد و دل و آه کشیدن و نگاه پر مبهم به آینده، همه خسته شدند. جماعت روزنامه نگار و غیر روزنامه نگار نداره همه بریدند اما چرا ادامه میدیم نمی دونم . . .
مرتبط:
در لجن نفس میكشیم
بيانيه جمعي از روزنامهنگاران نسبت به نقض حقوق صنفي