پيش نوشت: در پست قبلي قول داده بودم در مورد اون روزي كه در زندان رجايي شهر با فاطمه حقيقت پژوه كاملا به صورت تصادفي ملاقات كردم، بنويسم.
فاطمه با چادر مخصوص زندان كه خيلي ها اين چادر رو مي شناسند چون گل هاي خاص و رنگ خاصي داره، روزي كه به زندان رجايي شهر رفته بودم وارد اتاق حفاظت شد. اول او را نشناختم اما لحن صحبت و چهره بسيار آشنايي داشت. وقتي خودش رو معرفي كرد و با اون تن صداي خاصش گفت: من فاطمه هستم، فاطمه حقيقت پژوه. براي يه لحظه نمي تونستم باور كنم كه اون رو دارم از نزديك مي بينم. از فاطمه به واسطه قتل خاصي كه انجام داده بود، تصور خاصي داشتم به همين خاطر هم خيلي دوست داشتم هميشه اون رو ببينم.
فاطمه لحن خاصي در صحبت كردنش داشت. با آرامش خاصي حرف مي زد كه گويا آرامش رو به هر كسي مي تونست منتقل كنه. هر چند ثانيه يك بار تو اون چند دقيقه قتلي كه فاطمه مرتكب اون شده بود را مرور مي كردم و يه نگاهي به فاطمه مي انداختم. به اين كه اون چطور تونسته هفت سال رو در زندان بمونه فقط به اين خاطر كه مي خواسته از دخترش دفاع كنه. نمي خواسته شاهد تجاوز كردن همسر دومش به دخترش باشه.
فاطمه در مورد چگونگي روز حادثه صحبت كرد. از اينكه از همسرش در اون روز خواسته كه اين كارو انجام نده. ازش خواهش كرده. از اينكه همسرش قبول كرده و بهش قول داده كه با دخترش كاري نداشته باشه اما پس از به خواب رفتن اون باز هم سراغ دختر بي گناه اون رفته و قصد آزار و اذيت اون رو داشته و اين بار فاطمه نتونسته جلو خشمش رو بگيره و باهاش درگير شده. فاطمه مي گفت قصد كشتن همسرش رو نداشته. روسري سر خودش بود كه همسرش وقتي با اون درگير ميشه روسري را باز مي كنه. فاطمه مي گفت نمي دونه روسري چطور به دور گردن همسرش پيچيده و اون از سر عصبانيت اون رو كشيده كه منجر به قتل همسرش شده.
فاطمه از شب حادثه مي گفت و گريه مي كرد. پس از تمام شدن صحبت هاش در مورد سحرگاه روز اعدامي كه حكم لغو شد ازش سوال پرسيدم. اون روز رو هم با حس خاصي تعريف مي كرد. فاطمه مي گفت: اون روز وقتي من رو براي اجراي حكم مي بردند، مسوولاني كه از زندان با من امده بودند مدام دعا مي خواندند و دور سر من فوت مي كردند. مي گفتند برو پاي چوبه دار، نترس. ما مي دونيم حكم تو اجرا نمي شه. خودم حس خاصي داشتم. بالاخره نوبت من شد. پيش از خودم صحنه اعدام دو نفر ديگه رو ديده بودم. براي من كار تمام شده بود. بالاي چهار پايه رفتم. مسوول اجراي حكم مي خواست حكم رو اجرا كنه كه دو مرد نزد او آمدند و گفتند حكم بايد متوقف شود. رييس قوه قضاييه دستور داده بود جلو حكم مرا بگيرند. وقتي مرا پايين آوردند ديگه چيزي نمي فهميدم. وقتي به زندان بازگشتم تا 24 ساعت كامل خوابيدم. وقتي پس از اون اون بيدار شدم تمام موهاي بدن و سرم ريخته بود. ابرو نداشتم. همه مژه هايم ريخته بود.
فاطمه وقتي به اينجاي گفته هاش رسيده بود صورتش پر از اشك بود. من روي دو زانو جلو پاي او نشسته بودم و به حرفاش گوش مي دادم. نمي دونستم چي بگم. اين براي چندمين بار بود كه حس تا دم مرگ رفتن رو از كسي مي شنيدم اما فاطمه حتي تعريف كردنش هم با بقيه فرق مي كرد.
از فاطمه در نهايت پرسيدم كه دختراش مرتب به ملاقاتش مي آيند كه اون هم با افتخار كامل نسبت به دختراش جواب داد: خيلي مواقع شده كه ماه ها خواهر، برادرهايم يا حتي پدر و مادرم را نديدم و به ملاقاتم نيامدند اما دو دخترم هميشه و هر هفته نزد من مي آيند. دو دخترم را هفته اي نيست كه نبينم.
فاطمه پس از مصاحبه به بند نسوان برگردانده شد و من تمام طول مسيري كه از كرج به تهران مي امديم، در فكر هفت سال در زندان بودن او بودم. هفت سال حبس كشيدن و يك بار تا پاي چوبه دار رفتن براي دفاع از خانواده اش ...


