رفتیم با یه دوست جون عزیز خودمون رو تا سر حد مرگ تحویل گرفتیم. غروب یه کافه خوب با تمامی مخلفات، بعدش هم یه پیاده روی خوب و یه شام عالی. رفتیم تقریبا بالای بالای تهران، یه رستوران سنتی عالی و دیزی بسیار نابی خوردیم و چای داغی هم نوش جان کردیم.
البته بعدش هم تا ساعت یک شب موندیم تو ترافیک خیابان ولیعصر اما چون با دوست عزیزی بودیم و موزیک گوش دادیم بهمان چسبید، بسیار . . .
آید اما در بیمارستان صحرایی متوجه می شوند که وی زنده است و تنها حافظه اش را از دست داده است. بعد از دو سال در سال 1993 وی طی جریاناتی به قتل یک پلیس محکوم می شود. او چیزی از آن صحنه به یاد نمی آورد و به علت بیماری روانی از طرف دادگاه روانه یک بیمارستان روانی می شود تا تحت درمان دکتر بِکِر قرار بگیرد ولی دکتر برای درمان وی روش های منسوخ شده ای به کار می برد. با خوراندن داروهای اعتیادآور و حبس کردن بیمار در یک ژاکت و در کشوی غسال خانه برای ساعت ها، قصد دارد به وی کمک کند تا حافظه خود را به دست آورد. این روش در مواردی موجب ِ خودکشی ِ بیماران شده بود که البته دکتر آنها را بیشتر جنایتکار می داند.
شده است که هیچ وقت، التیام پیدا نمیکنند. تنها کاری که از دست ما بر میآید، این است که از گذشته درس بگیریم و با آرامش به آنها بنگریم.»
زندگی در جهنم محکوم کنی؟من تجربه کرده ام.

