گزارش امروزم در صفحه هفتم روزنامه اعتمادملي چاپ شده كه مي تونيد اينجا بخونيد. با وجود اينكه
خودم يه ايرادهايي روي گزارش دارم البته با توجه به حذفياتي كه در آن از سوي مسوولان روزنامه صورت گرفت و البته نقدهايي كه آقاي كامبيز نوروزي روي آن داشتند و بسيار به جا بود و از آن استفاده كردم، مطلب رو دوست دارم.
ماجراي پسري است كه بدون اطلاع خانواده اش اعدام مي شه و زماني مادرش از اين ماجرا باخبر ميشه كه به او مي گويند جسد بچه اش را از پزشكي قانوني تحويل بگيره . . .
يكي از همبنديهاي متهم به قتل 20 ساله: الو، سلام شما مادر محمد هستيد؟
مادر متهم به قتل: بله، براي محمد اتفاقي افتاده؟
همبندي محمد: نه، اما حال محمد خوب نيست، حتما امروز به ملاقات او بياييد.
مادر متهم به قتل: حتما ميام، اما مگر چيزي شده...
تلفن قطع شد و پس از اين مكالمه كوتاه، مادر متهم به قتلي كه مدت چهار سال در زندان عادلآباد شيراز روزگار گذرانده، براي ملاقات فرزندش كه حالا 20 سال سن دارد، به زندان رفت.
مادر متهم به قتل رو به مسوولان زندان: به من گفتند كه حال پسرم خوب نيست. خواستم او را ببينم. اتفاقي افتاده؟
مسوولان زندان: شما مادر كدام متهم هستيد؟
مادر متهم به قتل: من مادر متهم 20 سالهاي به نام محمد هستم كه حالا پسرم چهار سال تمام در اين زندان روزها را سپري ميكند.
مسوولان زندان با اندكي سكوت پاسخ دادند: پسر شما ديروز اعدام شد. لطفا به پزشكي قانوني برويد و جسدش را براي خاكسپاري تحويل بگيريد.
مادر متهم به قتل فقط سكوت ميكند. او در بهت اين است كه پسر 20 سالهاش ديگر نفس نميكشد. او سكوت ميكند و براي ديدن جسد او راهي پزشكي قانوني ميشود . . .


