تا آخرین لحظه که آمبولانس پزشکی قانونی آمد و مهران قاسمی را با خود برد، می گفتم همه چیز
خواب هست.
سارا فریاد می زد که «مهران دوست دارم» و آمبولانس دور و دورتر می شد تا جایی که از کوچه خارج شد و مهران را برای همیشه از بین ما برد.
در هوای سرد امروز که سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ می کرد همه به دیدن تو آمده بودند.
ما در خانه سارا و مهران عزیز بودیم. مهران آرام در اتاق به خواب ابدی فرو رفته بود و به فاصله یک دیوار سارای عزیزم گریه می کرد.
هنوز هم همه در شک هستیم. باورم نمیشه. مهران قاسمی جوان بود. سارا کلی آرزو با مهران داشت که می خواست بهشون برسه. خدایا چرا با سارای ما چنین کردی؟
من در خونه اونها بودم، در آشپزخانه ای که سه سال تمام سارا و مهران با هم در اونجا روزگار گذروندن و داشتم سینی خرما رو می چیدم. سینی خرمای مهران قاسمی را که حالا دیگر بین ما نیست.
نه، باورم نمیشه. هنوز هم میگیم دروغه. هنوز هم نمی تونم باور کنم به همین راحتی مهران، سارا، پدر و مادر خوش قلبش، برادرهاش و ِدوستانش رو تنها گذاشته.
مهران قاسمی عزیز چند روزی بیشتر به سالگرد روزنامه نمونده چرا ما رو تنها گذاشتی؟ از این به بعد جای خالیت رو در سرویس جهان چه کنیم؟ چطور می تونیم خنده هات رو نبینیم؟ چطور مواظب سارا باشیم وقتی تونیستی؟
سارا، سارا، سارا چطور بهت بگم که طاقت دیدن اشک هات رو امروز نداشتم، چطور بگم که من هم حاضر بودم مثل تو همه چیزم را به پای خدا بریزم تا مهرانت رو به تو بگردونه.
یادم نمی ره روزی که مهران تصادف کرده بود و بهم می گفتی که خدا مهران را دوباره به تو داده، پس چرا این خدا با تو چنین کرد؟
این چه عدالتی هست که مهران همیشه خندون باید بره و چشم های تو رو برای همیشه پر از اشک کنه.
مهران قاسمی، باورم نمیشه این قدر راحت همه ما را تنها گذاشتی و رفتی، کاش بیایی و بگی که داشتی سر به سر همه می گذاشتی. کاش دوباره سارا بیاد پیشم و بگه قرار هست که با تو برید دربند. . .
مهران قاسمی از این به بعد چطور کاوه و کریم بدون تو در سرویس جهان بنشینند و مطلب بنویسند، می دونی در همون مدت کوتاه که نبودی چی به اون ها گذشت، فکر ما رو نکردی چرا به فکر سارا نبودی؟؟؟
حیف نبود همسر گلت رو با اون همه مهربونی تنها بزاری. چرا تمام این یک هفته براش از مرگ گفتی، می خواستی آماده اش کنی؟؟؟
مهران قاسمی عزیز هر چند تنها جسمت بین ما نیست اما این رو بدون که همیشه دوست داریم و بهت قول می دیم از سارای عزیزمون مثل چشمامون مراقبت کنیم.
لعنت به زمستان امسال که یکی از بدترین خبرهای عالم را برای ما آورد. هنوز مشخص نیست چه زمان مهران عزیزمان را به خاک می سپاریم، دوست هم ندارم در این باره چیزی بنویسم چون هنوز به قول یکی از دوستان نمی تونیم بگیم، «مهران قاسمی رفت».
آخرین پست سارا آتشم می زند:
« نخستین برف زمستانی می بارد
و من در ذهنم دوشادوش تو برف بازی می کنم
نخستین برف زمستانی می بارد
و من نخستین بار بی تو زیر باران زیبای رحمتش قدم می زنم
نخستین برف زمستانی می بارد
و من در خیالم تو را می بینم که گوله برفی کوچک به سویم پرتاب می کنی.»


