چند روزي سفر بودم.
رفتم شمال تا به نوعي جان تازه اي كسب كنم و به تهران پر هياهو بيام. اين بار لحظه لحظه سفرم خاطره بود. مخصوصا كه با هواي ابري و باراني شمال هم همراه بود و حسابي روحت آرامش پيدا مي كرد.
از بارون هاي شبانه و كنار پنجره نشستن و چاي خوردن و آهنگ گلپونه هاي بسطامي رو گوش كردن تا دل نگراني هايي كه هيچ وقت تمومي نداره، همش لذت بخش بود.
رانندگي كردن در جاده هاي نمناكي كه هيچ اتومبيل ديگه اي از اون عبور نمي كنه و بهت اجازه ميده تا جايي كه مي توني پات رو روي پدال گاز فشار بدي.
از هياهويي كه بعد از يه گرسنگي درست حسابي با خوردن غذا پيدا مي كني تا دور هم بودن هاي شبانگاهي، همه و همش برام خاطره خوبي بود.
حالا برگشتم به تهران با يه انرژي درست و حسابي . . .
پي نوشت: اميدوارم هر چه زودتر مشكلاتي كه اين روزها در كار دارم حل بشه تا بتونم با خيال آسوده كارم رو بكنم. در حال حاضر تنها خواسته ام فقط و فقط همين هست.


