وارد هر ماه جديد كه ميشيم به آرشيو وبلاگم ميرم و دقيقا نوشته هاي همون ماه را در سال گذشته مي خونم تا ببينم سال گذشته ام چه بود و امسال را چطور مي گذرانم.
امروز هم طبق روال هر ماه همين كار را كردم و جالب بود كه حس اين روزهايم دقيقا مثل سال گذشته ام بود، وقتي اينجا رو خوندم برام عجيب بود كه چطور در سال گذشته در همين روزها هم اينقدر كسل و بي حوصله بودم.
اين روزها از خودم راضي نيستم، دلايلش همون قدر كه زياد هست، همون قدر هم وقتي درست بهش فكر مي كنم مي بينم هيچ كدومش چندان هم جدي نيست اما آزار دهنده هست.
حجم كار اين روزها خيلي بالاست، يك ماهي ميشه كه اين طور پيش ميريم. بازهم فقط من موندم و شاهد و يك صفحه و يك عالمه كار . . .
انجام دادن همه كارهاي روزمره خودم، صفحه و يك دنيا كار نيمه تمام يك طرف استرس اينكه همش را بتونم خوب انجام بدم و از پسش بربيام يه طرف ديگه هست.
شايد همين حجم بالاي استرس كارها و فكرهاي بي خودي اين قدر تحمل روزها را برام سخت كرده و شايد چيزهاي ديگه . . .
اين روزها خبر خوبي اطرافمون يافت نميشه، هوا انقدر سرد هست كه فكر مي كنم روي مغز من هم اثر گذاشته چون چند روزي هست كه سر دردهاي وحشتناكي دارم، روزهاي تكراري . . .
كاش يه تغييري ايجاد بشه كه از اين همه روزمرگي بشه دراومد، كاش . . .


