مدت زمان زيادي از روزهايي كه به دوستان خوبم بي تا و بهنام عزيز نزديك شدم و حداقل در هفته دو سه باري رو به كافه خودمون ميرم نمي گذره.
خيلي وقت بود كه مي خواستم در مورد كافه بنويسم. در مورد كافه اي كه من اون رو تنها متعلق به اين زوج روزنامه نگار نمي دونم، هر چند همه زحماتش بر دوش اين دو عزيز هست اما من اون رو متعلق به خودم و همه روزنامه نگاران مي دونم.
روزي در وبلاگ محمد آقازاده مي خواندم كه كافه تيتر به او آرامش مي دهد. اوايل زياد به معني اين حرف فكر نكرده بودم اما بعد از اينكه غروب هاي من هم به نوعي در كافه گذشت به همين حس رسيدم.
حس نشستن روي صندلي هاي لهستاني و يا صندلي جلو بار و گپ با همه دوستاني كه از قديم و جديد مي شناسم حس خوبي رو برام داره. اينكه بعد از يك روز كاري با همه استرس هاي كار خبر به كافه ميري و مي توني خيلي از عزيزان رو اونجا ببيني.
كافه تيتر از روزي كه افتتاح شد براي من غرور آفرين بود حالا ديگه مي تونستم بين خيلي از دوستان از مشاغل ديگه بنشينم و با افتخار اون ها رو به كافه خودمون دعوت كنم.
از روزهايي كه به كافه تيتر ميرم زياد نمي گذره اما حس اين روزها و زماني كه به كافه ميري و بوي قهوه رو حس مي كني و با دوستان گپ مي زني رو با هيچ چيز نمي تونم عوض كنم.
من هم مثل خيلي از دوستان ديگه اي كه در مورد كافه تيتر نوشتند و گفتند اهل كافه و حس هاي روشنفكري اون نبودند اما كافه تيتر رو دوست دارند به خاطر صميميتش مي نويسم كه من هم كافه رو دوست دارم.
پس دعا كنيد كافه روزنامه نگاران همچنان پا برجا باشه . . .


