تبليغاتX
فریاد سکوت - خنده و گریه در زمان کوتاه کردن موهایم

فریاد سکوت

دیشب همراه یکی از دوستانم بی تفاوت از همه کس و همه جا روی ایوان خانه آنها نشسته بودیم که هر دو به سرمان زد موهایمان را مانند چند سال پیش که ناگهانی یک جمع 10 نفره همگی موهایمان را کوتاه کوتاه کردیم این کار را انجام دهیم.

مهناز موهای مرا و من هم موهای او را بی توجه به اینکه هیچ کدام این کار را بلد نیستیم انجام دادیم.

بی تفاوت نسبت به اینکه چطور این کار را انجام می دهیم با هر صدای باز و بسته شدن دهانه قیچی یاد روزهای نه چندان خوب هر دو خنده ای می کردیم و ادامه می دادیم.

آنقدر موهای یکدیگر را کوتاه کردیم تا سر آخر هر کدام موهایمان به اندازه یک بند انگشت شد اما همچنان خنده ادامه داشت، خنده، خنده، خنده اما در نهایت تبدیل به گریه ای شد که هیچ کدام فکرش را نمی کردیم . . .

شاید به این خاطر که هیچ کدام دلایلمان شبیه به هم نبود، مهناز شاید برای خودش گریه می کرد، برای اینکه با داشتن مدرک تحصیلی آنچنانی و با انجام دادن کارهای پژوهشی پخته کار مناسبی ندارد، شاید برای مادرش که این روزها بیماریش شدت بیشتری پیدا کرده و دختر و دامادش تنها پرستارهای او هستند، شاید برای اینکه پس از این همه سال هنوز توان مالی مستقل شدن ندارند، شاید برای همه آن زخم هایی که روزی با هم تحملشن کردیم و مهناز همیشه برای من یک خواهر صبور بود اما . . .

من برای چه گریه می کردم با آن قیافه مسخره، موهای ریز ریز شده روی صورتم همچنان باقی بود و اشک چشمان روان . . .

من برای چه و یا برای که گریه می کردم آن هم مثل ابر بهار، شاید برای آزاده که هنوز پس از این همه روز از او خبری ندارم و دلم برایش شور می زند چون هیچ کس نمی داند کجاست؟؟؟

شاید برای خودم و دل تنگی های گاه و بیگاهم، شاید برای خوابی که از شب قبل تر دیده بودم، شاید برای خودم که بالاخره نتوانستم ثبات فکری داشته باشم و با هر دمی روحیه ام را تغییر دادم.

گریه ها ادامه داشت اما جالب این بود که با کوتاه شدن موهایم و قیافه ای که پیدا کردم و تونستم کمی خودم را پیدا کنم به یاد تنها کسی که افتادم محبوبه بود، شاید چون همیشه موهاش کوتاه هست . . .

l لینک l    سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 23:7  میترا خلعتبری  |