
دلم یه خونه می خواد. یه خونه که بالای یه کوه باشه. یه کوهی که وقتی غروب میشه دور تا دورش رو مه بگیره. اون قدر که وقتی روی ایوون اون خونه میشینی نتونی واضح همه چیز رو ببینی. یه خونه کاه گلی. از همون خونه هایی که تو شهر پدریم فقط دیدم. از همون خونه هایی که همیشه میشه صدای قل قل سماورش رو بشنوی.
دلم یه جای آروم و خلوت می خواد. یه جاده. یه جاده که دو طرفش درختای بلند باشه. مهم نیست درختاش پاییزی باشن یا سبزه سبزه. مهم اینه که درخت باشه. بوی سبزی و تازگی بده. یه جاده ای که هی به چپ و راست خم بشه تا نتونی ببینی انتهاش به کجا می رسه.
دلم یه چشمه می خواد. یه چشمه زلال آب. یه چشمه که از وسطش یه پل چوبی قدیمی رد بشه تا وقتی از روش رد میشی دلت یهو بریزه پایین که وای نکنه بیافتم توی رودخونه.
دلم یه جنگل سبز می خواد. همون جنگلی که وقتی واردش میشی هیچی به جز رنگ سبز نمی بینی. همون جنگلی که بوی خاکش می برت تا اون دنیا.
دلم یه پیرزن مهربون می خواد. یه پیرزن شمالی که وقتی از کنارت رد میشه و بهت لبخند می زنه و چین و چروک صورتش رو می بینی، دلت می خواد ساعت ها پیشش بشینی و به درد و دل هاش که به زبان گیلکی صحبت می کنه گوش کنی.
دلم یه گیله مرد می خواد. یه پیرمرد مهربون. از همونایی که تا غروب میشه وضو می گیرن و برای نماز آروم آروم با دستایی که پشتشون قلاب شده میرن سوی مسجد محل.
دلم یه دریا می خواد. یه دریای آبی. یه دریای آبیه آبی. یه دریا با یه ساحل ماسه ای. با یه عالمه صدف دریایی و سنگ های خوشگل.
دلم یه برنجزار می خواد. با بوی بی نهایت برنج. با شالیکاراش. با اون پاهاشون که تا زانو توی گل هست و می شین دم غروب و نون تازه با چای شیرین می خورن.
دلم یه بزم شبونه می خواد. از همون بزم هایی که توش یه سازی هست و یه صدای خوشی. از همون بزم های شبانه که همیشه صحبت ها سر مهربونیه و آدمای خوب.
دلم آدمای خوب می خواد. آدمایی که همیشه مهربونن. آدمایی که بی ریا هستن.
آره دلم آدم بی ریا می خواد، شایدم می خواست...

