تبليغاتX
فریاد سکوت

فریاد سکوت

رفتیم با یه دوست جون عزیز خودمون رو تا سر حد مرگ تحویل گرفتیم. غروب یه کافه خوب با تمامی مخلفات، بعدش هم یه پیاده روی خوب و یه شام عالی. رفتیم تقریبا بالای بالای تهران، یه رستوران سنتی عالی و دیزی بسیار نابی خوردیم و چای داغی هم نوش جان کردیم.

البته بعدش هم تا ساعت یک شب موندیم تو ترافیک خیابان ولیعصر اما چون با دوست عزیزی بودیم و موزیک گوش دادیم بهمان چسبید، بسیار . . .

l لینک l    جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 2:25  میترا خلعتبری  | 

عمادالدین باقی در سایت خود مطلب بسیار به جا و درستی را منتشر کرده است که فکر می کنم خواندن آن برای هر حوادث نویسی بسیار بسیار ضروری است. این مطلب را از دست ندهید و چقدر خوب میشد اگر دوستانی که همچنان بر سر کاری هستند تا هنوز خانه نشین نشدند این مسائل را به کار بگیرند و به آن عمل کنند. بسیار به شخصه از آقای باقی بابت این مطلب تشکر می کنم.

l لینک l    جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 2:8  میترا خلعتبری  | 

مساله مهم در زندگی اینه که باور داشته باشی تا وقتی زنده هستی هرگز دیر نیست.

این هم یه فیلم خوبه دیگه بود. فکر کنم این جوری که من این روزا فیلم می بینم تا چند وقته دیگه به کلی چشم هام رو از دست بدم.

جک استارکس یک سرباز ارتش آمریکا در عراق است که به علت اصابت تیری به سرش به نظر مرده می آید اما در بیمارستان صحرایی متوجه می شوند که وی زنده است و تنها حافظه اش را از دست داده است. بعد از دو سال در سال 1993 وی طی جریاناتی به قتل یک پلیس محکوم می شود. او چیزی از آن صحنه به یاد نمی آورد و به علت بیماری روانی از طرف دادگاه روانه یک بیمارستان روانی می شود تا تحت درمان دکتر بِکِر قرار بگیرد ولی دکتر برای درمان وی روش های منسوخ شده ای به کار می برد. با خوراندن داروهای اعتیادآور و حبس کردن بیمار در یک ژاکت و در کشوی غسال خانه برای ساعت ها، قصد دارد به وی کمک کند تا حافظه خود را به دست آورد. این روش در مواردی موجب ِ خودکشی ِ بیماران شده بود که البته دکتر آنها را بیشتر جنایتکار می داند.

در این بین ، جک به جای سفر به گذشته به آینده و سال 2007 می رود و متوجه می شود که در سال 1993 فوت کرده است، یعنی درست چهار روز بعد از زمان حال و در زمان این آینده بینی.

استارکس به دنبال دلایل مرگ ِ خود می رود تا شاید بتواند از آن جلوگیری کند. در این راه ، جکی پرایس، دختربچه ای که استارکس در سال 1993 وی را ملاقات کرده و اکنون بزرگ شده و همچون مادرش معتاد به الکل است، وی را همراهی می کند. در نهایت جان استارکس موفق به نجات زندگی خود نمی شود اما زندگی ِ مادر ِ جکی نجات پیدا می یابد . . .

l لینک l    چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 23:47  میترا خلعتبری  | 

«چیزهایی که از دست دادیم، دیگه هیچ وقت به ما بازگردانده نمی‌شوند. این قدر خون بر زمین ریخته شده است که هیچ وقت، التیام پیدا نمی‌کنند. تنها کاری که از دست ما بر می‌آید، این است که از گذشته درس بگیریم و با آرامش به آنها بنگریم.»

یکی از خاصیت های بیکاری طولانی مدت فیلم دیدن بسیار هست که البته اگه در چند روز متوالی چند تا فیلم خوب هم ببینی لذتش چند برابر میشه.

یه فیلم خوبه دیگه ای که امروز دیدم کوهستان سرد بود، هر چند موضوعش تکراری بود اما کارگردانی و بازی ها خیلی عالی بودند. مناظر هم که فوق العاده بود.

داستان فیلم در سال 1864 مربوط به یک سال قبل از پایان جنگ های داخلی امریکا است. اینمن (جود لاو) که یک سرباز ایالت های جنوبی است پس از بهبود از یک جراحت مرگبار تصمیم می گیرد جبهه جنگ را رها کرده و عازم شهرش شود تا با دوست دوران نوجوانی اش آدا (نیکول کیدمن) ازدواج کند. آنها 3 سال پیش از این ماجرا برای آخرین بار یکدیگر را ملاقات کرده بودند.

اینمن عازم زادگاهش می شود اما در طول سفر مسائل و مشکلات زیادی برای او پیش می آید. از سوی دیگر آدا نیز سالهاست منتظر بازگشت اینمن است. او به کمک دختری به اسم روبی (رنی زولگر) کارهای مزرعه ای که پدرش برای او به ارث گذاشته را رسیدگی می کند.

زندگی نسبتاً آرام این دو دوست با از راه رسیدن تیگو که رهبر یک گروه محلی بوده و کارش کشتن فراریان جنگی است دگرگون می شود.

این مرد خشن تصمیم دارد آدا و مزرعه او را تصاحب کند و بنابراین آدا بیش از هر زمان دیگر نیازمند حضور و کمک اینمن است.

کوهستان سرد، برنده جوایز متعددی شده است. برای مثال رنی زولگر به خاطر این فیلم برنده اسکار بهترین بازیگر زن نقش مکمّل و برنده جایزه گلدن گلوب شده بود. آنتونی مینگلا، نامزد بهترین کارگردانی و فیلم‌نامه گلدن گلوب شده بود. همچنین جود لاو، نامزد اسکار بهترین بازیگر مرد نقش اوّل شده بود. جان سیل هم نامزد اسکار بهترین تصویربرداری و والتر مارچ، نامزد اسکار بهترین تدوین برای این فیلم شده بودند.

l لینک l    یکشنبه بیستم بهمن 1387 0:20  میترا خلعتبری  | 

«تا کنون عشق را تجربه کرده ای؟ عشقی واقعی. آیا تاکنون آنقدر عاشق شده که خود را برای همیشه به زندگی در جهنم محکوم کنی؟من تجربه کرده ام.»

پی نوشت۱: حس دیدن یه فیلم فوق العاده چقدر خوبه، دقیقا مثل خواب صبح زمستانی یا تماشای یه بارونه معرکه ارزش داره . . .

پی نوشت۲: مادیگلیانی، نقاش ایتالیایی

پی نوشت۳: پس از یک شب که این مطلب رو اینجا گذاشتم متوجه شدم برخی از دوستان اشتباهی برداشت کردند. سه جمله اول که البته به آن لینک هم دادم متعلق به فیلم مادگیلیانی است که به نظرم جالب آمد. چرا هر کسی برای من کامنت گذاشته گمان کرده که این صحبته منه؟ حداقل به لینک مراجعه کنید دوستان خوبم. کامنت های خصوصی خیلی جالب بود در این مورد. چرا این قدر بی دقت مطلب می خونیم آخه ؟؟؟ 

l لینک l    جمعه هجدهم بهمن 1387 1:29  میترا خلعتبری  | 

گفتی که حافظا دل سرگشته ات کجاست               در حلقه های آن خم گیسو نهاده ایم

l لینک l    سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 19:5  میترا خلعتبری 

آهای تو که به خوابی عمیق و سرد رفتی

تو قلب ها سبز موندی اگرچه زرد رفتی

کنار خاطراتم با تو همیشه خنده ست

طرحی که از تو دارم شبیه یه پرنده ست

شب و روز پیش منی تو هنوز پیش منی

تو هنوز تو سفره دل درویش منی                                                     

                                                                            محسن چاوشی

پی نوشت: برای دو عزیزی که هر دو رفتنشان برایم بسیار بسیار سخت بود . . .

l لینک l    دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 23:33  میترا خلعتبری  | 

امشب خاطرات ۹ سال پیش را مرور کردیم، با عزیزی از دوران کودکی، نوجوانی و حال  . . .

خاطرات زیبایی که با چند دست خط بچگانه از من و او بر جای مانده بود و به همان رسم، چند خطی دیگر نوشتیم برای ۹ سال بعد . . .

شب خاطره انگیزی بود، همین . . .

l لینک l    یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 0:46  میترا خلعتبری  | 

از تلفن همراه برای همیشه خودم رو راحت کردم. به بهای ناچیزی فروختمش تا از این طریق جماعتی را نیز راحت کنم، همین . . .

l لینک l    جمعه یازدهم بهمن 1387 2:22  میترا خلعتبری 

شاید یه روز که به همه خواسته هات برسی تازه بفهمی هچی نداریی. تازه بفهمی که به معنی واقعی از زندگیت راضی نیستی. این حس مشترک هست. بین من و تو و همه مردم . . .

l لینک l    چهارشنبه نهم بهمن 1387 10:44  میترا خلعتبری  | 

این روزها، این روزها، این روزها

سخت درگیرم، با خودم و زندگی . . .

l لینک l    چهارشنبه نهم بهمن 1387 0:52  میترا خلعتبری 

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت                   

مست گفت این پیراهن است افسار نیست

گفت مستی زان سبب افتان وخیزان می روی                  

گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

گفت می باید ترا تا خانه قاضی برم                                    

گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت تا داروغه راگوییم درمسجد بخواب                                  

گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان                                

گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست

گفت آنقدر مستی، آنقدر مستی، آنقدر مستی

آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه                                    

گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

گفت باید حد زند هوشیار مردم مست را                                 

 گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

l لینک l    سه شنبه یکم بهمن 1387 1:40  میترا خلعتبری  |