هنوز همه چیز ادامه داره، بچه هایی که زیر سن 18 سال مرتکب جرمی شدند پای چوبه دار میرند، دادسرای جنایی هر روز به خبرنگاران خبرهای جدید میده، خبرنگاران حوادث همچنان سایه همدیگر رو با تیر می زنند، جابه جایی ها انجام میشه، خبرهای بد از هر حوزه ای به گوش میرسه و من تنها همه چیز را می بینم، فقط از دور می بینم و سکوت می کنم و آه می کشم از همه ناملایمت هایی که دیدم، دیدی و می بینیم . . .
آمیزاد دو تا پا داره و دو تا اعتقاد، یکی برای وقتی که حالش رو به راهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه. اسم دومی رو گذاشته دین.
آدمیزاد به صورت طبیعی تولید میشه ولی حس می کنه طریقه به وجود اومدنش غیر طبیعی بوده. برای همین زیاد دوست نداره راجع بهش حرف بزنه. بوجود می آرنش اما ازش نمی پرسن خودش دلش می خواد یا نه.
آدمیزاد موجود به دردبخوریه، آخه مرگ یه سرباز سهام نفت رو تو بازای جهانی می بره بالا و مرگ یه معدنچی عایدی صاحب معدن رو زیاد می کنه.
آدمیزاد در کنار غریزه های تولید مثل و خوردن و آشامیدن دو علاقه مفرط دیگه هم داره، سر و صدا راه انداختن و گوش به حرف کسی ندادن.
آدمیزاد موجودیه که همیشه موقع صحبت گوشش جای دیگه ایه. اگه آدم عاقلی باشه، حقشه که این کارو بکنه آخه فقط به ندرت حرف حسابی از دهن کسی در می آد. چیزی که آدما با کمال میل بهش گوش میدن وعده و وعیده، تملق و چاپلوسیه، تعریف و تمجیده. صلاحه که آدم همیشه سه درجه از حدی که خودش ممکن می دونه چاپلوسی کردناش رو غلیظ تر کنه.
آدمیزاد نسبت به هم نوع خودش بخیله. برای همینه که قانون رو در آورده. می گه اگه من حق ندارم فلان کار رو بکنم پس بقیه هم نباید حقش رو داشته باشند.
هر آدمیزادی یه جیگر، یه طحال، دو ریه و یه بیرق داره. همه این چهار ارگان براش اهمیت حیاتی دارن. ممکنه آدمی جیگر، طحال یا یه ریه نداشته باشه اما آدم بی بیرق پیدا نمیشه . . .
آدمیزاد دلش نمی خواد بمیره چون نمی دونه بعد از مرگ چی به سرش می آد اما برای خودش خیال می کنه که می دونه. با این حال بازم دلش نمی خواد بمیره آخه می خواد همین زندگی رو یه کم دیگه هم ادامه بده. منظورش از یه کم، تا ابد هست.
آدمیزاد موجودیه که میخ می کوبه، موزیک دلخراش می زنه و واق واق سگش رو در می آره. بعضی وقتا هم آروم می گیره اما اون موقعیه که دیگه مرده . . .
کورت توخولسکی
نذار ابهت هیچ آدم خبره ای تو رو بگیره.
اون بهت میگه: «دوست عزیز، من بیست ساله که این کارمه!»
خب ممکنه آدم یه کاری رو بیست سال تموم غلط انجام بده!!!
چه حرف تازه اي ميتونه داشته باشه آدمي كه تمام اين روزها رو در خانه مي گذرونه، بيشتر ساعت ها رو در خواب و بقيه رو لاي تك تك صفحات كتاب هايي كه تمام اين سال ها روي هم جمع شده بود.
دارم فكر مي كنم امروز چندمين روز ماه است اما بيهوده خودم رو خسته مي كنم چرا كه هر چقدر سعي مي كنم به خاطرم نمي ياد، چرا چرا چند روز پيش براي انجام كار خانواده به بانك رفته بودم، 12 يود يا 11؟ نمي دونم . . .
چه اهميتي داره اصلا كه امروز چندمين روز ماه اين مرداد لعنتي است؟ چندمين روزاين فصل كذايي هست؟ چندمين روز اين سال كه اونقدر به اون خوشبين بوديم هست؟ مدتي هست كه اتفاقات مختلف و البته بد صف كشيدند و يكي يكي مانع راهت ميشن. به هر دري مي زني بسته هست، شاه كليد هم دست . . .
اين روزها بيشتر مي خوابم چون دوست ندارم با آدما ارتباط داشته باشم. از آدما خسته شدم. ازشون فراري شدم. ازشون بيزار شدم. آدمايي كه تو صورتت نگاه مي كنن و تو مي دوني دارن دروغ تحويلت مي دن اما باز هم از رو نميرن.
ميگن، ميگن، ميگن . . . همين جوري دروغ هايي هست كه رديف مي كنند و به خوردت ميدن، سرآخر هم دو تا ماچت مي كنند و ميگن مراقب خودت باش. دو قدم كه دور شدي با اون يكي آدمه شروع مي كنن پشت سرت حرف ميزنن.
ميزنن، ميزنن، ميزنن . . . شرفت رو، حيثيت كاريت رو، آبروت رو، منطقت رو، همه رو در يك چشم به هم زدن ميزنن.
واقعا آدماي همه جاي دنيا اين جوري هستند يا اين فقط ما ايراني ها هستيم كه اين قدر بد ذاتيم . .
بد ذاتيم چون هر جاي دنيا هم كه ميريم بدجنسي هاي خودمون رو داريم. حالا هي بشين و دم بزن از فرهنگ و تمدن ايران و ايراني . . .
حداقل تو اين بيست و چند سالي كه متاسفانه من در اين مملكت زندگي كردم كه اينا فقط يه مشت كلمات قشتگ بود و هست، ما كه نديديم.
حداقل من يكي تو اين مملكت از اين هموطنان عزيز فقط بي فرهنگي، بي مبالاتي، بي انسانيتي، بي خاصيتي و . . . رو ديدم.
واسه اينكه اين چيزا رو هم كه ميگم بهش برسيد خيلي نبايد به زحمت بيفتيد، فقط لازمه يه روز كه خواستيد از خونه در بياييد خوب گوش و چشمتون رو باز كنيد. . .
براي نمونه و چند مثال بسيار سطحي اول از همه وقتي از خانه پرمهر و محبتي كه همه اعضاي خانواده با عطوفت خاص و هميشگي در اون رفتار مي كنند!!! ( اين علامت تعجب ها به خاطر اينه كه معمولا تو همه خونه ها همه اعضاي خانواده با هم دعوا دارن. به روايت ديگه حكايت خانواده هاي ايراني مثل « دور نشو دل ندارم، جلو نيا چشم ندارم» مي مونه) بيرون اومديد به همون گوشه و كنار ديوارهاي آپارتمان يه نگاهي بندازيد . . .
چند تا كيسه ناقابل زباله را همون احتمالا ابتداي يك صبح دلپذير مشاهد مي فرمائيد (عمرا!!! ايراني ها حداقل همين يه كار را از رسانه ملي به خوبي ياد گرفتند كه زباله ها رو راس ساعت 9 شب از منزل مبارك خارج كنند، اما حيف كه در اشتباهيد)
از اونجا كه خانم و آقاي محترم خانه شب گذشته حال تكون خوردن نداشتند و زباله ها رو زورشون مي اومده كه بيرون بزارن وقتي صبح در حال رفتن به سركار بودند اين زحمت رو كشيدند. خب مگه چه اشكالي داره؟ اصلا حقوق همسايه كيلويي چند؟ اصلا به اونا چه كه يه سري آدمه ديگه چند ساعتي بايد بوي گند زباله هاي اون ها رو تحمل كنند؟
در حاشيه اين رو هم عرض كنم كه اگر احيانا منزلتون در يه كوچه بن بست هم هست كه ديگه . . . چون معمولا كارگران محترم و زحمت كش شهرداري حال و حوصله تميز كردن و يه جاروي ناقابل زدن به كوچه بن بست شما را هم ندارند ( اين رو گفتم چون مشكل خودم هست)
سوار تاكسي كه ميشيد راننده سر مسائل مختلف عصباني هست. انقدر هم مسائل مختلف وجود داره كه تا مدت ها مطمئنا با مسائل تكرار ي رو به رو نخواهيد شد.
از فحش و ناسزا به ترافيك، گرما و بي ملاحظگي مسافران بگير تا بد و بيراه گفتن به بزرگان و سران مملكت و وضع بد اقتصادي و كارشناسي هاي سياسي . . .
اگر هم اتومبيل شخصي داشته باشيد كه مدام دغدغه تمام شدن سهميه كارت سوخت و استرس تصادف نكردن با اين وضعيت راندگي در ايران و مسائل ديگه رو داريد.
اگر هم يه روز با اداره اي، موسسه اي يا بانكي هم كار داشته باشيد كه بايد كلا فاتحه آرامش را تا آخر شب بزنيد. سرخوردگي از رفتار بد و برخورد يه نگهبان دم در يك اداره دولتي تا بدخلقي كارمند بانكي كه شب فبلش احتمالا با همسرشون دعوا كردن تا وقت تلف كردن و عصبي شدن و مدام تذكر شنيدن در وزارتخونه ها براي جلو كشيدن روسري و رعايت حجاب اسلامي!!!
كوچه ها، پس كوچه ها و خيابان هاي تهران هم كه معرف حضور همه هست . . .
تهران، شهر غم زده، شهر ماتم، شهر عزا، شهر بي برق، شهر خاموش، شهر گشت هاي ارشاد، شهر گراني، شهر تورم، شهر بي پولي، شهر مصيبت، شهر ماتم، شهر متكديان سمج، شهر صف هاي طويل پمپ بنزين، شهر اعتياد، شهر موتورسيكت سواران مسافركش، شهر كودكان كار، شهر زنان سرپرست يه خانواده، شهر اعدام هاي ناحق، شهر بي سوادي، شهر صدور حكم هاي ناعادلانه، شهر دزدي، شهر ريا، شهر كلاهبرداري، شهر اينترنت با سرعت پايين، شهر پياده روهاي خراب و خاكي، شهرمصيبت، شهر موش ها، شهرنااميدي جوانان، شهر پسران گل فروش و دختران تن فروش . . .
می دونید چرا مملکت ما آباد نمیشه چون انسان های لجنی هستیم که فرصت تنفس به دیگران نمیدیم. ما خیلی ریزه میزه هستیم. دنیامون شده خراب کردن دیگران، خب حق داریم هیچی نشیم چون لیاقت نداریم، چون یک میلیمتر جلوتر از دماغ هایمان را نمی بینیم البته به سایز این عضو شریف هم بستگی داره، فعلا تا همین جا، بقیه را بعدا می گم . . .
گاهی وقت ها دوست داری حرف بزنی ولی کلمه هات مثل خاکستر آتیش میمونه، دیگه گرمی نداره . گاهی وقتها از تکرار خسته میشی. از تلاش دل میبری. به آینده شک میکنی. به هستی به بودن به امید. همه چیز از تو ذهنت تو یه لحظه میگذره . . .
گاهی وقت ها دوست داری خوب باشی ولی توی کتاب سفید زندگیت حتی معنی خوبی رو هم ننوشتن، می ترسی! چشم هات سیاهی میره، حس میکنی دنیا دور سرت میچرخه، مست شدی!
گاهی وقتها دلت میگیره میخوای فریاد بزنی ولی میدونی اگه بغضت رو بشکنی توی دنیا خوردت میکنن، تحقیرت میکنن، لهت میکنن، آخه روزگار ما روزگار قدرت و حماقته.
گاهی وقت ها...
گاهی وقت ها...
گاهی وقت ها................
گاهی وقت ها دوست داری زندگیت اینطوری نباشه، حقیقت نباشه، عشق نباشه، سادگی نباشه، حرف زبونت حرف دلت نباشه، اصلا خدا نباشه.
گاهی وقت ها می بینی زندگیت اونی نیست که کردی و میکنی، حرفت اونی نیست که زدی و میزنی، عشقت اونی نبود که عاشقش شدی و موندی، رویات هم اونی نبود که داشتی اما دیگه وقتی واسه گاهی وقت ها نیست حالا همه وقتت انتظاره، انتظاری که تو همون کتاب سفیدت با امید همراه میشد حالا تو ذهن شلوغت به یه چیز دیگه ختم میشه . . .
یعنی میشه بعد از بدترین روز زندگیت و یکی از بدترین و سخت ترین شب های زندگیت دو تا اتفاق دیگه هم رخ بده و تو حالا اینجا بشینی تو غروب اولین روز مرداد ماه مزخرف و دونه دونه اشک بریزی و به خودت و زمین و زمان فحش بدی؟
اول اینکه دیگه در روزنامه اعتمادملی یقینا کار نمی کنم که هر چند با اتفاقاتی که افتاد همون بهتر که دیگه برنمی گردم. (بعدها مفصل در مورد روزنامه اعتمادملی و لطف حضرات به خودم اینجا می نویسم)
دوم اینکه با عده بسیار بسیار زیادی از دوستانم تصمیم دارم هیچ ارتباطی بعد از این نداشته باشم به خصوص با یکی از دوستان که ارزش والایی تا دیروز براش قائل بودم و فهمیدم چه اشتباهی می کردم (ما را به خیر، شما را به سلامت)
پی نوشت: حالا هی بشین و به خاطر خیلی چیزا اشک بریز دختر دیوانه . . .


