برادرجان
نمی دونی چه دلتنگم
نمی دونی چه غمگینم
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در به در بودن
مثل طوفان همیشه در سفر بودن
برادرجان
نمی دونی چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادرجان
برادرجان دلم تنگه
سر پدر و مادرهای ما کلاه رفت و نسل ما سوخت. این بود همه بحث چند تا جوون که قصد داشتند جمعه شب خودشون رو خوش بگذرونند. این بحث مال الان نیست. هر وقت اراده کردیم و رفتیم تا خوش باشیم به این فکر افتادیم که کی هستیم و کجاییم و چی بر سرمون داره میاد.
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شبگردی های خسته و مایوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم تنگه برادر جان
همه خوشبخت و عاشق، عاشق و خرسند
اصلا کدوم یکی از اعضای این نسل سوخته هست که بخواد از خودش راضی باشه. به جز اینه که همگی همه چیزمون مقطعی هست. به جز اینکه زندگیمون هر روز داره می گذره و ما فقط داریم درجا می زنیم.
دلم خوش نیست غمگینم، برادرجان
از این تکرار بی رؤیا و بی لبخند
یه روز از خودمون راضی هستیم و یه روز فحش بد و بیراه به روزگارمون میدیم. کدوم یکی از اعضای این نسل هست که وقتی صبح از خواب بیدار میشه گنگ نباشه. دانشگاه میریم. سرکار میریم. کار فرهنگی می کنیم. کار گروهی می کنیم. چون فقط می خوایم حس کنیم هستیم.
چه تنهایی غمگینی که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق، عاشق و خرسند
روزها تکراری، هفته ها کذایی، ماه ها بی معنی. . .
تعارف نداریم. همه داریم سرخودمون رو کلاه می گذاریم. حس آدمایی که امید دارند و واسه آیندشون می تونن تصمیم بگیرند برای من و این نسل تلف شده بی معنی هست.
هر وقت به ما هر چی رسید شد آزمایشی، شدیم موش آزمایشگاهیه همه. خیلی از پدر و مادرمون بچه نمی دونستند چیه و دوست نداشتند چند تا چند تا بچه داشته باشند اما به خاطر اینکه امتحان کنند می تونند بچه داشته باشند، ما رو آوردن به دنیایی که بقیه هم امتحانمون کنن. مدرسه که رفتیم در هر سال یه سیستم رو پیاده کردند. گفتند این سیستم آزمایشیه اگه رو شما جواب داد برای سال های بعد هم پیاده اش می کنیم. رفتیم دانشگاه هزار جور سیستم دیگه پیاده کردند. سیستم مملکت هم شد کلا سیستمی برای عبور که متاسفانه ما هم تو این عبور فنا شدیم.
نه رفاقتامون رفاقته نه دوست داشتنامون حقیقی چون به ما گفتند همه این ها آزمایشیه، گفتند مهم نیست اگه جواب نداد مهم اینه که بفهمیم کجای کار ایراد داره.
هر روز با یه دنیا ادعا هر کدوممون از خونه های کذایی که اونها هم آزمایشی ساخته شده بیرون میاییم و پا به شهری که اون هم هیچ وقت برای نسل لعنتی ما نبود می گذاریم.
کوچه ها، شهرها، آدما هیچ کدوم با من با منی که تا حرف زدم گفتند داریم پیشرفت می کنیم، شما محکوم به سوختن هستید چون باید این پروسه طی بشه نبود و نیست.
به فردا دلخوشم، شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه
شب رو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا روز عاشق شدن باشه
دوست ندارم جزء نسل سوخته باشم. شاید وقتی دوباره به این دنیا برگشتم متعلق به نسلی باشم که خاطرات نسل سوخته را در کتاب های تاریخ بخونه.